⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p17
نینا وقتی وارد خونه شد، مادرش از آشپزخونه گفت:
«انقدر طول کشید؟ فکر کردم فروشگاه بسته بوده.»
نینا کفشهاش رو درآورد.
«نه... فقط توی راه یکی رو دیدم که چند شب پیش هم دیده بودمش.»
مادرش مشغول چیدن سفره بود.
«دوستت بود؟»
«نه، اصلاً نمیشناسمش.»
«پس انقدر بهش فکر نکن.»
«فکر هم نمیکنم...»
ولی خودش میدونست که دروغ گفته.
اون مرد فقط چند کلمه حرف زده بود، اما یه حس عجیب داشت؛ نه ترسناک، نه دوستانه... فقط عجیب.
...
همون شب...
جیمین دوباره وارد دنیای انسانها شد.
این بار نه برای جستوجو.
فقط برای اینکه مطمئن بشه.
از دور، چراغهای خونهی نینا رو نگاه کرد.
چند دقیقه همونجا ایستاد.
بعد صدای یکی از افرادش از پشت سرش اومد.
«قربان.»
جیمین بدون اینکه برگرده گفت:
«قرار نبود دنبالم بیای.»
«نگران بودم.»
«نگران من؟»
«نگران اینکه شورا بفهمه.»
جیمین آروم برگشت.
«فهمیدن یا نفهمیدن شورا، فعلاً مهم نیست.»
«پس چی مهمه؟»
جیمین چند لحظه به پنجرهی اتاق نینا نگاه کرد.
«اینکه هیچکس قبل از من به اون نرسه.»
مرد سرش رو پایین انداخت.
«دستور میدین نگهبانها رو بیشتر کنیم؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون هرچی آدم بیشتری اطرافش باشن، احتمال اینکه خودش متوجه بشه بیشتره.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد جیمین خیلی آروم گفت:
«فعلاً فقط زیر نظرش داشته باشید. حق ندارید باهاش حرف بزنید... یا حتی نزدیکش بشید.»
«اطاعت، قربان.»
مرد ناپدید شد.
جیمین یک بار دیگه به پنجرهی روشن خونه نگاه کرد...
بعد بیصدا از همون راهی که اومده بود، رفت.
بیخبر از اینکه...
از پشت همون پنجره، نینا پرده رو کنار زده بود و برای یه لحظه، فقط سایهی مردی رو دید که ته خیابون ایستاده بود.
چشمهاش رو ریز کرد.
وقتی خواست دوباره نگاه کنه...
دیگه هیچکس اونجا نبود.
لایک ها کجاننننن؟؟؟🥺
p17
نینا وقتی وارد خونه شد، مادرش از آشپزخونه گفت:
«انقدر طول کشید؟ فکر کردم فروشگاه بسته بوده.»
نینا کفشهاش رو درآورد.
«نه... فقط توی راه یکی رو دیدم که چند شب پیش هم دیده بودمش.»
مادرش مشغول چیدن سفره بود.
«دوستت بود؟»
«نه، اصلاً نمیشناسمش.»
«پس انقدر بهش فکر نکن.»
«فکر هم نمیکنم...»
ولی خودش میدونست که دروغ گفته.
اون مرد فقط چند کلمه حرف زده بود، اما یه حس عجیب داشت؛ نه ترسناک، نه دوستانه... فقط عجیب.
...
همون شب...
جیمین دوباره وارد دنیای انسانها شد.
این بار نه برای جستوجو.
فقط برای اینکه مطمئن بشه.
از دور، چراغهای خونهی نینا رو نگاه کرد.
چند دقیقه همونجا ایستاد.
بعد صدای یکی از افرادش از پشت سرش اومد.
«قربان.»
جیمین بدون اینکه برگرده گفت:
«قرار نبود دنبالم بیای.»
«نگران بودم.»
«نگران من؟»
«نگران اینکه شورا بفهمه.»
جیمین آروم برگشت.
«فهمیدن یا نفهمیدن شورا، فعلاً مهم نیست.»
«پس چی مهمه؟»
جیمین چند لحظه به پنجرهی اتاق نینا نگاه کرد.
«اینکه هیچکس قبل از من به اون نرسه.»
مرد سرش رو پایین انداخت.
«دستور میدین نگهبانها رو بیشتر کنیم؟»
«نه.»
«چرا؟»
«چون هرچی آدم بیشتری اطرافش باشن، احتمال اینکه خودش متوجه بشه بیشتره.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد جیمین خیلی آروم گفت:
«فعلاً فقط زیر نظرش داشته باشید. حق ندارید باهاش حرف بزنید... یا حتی نزدیکش بشید.»
«اطاعت، قربان.»
مرد ناپدید شد.
جیمین یک بار دیگه به پنجرهی روشن خونه نگاه کرد...
بعد بیصدا از همون راهی که اومده بود، رفت.
بیخبر از اینکه...
از پشت همون پنجره، نینا پرده رو کنار زده بود و برای یه لحظه، فقط سایهی مردی رو دید که ته خیابون ایستاده بود.
چشمهاش رو ریز کرد.
وقتی خواست دوباره نگاه کنه...
دیگه هیچکس اونجا نبود.
لایک ها کجاننننن؟؟؟🥺
- ۲۱۱
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط