قسمت27

قسمت27
By your side

چانی خوبیی؟
اره خوبم مرسی
ژیومین با یه لبخندی به چانیول گفت:
هیی پسسرر زود خوب شو ما نگرانت شدیم
نگران نباشید من خوبم
داشتیم حرف میزدیم که شقایق زنگ زد،با خودم گفتم(ایی واایی یادم رفت بهش زنگ بزنمم)گوشیو برداشتم
+سلام چی شده؟کجایی؟
_سلام،خونه چانیولم مریض شده بود
+وااایی نهه منم میخوام بیاامم
این وقت شب؟
اره
بکی که داشت حرف زدن مارو گوش میداد گفت:من میرم دنبالش
به شقایق گفتم:
 بکی میاد دنبالت
اوه نه نه نه خودم میام
داره میاد
واایی نهه
خب دیگه من برم فعلا بای
 بای
رفتم پیش اعضا و داشتیم حرف میزدیم که سوهو بهم گفت:
یه لحظه میشه بیای بیرون کارت دارم؟
باشه
رفتیم توی پزیرایی و روی کاناپه نشستیم و سوهو گفت:
زر..چی شده بود؟چرا چند وقت جواب چانی رو نمیدادی و خواستی باهاش کات کنی؟
راستشش....
چی؟...
راستش...اقای لی سومان فهمیده بود منو چانی با هم قرار میزاریم و گفته بود ازش جدا شم وگرنه چانی رو از کارش اخراج میکنه و گفته بود به کسی نگم،لطفا به کسی نگو
نگران نباش یه جوری این قضیه رو درست میکنیم فقط مواظب باش وقتی میخوای چانی رو ببینی کسی نبینتتون
اوکی
باهم برگشتیم تو اتاق پیش بچه ها و شقایق و بکهیون هم اومدن.
همینطور که نشسته بودیم سوهو گفت:ایگووووو چانیول ما مریض شدهه
چانیول یه چشم غره ای بهش رفت.
همینطور نشسته بودیم که چن گفت:
حالا که دور هم جمع شدیم برای شام اینجا میمونیم
اره خوبهه
منو شقایق گفتیم:ماهم شامو درست میکنیم.. بلند شدیم که بریم شام درست کنیم دی او گفت:منم میام کمکتون.
رفتیم اشپزخونه و با کمک هم غذا درست کردیم و میز رو چیدیم
بچه هااا شام حاضرهه بیایینن
همه اعضا اومدن و دور میز نشستیم و غذا خوردیم و بعد که غذامونو خوردیم میز رو جمع کردیم و تلفن سهون زنگ خورد و رفت گفت:من الان بر میگردم....
#exo
#fake
#اکسو
#فیک
دیدگاه ها (۱)

قسمت26By your sideگوشیو برداشتم و چانیول با صدای لزرون حرف م...

قسمت28By your sideسهون با یه موتور با کلاس برگشت واااوو چه خ...

قسمت25By your side+رز میای دانشگاه؟_نه حال ندارم+باشه پس من ...

قسمت24By your side+سلام_سلام رز کجایی؟چرا جواب نمیدادی؟+راست...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

Love&HateP.5-چرا انقدر دیر اومدین_به تو چه(ببخشید دیگه)&هانا...

《جوآهرِ مَن ؛ 》پارت دوم ؛با بی حوصلگی جواب دادم- بلهه+ امشب ...

رمان

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

لیا : کوک راست میگه بابابزرگ ما نمیتونیم بابابزرگ از سر میز ...

#in_your_eyespart_11۳ویو کایلاچند روز قبل مامان جونگ‌کوک زنگ...

لیا : نه خبری از تالار لباس عروس دوماد یا دعوت نامه و اینا ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط