دلتنگم از نامهربانی ها  ای خوب! با من مهربان تر باش

دلتنگم از نامهربانی ها  ای خوب! با من مهربان تر باش

زندانیِ ناباوری هایم  زیبا! برایم بالِ باور باش

شهرٍِِسکوتم کو به کو دردست، غم در سکوتم پای می کوبد

فصلِ غریبم را رعایت کن، مثل شکفتن شادی آور باش

درد من اما بی خیالی نیست، از جنس اندوه اهالی نیست

بین من و دل های زردآواز در دادگاهِ عشق داور باش

من سال ها بر بی دریغی سبز، در پای دل ها ریختم خود را

پیوسته با فردای خود گفتم  در رویش دل ها شناور باش

در روزگار نام و نان افسوس، دیگر کسی با من برادر نیست

من مانده ام با خوبی و خنجر، خواهر برای من برادر باش

نامردمی ها دیده ام بسیار ، از ساکنانِ اشک و لبخندم

گسترده ای در من  ولی یک چند   در باورم  آیینه گستر باش

گفتی که برگردم ولی دیگر ذوقی برای بازگشتم نیست

تا بازگردم، مثل فروردین با قاصدک ها آسمان پر باش

یک روز برمی گردم اما سرد، بر دوش نخلستانی از اندوه

آن روز بر بالین من بنشین، دلواپس فردای دیگر باش

فردا نمی دانم چه خواهم شد، عمری نماز آشفته سر کردم

برمن نمازِ دل بخوان آن روز، با شعرهایم مهربان تر باش
دیدگاه ها (۱)

عشق،بی دغدغه آمد به هوایم پیچیدخواستم ازتوبگویم که صدایم پیچ...

در لجنزار زندگی هردم؛دست و پا میزدم که برگردمهرنفس دورتر شدی...

‍ به خاطر خودت میگویمتنهایی کافه رفتن را یاد بگیرتنهایی مهما...

دِلَم گِرِفتِه... تُو بَایَد کِنَارِ مَن بَاشِیدِلَم عَجِیب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط