Novel panleo

Novel panleo

#part⁵⁴


『 paniz 』

شب رو خونه‌ی خاله نسرین بودیم با مهشاد میز شام رو می‌چیدیم که روبه خاله گفتم

_خاله عروسی کی ، چه روزی رو درنظر گرفتین ؟

خاله خنده ای کرد و گفت
خاله: والا خاله این خیلی عجله داشتن به زور انداختیم آخر هفته

محراب با غر لب زد
محراب : مامان ما که عجله نداریم ، فقط خواستیم زود برگردیم سر کار مون

مامان که انگار داغ دل اش رو پر کرده بود گفت
مامان: میبینی آخه نسرین اینم شد شغل بچهای ما

مامان و خاله که ههی بر خودشون پچ پچ میکردن عمو ، بابای محراب بی‌توجه به اون ها نشست سرمیز
عمو : این دو تا خواهر رو ول کنی تا صبح غیبت‌تون رو میکنن، مهشاد دخترم غذا رو میاری

به قول عمو با غر‌غر نشستن سر میز که و با هم شام خوردیم
محراب داشت با عمو صحبت می‌کرد روبه مهشاد لب زدم
_مهشاد فردا با دیانا بریم خرید من لباس ندارم

مهشاد:آره بریم از اون بی‌شعور هم خبری نیست ، یه دست دیگه هم بخر چون فردا شب یه مهمونی کوچولو تو خونمون گرفتیم

باشه ای گفتم و شام‌مون رو خوردیم
بعد از خوردن شام با مامان رفتیم خونه ، همین که چراغ رو روشن کردن

مامان: پانیذ نمیخوابی که الان

_نه مامان یکم بعد می‌خوابم

مامان: پس من یه چایی میزارم بیا

نگاهی گذرایی بهش کردم و رفتم اتاق‌ام
لباس ام رو با یه تیشرت و شلوارک عوض کردم

رفتم آشپزخونه خونه ، مامان لیوان رو آماده می‌کرد منم کابینت رو باز کردم و چند تا از خوراکی هایی که دوستشون داشتم رو داخل ظرف گذاشتم

_مامان فردا با مهشاد میرم لباس بگیرم توام میای

مامان: نه عزیزم خودتون برین خوش بگذره

مامان ظرف خوراکی ها رو برد
مامان: چایی الان دم میکشه برم لباس و عوض کنم توام بریز بشین

باشه گفتم و گوشی رو برداشتم تا به دیانا پیام بدم که خیلی زود سین زد گفت میام بعد از فرستادن لوکیشن فردا

گوشی رو کنار گذاشتم و چای ریختم و بردم
نشستم رو مبل ، فیلم مورد علاقه مامانم رو گذاشتم که اومد

مامان: ای بلا نقطه ضعف ام رو بلدی ها

خنده ای سر دادم که کنارم نشست
مامان: میخواستم راجب موضوع اقاجونت حرف بزنم که پیچوندی

مامان میدونست از نسیه حرف زدن بدم میاد ببین چیکار میکردی با کنجکاوی سوال پیچش کردم

_چیه میگه .‌بگو دیگه..چی میخواد باز

مامان با حرفام چشاش گرد شده بود که خیلی خنده داره شده بود ، صدای تلویزیون رو کم کرد و روبه من شد

خیلی بی مقدمه گفت
مامان: آقاجون ات میخواد با پسر عمه ات ازدواج کنی تا کلا ایران بمونی

چی بلندی گفتم که خنده خنده ای کرد
مامان: نترس بزار توضیح بدم بعد واکنش نشون بده

_مامان بر همچین مسئله ای دیر واکنش نشون بدم میخوای نه همچین اتفاقی نمی‌افته

مامان : معلومه که نمی‌افته با نسرین حرف زدم یکم جلو تر بندازه عروسی رو بر همین فردا که هیچی پس‌فردا که آخر هفته هم هستش اقاجونت نمیتونه بیاد عروسی

دستی رو گذاشتم رو سینه و نفس ام رو با شدت فوت کردم تصورش با اون پسر ایکبری هم ترسناکه
با یادآوری رضا بیشتر وحشتناک من که نمیخواستم اقاجونم بفهمه من عاشق به مافیا به این کله گنده‌گی شدم

اگه می‌فهمید قشقرقی به پا می‌کرد و نمیذاشت برم آلمان بالاخره بابام این شغل رو داشت و اقاجونم دست کمی از اون نداشت

_واای مامان فکر کن واقعی بود خیلی تصورش وحشتناک

مامان خنده ای کرد
مامان : من که اصلا دوست ندارم با عمه فامیل بشم همینکه شوهرخواهرمه کافیه ........


#panleo
#mehrashad
#ardiya
دیدگاه ها (۰)

Novel panleo ♡ #part⁵³ ♡『 paniz 』با درد از خواب پریدم و دستی...

Novel panleo ♡ #part⁵² ♡『 leoreza 』فربد رفت ، من هم کیف مشک...

Part 23:ALEXANDER:.....صبح زود بیدار شدم ، نمیدونم چرا ولی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط