فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²⁵

بعد از تموم شدن تلفنش آروم در زد و وارد شد.

جونگکوک متعجب بهش نگاه کرد." صبح به این زودی اینجا چیکار میکنی؟"

_صبح بخیر ..یه عالمه کار داریم

و سعی می‌کرد بدون نگاه کردن به جونگکوک برگه ها و پروژه هایی که تموم کرده بود رو روی میز پخش کنه ولی تمام این مدت جونگکوک بهش خیره بود.

_خب کارای جدید من کجاس؟

به میز نگاه کرد و بعد به داهی و با دستش اشاره کرد" همرو تموم کردی؟"

_اهوم

و نگاهی به میز شلوغ جونگکوک که پر از برگه و پرونده و پروژه های مختلف برای کامل کردن طرح بود، انداخت و بینشون گشتی زد و همه اونایی که مربوط به کار خودش بود رو جدا کرد.

جونگکوک:" چیکار میکنی؟"
همزمان که بلندشون می‌کرد به سختی گفت:" میخوام ببرمشون اتاقم"

و درحالی که حجم انبوهی از کار هارو برداشته بود و با چونش نگهشون داشته بود حرکت کرد که جونگکوک جلوش ایستاد؛ خندید و همرو از دستش گرفت." بده من ببینم"

داهی جلو و جونگکوک پشتش راه افتاد.

رو میز اتاقش گذاشت." مطمئنی میتونی همرو انجام بدی؟"

_آره نگران نباش به موقع تمومش میکنم

ابروش رو خاروندن." نه ببین اینا وظیفه تو نیس اصلا اجبار..."

نزاشت حرفش رو تموم کنه و درو براش باز کرد." بیا برو ببینم.. تو این وضعیتم مغروره"

ناچار رفت سمت در و قبل از خروج تقریبا نزدیک گوش داهی آروم گفت:" کمک لازم نداری؟"

به زور وقتی هنوز جونگکوک لای در بود سعی می‌کرد درو ببنده." نه.. برو به کار.. خودت برس"

درو بست و نفسشو بیرون داد و رفت سراغ کاراش.

دیدن جونگکوک و حتی یادآوریش هم تمرکز کردن رو براش سخت می‌کرد.
____________
امروز و امشب آخرین فرصتشون برای تحویل طرح بود.
هوا تقریبا تاریک شده بود و از وقت ناهار خیلی گذشته بود. و داهی هم به همین فکر می‌کرد.

همه‌ی کارمندا با وجود خستگی و بی انرژی بودن به کارشون ادامه میدادن. فکری به سرش زد رفت بیرون و برای همه یه غذای سبک گرفت تا سرحال بیان و بین کارمندا پخش کرد.

همه با ذوق و تشکر میگرفتن و حین کار میخوردن. همین موقع جونگکوک با جیمین صحبت کنان از اتاقش بیرون اومد که چشمش به داهی و ظرفای غذا افتاد.

جیمین:" گرفتی؟"

"چی؟"

جیمین:" پسر چهار ساعته فک زدم نشنیدی؟
میگم امشب شاید بتونم همرو تموم کنم.. اگه تا صبح بیدار بشینم
باید زودتر بهم خبر میدادی"

جونگکوک:" خیله خب همه میریم خونه من"

جیمین:" اونجا چرا؟"

جونگکوک:" واسه پیدا کردن خائن!"



#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook #vibe
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان #وایب
دیدگاه ها (۱۲)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁶جیمین، اون سو، جونگ وو و به زور داهی خو...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁶حین درست کردن قهوه خیلی یهویی گفت:" داس...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²⁴همونطور تو فکر پله ها رو بالا می‌رفت و ...

حس میکنم فیک دقیقا وایب این ادیت رو میده...عاح رفتم تو حس🤌🏻ا...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁴چند لحظه بهم خیره موندن. خشم چشمای جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط