از کودک فال فروشی پرسیدم چه میکنی؟ گفت از حماقت انسانها ت

از کودک فال فروشی پرسیدم چه میکنی؟ گفت از حماقت انسانها تکه نانی در می آورم! اینها از منی که در امروز خودم ماندم،فردایشان رامیخواهند..
دیدگاه ها (۱)

میتونم برات بمیرم. . .F

چه اسارت بی افتخاری است در بند حرف این و آن بودن …

بی خبر ازحال همدیگر خوابیدن چه سود؟ بر مزار مردگان خویش نالی...

عمر ما عاقبت ای دوست بسر خواهد رسید / باد پاییز ندانی بی خبر...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

My lovely neighbor part : 58

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط