مگر همينطوريست

مگر همينطوريست مگر صاحب ندارد آن لب هاي وامانده مگر من مُرده ام كه لب هايت را زير انتظار مي فشاري مگر اين دست ها بي كَس و كارند كه در جيب هايت پنهان مي كني وُ راه به پياده رو نشان مي دهي من هنوز هستم آنقدر دور نشده ام كه زير پلكهايت خيس شود يادم دستانم را بگير لبهايت را طعمِ انار دِه كه هنوز هم سينه ام آرامكده گونه هاي توست
دیدگاه ها (۵)

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

نمیبخشمت p.22

.به راه افتادن پاهایتخیابان پشت خیابان زیر ذره بین آفتاب سر ...

به خود می‌لرزمشبیه غروبِ یک روزِ سرددر یخ‌بندانِ فصلِ زمهریر...

صالح بیچار

مایکیداری تلو تلو می‌خوری.به سختی روی پیاده‌رو خودت را نگه د...

حکیمه کمایی

لیلا گرگانی شاعر کرمانشاهی

همره باد از نشیب و فراز کوهساران از سکوت شاخه های سرفراز بیش...

پارت ۹: یک سال بعد، زیر بارانی که بخشنده نبود---Meeting agai...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط