──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷⁹
نتونست ادامه بده،چشم‌هاشو بست و گوشه لبشو آروم گاز گرفت..
نفسشو لرزون داد بیرون،چشم‌هاشو باز کرد و لب زد:منو توی ده سالگی وسط برف و بارون ِ زمستون توی خیابون رها کرد و..حتی ذره‌ای دلش برام نلرزید..
باورم نمیشد..
اون واقعا همچین دوران سختی رو از سر گذرونده؟
این..اصلا توی پرونده ای که ازش خوندم نبود.
_خوشبختانه یا بدبختانه بعد چند هفته گرگ ‌پیر حافظِ جونم شد..وقتی برای اولین بار پا به این عمارت گذاشتم فهمیدم اینجا از اون یخ‌بندون بیرون هم سرد‌تره،تنها کسی که به اینجا رنگ می‌بخشید رزا بود..اون محبّتی که مادرم ازم دریغ کرده بود رو بهم داد..بهم فهموند که زندگی اونقدرا هم بد نیست
من..تمام این مدت به چهره غم‌آلودش نگاه میکردم و میون کلمه های جملاتش گم شده بودم.
برگشت و نگاهش رو به نگاهم گره زد‌.
و اون نگاه سرد،در لحظه‌ای تغییر کرد و نرم شد.
با همون نگاه،گفت:من وابستگی‌ای که به رزا داشتم رو سالها با عشق اشتباه گرفته بودم..کسی که من واقعا عاشقشم..
مکث کرد و چشمهاشو برای لحظه‌ای بست.
_کسی که من واقعا عاشقشم تویی..
چی..
اون..اون الان جدّیه؟
کل بدنم سرد شده بود.
نه از سرمای پاییز..از شُک حرف‌های اون.
_نمیخوام الان جوابی ازت بشنوم..فقط میخواستم حس واقعیم رو بدونی
چند قدم از نرده فاصله گرفت و گفت:و..این اتفاقی که داره میوفته..منظورم ازدواجت با جونگ‌کوکه،اگه واقعا حسی بهش نداری..از هر دیدی که بخوای بهش نگاه کنی‌ یه اشتباه محضه،..پس اگه کمکی احتیاج داشتی،من هستم
و بدون اینکه بهم مهلت حرف زدن بده اونجا رو ترک کرد.
و من موندم و صداهای توی سرم.
باورم نمیشد.
همه این حرف ها و جملات درست مثل یه خواب بودن.
هرچی بیشتر توی این عمارت میمونم،بیشتر میسوختم و خاکستر میشدم.
راه فرار و نجاتی هم نداشتم.
از دود سیاه نمیشه فرار کرد..
این بازی رو خودم شروع کردم و باید تا آخر هم ادامه‌ش بدم.
آهی کشیدم و دست‌هامو گذاشتم روی صورتم.
کای..
یهو اسمش از ذهنم گذشت..
اون داره چیکار می‌کنه؟
چرا خبری ازش نیست؟
تا الان باید از تلفن جواب ندادنام میفهمید یه اتفاقی افتاده و..حتما یه نقشه میکشید.
نکنه..نکنه جونگ‌کوک بلایی سرش آورده؟
نه..امکان نداره..
پیدا کردن مخفی‌گاهمون کار هرکسی نیست.
صدای بارون قطع شد‌‌..
دست‌هامو از جلوی صورتم برداشتم.
هوا هنوز ابری بود و مشخص نمیشد چه موقع از روزه.
اما رنگ آسمون تیره تر شده بود..
پس یعنی کم‌کم داره خورشید غروب می‌کنه.
بهتره برای مهمونی امشب آماده بشم.
آخرین نگاهم رو به حیاط بارون‌خورده انداختم و از نرده‌های بالکن فاصله گرفتم.
قبل از اینکه وارد اتاق بشم،یه نفس عمیق کشیدم.
باید همه‌ی این فکرها رو برای چند ساعت کنار می‌ذاشتم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
دیدگاه ها (۵۵)

حمایت؟@rose1127

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁷⁸«نیلوفر خونی» رو محکم تلفظ کردم...و ب...

پارت سوم: شروعِ یک بازیِ تازهصبحِ روز بعد، رزا در حالی که نف...

پارت ۲۲صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارون‌شب رو می‌داد. رزا زو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط