چشمهایت به من آموخت غزل یعنی تو "

چشمهایت به من آموخت غزل یعنی تو "
با تو دل زندگی اندوخت غزل یعنی تو

صبح آن رو زکه جان رمز الفبا دانست
دل من عشق تو آموخت غزل یعنی تو

دود شد طرح دلم وای از این شیدایی
عاشقی جان و دلم سوخت غزل یعنی تو

از غمت شعله وراست عالم و آدم به خدا
چه کسی دل به تو نفروخت ؟ غزل یعنی تو

نشوم جز به نفس های تو راضی هیهات
آسمان چشم به شب دوخت غزل یعنی تو

بر پریشانی تارا به دل شام سیه
مهر تو شعله ای افروخت غزل یعنی تو !
دیدگاه ها (۲)

دست می لرزید وپیشانی کمی تبداربودروبرویم قاب چشمان تو بر د...

در تلاشم نازنینم ، شاد و خندانت کنمدردها داری به دل ، با م...

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی هاح...

دوستت دارم و این واژه حقیقت داردقلمم بر تو وُ بر عشق ارادت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط