زير گنبد كبود,

زير گنبد كبود,
جز من و خدا‏ كسي نبود....
روزگار روبه راه بود,
هيچ چيز نه سفيد و نه سياه بود....
با وجود اين,
مثل اينكه چيزي اشتباه بود....
زيرگنبد كبود,
بازي خدا نيمه كاره مانده بود....
واژه اي نبود و هيچ كس,
شعري از خدا نخوانده بود....
تا كه او مرا براي بازي خودش انتخاب كرد.....
توي گوش من يواش گفت:
تو دعاي كوچك مني....!
بعد هم مرا مستجاب كرد....
پرده ها كنار رفت خودبه خود....
با شروع بازي خدا,
عشق افتتحاح شد....
سالهاست اسم بازي من و خدا,
زندگي ست....
هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما عجيب نيست....
بازيي كه ساده است و سخت,
مثل بازي بهار با درخت....
با خدا طرف شدن كار مشكلي است,
زندگي بازي خدا و يك عروسك گلي است... .
دیدگاه ها (۱۳)

سیگار می کشم ، که منت نامرد نکشم... سیگارم میکشم ، کــه از...

دفتری بود که گاهی من و تو, می نوشتیم در آن.... از غم و شادی ...

براي رسيدن به تو، پا پيش گذاشتم... خودم را قسمت كردم، تو را ...

امشب از فاصه ما و شما می گذرم.... این دلم ، راه مرا می نگرد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط