«رایحه پنهان»
«رایحه پنهان»
امروز روز استراحت تهیونگ بود.
از صبح هیچ کاری نداشت و بعد از خوردن صبحونه، مستقیم راه گلخونه رو پیش گرفت.
نمیدونست چرا، ولی اونجا یه حس عجیبی بهش میداد؛ انگار هر بار واردش میشد، تمام خستگیهاش آرومآروم از بین میرفتن.
با قدمهای آروم بین گلدونها راه میرفت و با لبخند به گلهای رنگارنگ نگاه میکرد که یهو...
یه توپ پشمالوی نارنجی از یه گوشه بیرون پرید و خودش رو روی سینهی تهیونگ انداخت.
- وااای!
تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد.
چند ثانیه بعد، گربه با ذوق شروع کرد صورتش رو لیس زدن.
تهیونگ از خنده ریز ریز میخندید و سعی میکرد گربه رو آروم کنار بزنه.
- آخ... قلقلکم میدی شیطون!
آخر سر گربه رو بغل کرد و چند سانتی از صورتش فاصله داد.
بعد با لبخند روی سرش بوسه زد.
- الهی قربونت برم...
لوسیفر خرخر آرومی کرد و خودش رو بیشتر توی بغلش جا داد.
تهیونگ همیشه عاشق گربهها بود.
همونطور روی زمین دراز کشید و دستهاش رو زیر سرش گذاشت.
لوسیفر هم راحت روی شکمش نشست و با چشمهای گرد سبز رنگ و براقش بهش خیره شد.
تهیونگ لبخند زد و آروم نوک بینیش رو لمس کرد. عاشق رطوبت بینی صورتی لوسیفر بود.
- دیشب صاحبت دنبالت میگشت، میدونی؟
گربه فقط میوی کوتاهی کرد.
- فکر میکرد پیش منی...
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با خندهی آرومی ادامه داد:
- کاش واقعاً پیش من بودی.
لوسیفر دوباره خودش رو بهش مالید.
تهیونگ خندید و مشغول نوازشش شد.
زمان اونقدر سریع گذشت که اصلاً نفهمید چند ساعت گذشته.
فقط بازی کرد، خندید و با تنها دوست جدیدش وقت گذروند.
---
جونگکوک بعد از صبحونه به اتاقش برگشت.
همهچیز مثل همیشه مرتب بود.
لباسهاش رو روی تخت انداخت و وارد حموم شد.
وان رو پر از آب گرم کرد و نزدیک یه ساعت همونجا موند تا خستگی از تنش بیرون بره.
اما حتی اونجا هم ذهنش درگیر یه نفر بود.
تهیونگ...
نمیدونست چرا، ولی دلش میخواست حسابی اذیتش کنه.
هم برای سرگرمی...
هم برای اینکه اعصاب جونگهیون رو به هم بریزه.
بعد از حموم لباس پوشید، سوئیچ موتورش رو برداشت و برای دیدن یونگی و جیهوپ از عمارت بیرون زد.
---
*ساعت هفت عصر*
جونگهیون بعد از چند جلسهی مهم، بالاخره از شرکت خارج شد.
امروز تونسته بود قراردادهای خوبی ببنده و قدم بزرگی برای گسترش شرکتش برداره.
مثل همیشه چند مدیر شرکتهای بزرگ پیشنهاد داده بودن با دخترهاشون آشنا بشه یا حتی ازدواج کنه.
اما جونگهیون مثل همیشه مودبانه ردشون کرده بود.
هیچ علاقهای به اون پیشنهادها نداشت.
وقتی سوار ماشین شد، بیاختیار یاد تهیونگ افتاد.
لبخند خیلی محوی گوشهی لبش نشست.
«یعنی الان داره چیکار میکنه...؟»
نیم ساعت بعد وارد عمارت شد.
یکی از خدمتکارها با احترام خم شد.
جونگهیون همون اول پرسید:
- تهیونگ رو ندیدی؟
خدمتکار با تعجب جواب داد:
• نه ارباب... از صبح ندیدمش.
جونگهیون فقط سری تکون داد.
به اتاقش رفت، لباس رسمی شرکت رو با لباس راحتی عوض کرد و دوباره پایین اومد.
روی کاناپه نشست.
کنترل تلویزیون رو برداشت و فیلمی رو پخش کرد.
اما حواسش بیشتر از فیلم...
پیش یه خدمتکار ظریف با موهای قهوهای بود.
---
هوا کمکم ابری شده بود.
تهیونگ که متوجه تغییر هوا شد، لوسیفر رو مثل یه بچه بغل کرد.
- بیا بریم داخل، الان بارون میاد.
گربه هم انگار حرفش رو فهمیده باشه، آروم توی بغلش موند.
تهیونگ با لبخند وارد عمارت شد.
در حالی که با انگشتش پنجهی کوچیک لوسیفر رو قلقلک میداد، حواسش اصلاً به اطراف نبود.
همون لحظه جونگهیون که روی کاناپه نشسته بود، با شنیدن صدای باز شدن در سرش رو بلند کرد.
چشمش که به تهیونگ افتاد، ناخودآگاه لبخند زد.
از جاش بلند شد و با خنده گفت:
- پس این هویج کوچولو اینجا قایم شده بود.
تهیونگ با دیدن اربابش سریع برای احترام خم شد.
بعد لوسیفر رو با احتیاط سمت جونگهیون گرفت.
- بفرمایید، ارباب.
جونگهیون گربه رو توی بغلش گرفت و آروم نوازشش کرد.
- شیطون... همه رو نگران کرده بودی.
بعد دوباره نگاهش به تهیونگ افتاد.
- امروز کاری نداری، نه؟
تهیونگ سرش رو به نشونهی منفی تکون داد.
- نه ارباب.
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
جونگهیون انگار داشت با خودش کلنجار میرفت.
بعد بالاخره گفت:
- اگه دوست داشته باشی...
لبخند محوی زد.
- یه دور بریم بیرون؟ از صبح فقط کار کردم و حوصلهم سر رفته.
تهیونگ با تعجب پلک زد.
تا حالا نشنیده بود یه ارباب، خدمتکارش رو برای بیرون رفتن دعوت کنه.
اما از طرفی...
این دستور اربابش بود.
آخر سر آروم سرش رو پایین انداخت.
- چشم، ارباب.
امروز روز استراحت تهیونگ بود.
از صبح هیچ کاری نداشت و بعد از خوردن صبحونه، مستقیم راه گلخونه رو پیش گرفت.
نمیدونست چرا، ولی اونجا یه حس عجیبی بهش میداد؛ انگار هر بار واردش میشد، تمام خستگیهاش آرومآروم از بین میرفتن.
با قدمهای آروم بین گلدونها راه میرفت و با لبخند به گلهای رنگارنگ نگاه میکرد که یهو...
یه توپ پشمالوی نارنجی از یه گوشه بیرون پرید و خودش رو روی سینهی تهیونگ انداخت.
- وااای!
تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد.
چند ثانیه بعد، گربه با ذوق شروع کرد صورتش رو لیس زدن.
تهیونگ از خنده ریز ریز میخندید و سعی میکرد گربه رو آروم کنار بزنه.
- آخ... قلقلکم میدی شیطون!
آخر سر گربه رو بغل کرد و چند سانتی از صورتش فاصله داد.
بعد با لبخند روی سرش بوسه زد.
- الهی قربونت برم...
لوسیفر خرخر آرومی کرد و خودش رو بیشتر توی بغلش جا داد.
تهیونگ همیشه عاشق گربهها بود.
همونطور روی زمین دراز کشید و دستهاش رو زیر سرش گذاشت.
لوسیفر هم راحت روی شکمش نشست و با چشمهای گرد سبز رنگ و براقش بهش خیره شد.
تهیونگ لبخند زد و آروم نوک بینیش رو لمس کرد. عاشق رطوبت بینی صورتی لوسیفر بود.
- دیشب صاحبت دنبالت میگشت، میدونی؟
گربه فقط میوی کوتاهی کرد.
- فکر میکرد پیش منی...
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با خندهی آرومی ادامه داد:
- کاش واقعاً پیش من بودی.
لوسیفر دوباره خودش رو بهش مالید.
تهیونگ خندید و مشغول نوازشش شد.
زمان اونقدر سریع گذشت که اصلاً نفهمید چند ساعت گذشته.
فقط بازی کرد، خندید و با تنها دوست جدیدش وقت گذروند.
---
جونگکوک بعد از صبحونه به اتاقش برگشت.
همهچیز مثل همیشه مرتب بود.
لباسهاش رو روی تخت انداخت و وارد حموم شد.
وان رو پر از آب گرم کرد و نزدیک یه ساعت همونجا موند تا خستگی از تنش بیرون بره.
اما حتی اونجا هم ذهنش درگیر یه نفر بود.
تهیونگ...
نمیدونست چرا، ولی دلش میخواست حسابی اذیتش کنه.
هم برای سرگرمی...
هم برای اینکه اعصاب جونگهیون رو به هم بریزه.
بعد از حموم لباس پوشید، سوئیچ موتورش رو برداشت و برای دیدن یونگی و جیهوپ از عمارت بیرون زد.
---
*ساعت هفت عصر*
جونگهیون بعد از چند جلسهی مهم، بالاخره از شرکت خارج شد.
امروز تونسته بود قراردادهای خوبی ببنده و قدم بزرگی برای گسترش شرکتش برداره.
مثل همیشه چند مدیر شرکتهای بزرگ پیشنهاد داده بودن با دخترهاشون آشنا بشه یا حتی ازدواج کنه.
اما جونگهیون مثل همیشه مودبانه ردشون کرده بود.
هیچ علاقهای به اون پیشنهادها نداشت.
وقتی سوار ماشین شد، بیاختیار یاد تهیونگ افتاد.
لبخند خیلی محوی گوشهی لبش نشست.
«یعنی الان داره چیکار میکنه...؟»
نیم ساعت بعد وارد عمارت شد.
یکی از خدمتکارها با احترام خم شد.
جونگهیون همون اول پرسید:
- تهیونگ رو ندیدی؟
خدمتکار با تعجب جواب داد:
• نه ارباب... از صبح ندیدمش.
جونگهیون فقط سری تکون داد.
به اتاقش رفت، لباس رسمی شرکت رو با لباس راحتی عوض کرد و دوباره پایین اومد.
روی کاناپه نشست.
کنترل تلویزیون رو برداشت و فیلمی رو پخش کرد.
اما حواسش بیشتر از فیلم...
پیش یه خدمتکار ظریف با موهای قهوهای بود.
---
هوا کمکم ابری شده بود.
تهیونگ که متوجه تغییر هوا شد، لوسیفر رو مثل یه بچه بغل کرد.
- بیا بریم داخل، الان بارون میاد.
گربه هم انگار حرفش رو فهمیده باشه، آروم توی بغلش موند.
تهیونگ با لبخند وارد عمارت شد.
در حالی که با انگشتش پنجهی کوچیک لوسیفر رو قلقلک میداد، حواسش اصلاً به اطراف نبود.
همون لحظه جونگهیون که روی کاناپه نشسته بود، با شنیدن صدای باز شدن در سرش رو بلند کرد.
چشمش که به تهیونگ افتاد، ناخودآگاه لبخند زد.
از جاش بلند شد و با خنده گفت:
- پس این هویج کوچولو اینجا قایم شده بود.
تهیونگ با دیدن اربابش سریع برای احترام خم شد.
بعد لوسیفر رو با احتیاط سمت جونگهیون گرفت.
- بفرمایید، ارباب.
جونگهیون گربه رو توی بغلش گرفت و آروم نوازشش کرد.
- شیطون... همه رو نگران کرده بودی.
بعد دوباره نگاهش به تهیونگ افتاد.
- امروز کاری نداری، نه؟
تهیونگ سرش رو به نشونهی منفی تکون داد.
- نه ارباب.
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
جونگهیون انگار داشت با خودش کلنجار میرفت.
بعد بالاخره گفت:
- اگه دوست داشته باشی...
لبخند محوی زد.
- یه دور بریم بیرون؟ از صبح فقط کار کردم و حوصلهم سر رفته.
تهیونگ با تعجب پلک زد.
تا حالا نشنیده بود یه ارباب، خدمتکارش رو برای بیرون رفتن دعوت کنه.
اما از طرفی...
این دستور اربابش بود.
آخر سر آروم سرش رو پایین انداخت.
- چشم، ارباب.
- ۱۴۹
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط