دیدم تو چشمای بابام اشک جمع شده، بغلش کردمو با دستمال اشک

دیدم تو چشمای بابام اشک جمع شده، بغلش کردمو با دستمال اشکاشو پاک کردم...گفتم: فدات بشم، نبینم غمتو...





محکم خوابوند تو گوشم، گفت: بیشعور قطره ریخته بودم تو چشام، چرا پاک کردی😐😂😂

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

از لذتای بچگی ماگاز زدن سر و ته پفکا و چسبوندنشون با تف ، به...

با تمسخر از بابا بزرگم پرسیدمبابا بزرگ ...!؛ آخه شما چطوری ز...

+رلی یا سینگل؟- سینگل باش و پادشاهی کن+رل بزنیم؟- بزنیمخلاصه...

اتحادیه اروپا: ۲۳۰میلیون یورو برای مقابله با کرونا اختصاص دا...

رومان عشق مافیا پارت 31از زبان ا/تگفتم : نه..مامان تو نباید ...

Multi-Part: 4When you were pregnant, you went to the gym wit...

Part²³کوک اومد بغلم کرد و موهامو ناز کرد(عکس بغلو میزارم)کوک...

عروسک من😈🔞

the first lie

رمان عشق ممنوع

رمان عشق ممنوع

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 134♡⁠。⁠)⁩یک سال...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part74صدای تخس وشاد سعید از پشت گوشی اومدسعید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط