درخواستی
درخواستی
وقتی برای تولدش... Part 3
شوکی که بهش وارد شد قدرت حرکت رو از تموم اندام های بدنش گرفت.. تنها کاری که میتونست انجام بده زل زدن به تو بود
چ.. چی؟
_بیا جدا شیم
من نمیفهمم... منظورت چیه؟ ما تا دیروز مثل دوتا دیوونه عاشق هم بودیم... چی داری میگی؟
_من فقط ازت خسته شدم
خ.. خسته!! خسته شدی؟؟
_اره خسته شدم.. دیگه عاشقت نیستم.. فک میکردم میتونم بدون عشق کنارت بمونم ولی الان میبینم نمیتونم.. فقط بیا جدا شیم
چشماش خیس شدن.. اشکاش دونه دونه جاری می شدن و روی گونه هاش لیز میخوردن
ا/ت.. فقط بهم یه فرصت دیگه بده.. ازت خواهش میکنم
با دیدن چشمای خیسش میخواستی بری بغلش کنی.. ولی خب نمیتونستی نقشتو خراب کنی
جونگکوک چشماش رو بست و سرش رو پایین اورد
تو که میدونی نمیتونم بدون تو زندگی کنم... چرا میخوای انقدر بی رحمانه ترکم کنی
نمیتونستی چیزی بگی چون میدونستی با اولین کلمه گریت میگیره.. پس بغضتو قورت دادی و چیزی نگفتی..نگاهی به ساعت انداختی.. ساعت 5 عصر بود..الان دیگه پسرا تو کافه همه چیزو آماده کرده بودن و منتظر شما دوتا بودن
قطعا اگه از خونه میزدی بیرون جونگکوک دنبالت میومد.. پس کتت رو از روی مبل برداشتی و به سرعت از خونه خارج شدی.. جونگکوک دنبالت راه افتاد
ا/ت صبر کن.. خواهش میکنم به حرفام گوش کن
توجهی نکردی و به راهت ادامه دادی
سوار ماشینت شدی و قبل از اینکه جونگکوک به ماشینت نزدیک بشه حرکت کردی... جونگکوک به سمت ماشینش دوید. ماشین رو روشن کرد و پاش رو روی پدال گاز فشار داد.. با آخرین سرعتش دنبالت میومد
چند دیقه بعد ماشین رو جلوی کافه گذاشتی و وارد کافه شدی
یونگی: بچه ها ا/ت اومد
نامجون به سمتت اومد و برف شادیو بهت داد
_عجله کنین الان میاد
نامجون: همه آماده باشین
جونگکوک دستگیره در رو گرفت و در شیشه ای رو باز کرد... بخاطر خاموش بودن لامپ ها نتونست چیزی ببینه
+ا/ت؟ کجایی
یکدفعه همه لامپا روشن شد
جهیوپ کاغذ های رنگی رو توی هوا پخش کرد، تو برف شادی توی دستتو به سمت بالا گرفتی و فشارش دادی..
نامجون کیک رو بالاتر گرفت و همه شروه کردن به آهنگ خوندن
_سِنگیل چوکا هامنیدا
_سِنگیل چوکا هامنیدا
وقتی برای تولدش... Part 3
شوکی که بهش وارد شد قدرت حرکت رو از تموم اندام های بدنش گرفت.. تنها کاری که میتونست انجام بده زل زدن به تو بود
چ.. چی؟
_بیا جدا شیم
من نمیفهمم... منظورت چیه؟ ما تا دیروز مثل دوتا دیوونه عاشق هم بودیم... چی داری میگی؟
_من فقط ازت خسته شدم
خ.. خسته!! خسته شدی؟؟
_اره خسته شدم.. دیگه عاشقت نیستم.. فک میکردم میتونم بدون عشق کنارت بمونم ولی الان میبینم نمیتونم.. فقط بیا جدا شیم
چشماش خیس شدن.. اشکاش دونه دونه جاری می شدن و روی گونه هاش لیز میخوردن
ا/ت.. فقط بهم یه فرصت دیگه بده.. ازت خواهش میکنم
با دیدن چشمای خیسش میخواستی بری بغلش کنی.. ولی خب نمیتونستی نقشتو خراب کنی
جونگکوک چشماش رو بست و سرش رو پایین اورد
تو که میدونی نمیتونم بدون تو زندگی کنم... چرا میخوای انقدر بی رحمانه ترکم کنی
نمیتونستی چیزی بگی چون میدونستی با اولین کلمه گریت میگیره.. پس بغضتو قورت دادی و چیزی نگفتی..نگاهی به ساعت انداختی.. ساعت 5 عصر بود..الان دیگه پسرا تو کافه همه چیزو آماده کرده بودن و منتظر شما دوتا بودن
قطعا اگه از خونه میزدی بیرون جونگکوک دنبالت میومد.. پس کتت رو از روی مبل برداشتی و به سرعت از خونه خارج شدی.. جونگکوک دنبالت راه افتاد
ا/ت صبر کن.. خواهش میکنم به حرفام گوش کن
توجهی نکردی و به راهت ادامه دادی
سوار ماشینت شدی و قبل از اینکه جونگکوک به ماشینت نزدیک بشه حرکت کردی... جونگکوک به سمت ماشینش دوید. ماشین رو روشن کرد و پاش رو روی پدال گاز فشار داد.. با آخرین سرعتش دنبالت میومد
چند دیقه بعد ماشین رو جلوی کافه گذاشتی و وارد کافه شدی
یونگی: بچه ها ا/ت اومد
نامجون به سمتت اومد و برف شادیو بهت داد
_عجله کنین الان میاد
نامجون: همه آماده باشین
جونگکوک دستگیره در رو گرفت و در شیشه ای رو باز کرد... بخاطر خاموش بودن لامپ ها نتونست چیزی ببینه
+ا/ت؟ کجایی
یکدفعه همه لامپا روشن شد
جهیوپ کاغذ های رنگی رو توی هوا پخش کرد، تو برف شادی توی دستتو به سمت بالا گرفتی و فشارش دادی..
نامجون کیک رو بالاتر گرفت و همه شروه کردن به آهنگ خوندن
_سِنگیل چوکا هامنیدا
_سِنگیل چوکا هامنیدا
- ۴.۱k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط