علامه مقدس اردبیلی شب بلند شد نماز شب بخونه

علامه مقدس اردبیلی شب بلند شد نماز شب بخونه
دلق اولو انداخت تو چاه وقتی در آورد توش پر طلا بود!
دوباره انداخت تو چاه بازم پر طلا شد
عصبی شد بازم انداخت تو چاه بازم طلا اومد
گریه اش گرفت رو به خدا گفت: خدایا احمد فقط آب میخواد نماز شب بخونه همین!
چشمش دلق پر از طلا رو نمیگرفت!
با اینکه نیاز داشت اما....
ببین من و تو کجاییم؟
دیدگاه ها (۱)

#ارباب‌سنگدل #پارت_15ا.ت رو برد به. خونه پشت باغاوقتی وارد ش...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 7۹از اتاق خارج شدن ک...

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁰...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جیمین لبخند کوچیکی زد و به چشمای دو...

Little Angelp1*سعی کردن ازدواج اجباری و برده رو جا بدم تو یه...

عاشقانه های شبنم

[•] عمارت عشق [•]Part number 26ـ«گاهی اوقات انسان ها عصبانی ...

### 🌑 پارت دوم: معامله‌ای در سکوتهنوز به خودم نیومده بودم که...

چند پارتی جونگ کوک وقتی هردوتون ایدل بودید... تا اینکه‌ ماشی...

My lovely neighbor part : ۷۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط