خدمتکار من
خدمتکار من
پارت8
درحال چرخ زدن توی مرکز خرید بودن ولی هیچی نخربده بودن چون چیزی که میخواستنو پیدا نمیکردن
ـــ هوف این مرکز خریدم هیچی نداره
+آره واقعا
همینجوری داشتن راه میرفتن
چویا متوجه شده بود دازای زیادی راحت نیس
ـــ چیزی شده؟
+همه ی پسرا دارن نگام میکنن چندشم شده
چویا به اطراف نگاه کرد
همه ی پسرا داشتن به بدن دازای نگاه میکردن و حتی بعضیاشون زبونشونو روی لباشون میکشیدن
ـــ چقدر چندش نگاهت میکنن
+همینطوره
یکم دیگه راه رفتن و نگاه ها رو دازای بیشترم میشد
ـــ به نظر این مغازه خوبه؟
اینو گفت چون میدونست دازای الان چه حالی داره و میخواست یه ذره حالشو بهتر کنه
دازای به مغازه نگاه کرد
+خب بریم ببینیم چطوریه
رفتن داخل مغازه
+چویاسان این لباس فک کنم براتون خوب باشه نظرتون چیه بپوشیدش
ـــ باشه
کت و شلوار رو از دست دازای گرفت و رفت تو اتاق پرو
کت و شلوار رو پوشید و به خودش نگاه کرد و تک خنده ای زد
ـــ مثل همیشه سلیقت عالیه
از اتاق بیرون اومد
ـــ چطور شدم؟
دازای بهش نگاه کرد
شلوار مشکی به پا داشت
کتش هم مشکی بود و یه کراوات قرمز داشت
+خیلی خوبه بهتون میاد نظرتون چیه همینو برداریم؟
ـــ اوهوم خودمم خیلی ازش خوشم اومده
چویا برگشت به اتاق و لباس های خودشو پوشید و وقتی از اتاق اومد بیرون دید دازای کنار یه لباس ایستاده
ـــ میخوای امتحانش کنی؟
+ مشکلی ندارم
لباس رو برداشت و رفت داخل اتاق
لباس رو پوشید و به خودش نگاه کرد
+هوم بدک نیس بزار از اونم بپرسم
از اتاق رفت بیرون
+خب چطور شدم؟
چویا به دازای نگاه کرد و فکر کرد قلبش به دقیقه ایستاده خیلی زیبا شده بود
لباس مشکی پوشیده بود که مدلش چاک دار بود جوری بکه رون یکی از پاهاش رو به نمایش گذاشته بود
البته که پاهاش پانداژ داشت ولی زیاده نبود و به خاطر همین پوست سفیدش رو به نمایش گذاشته بود
ـــ خ..خیلی بهت میاد
+پس همینو بردارم؟
ـــ آره
رفت داخل اتاق رو لباسش رو عوض کرد و اومد بیرون
لباس هارو حساب کردن و راه افتادن
+ببینم چویاسان شما کفش دارید؟
ـــ آره..توچی داری؟
+منم دارم
ـــ پس به چیز دیگه ای نیاز نداریم نه؟
+نه نداریم
ـــ خب پس بریم؟
+بریم
به سمت در خروجی رفتن ولی یهو.....
پارت8
درحال چرخ زدن توی مرکز خرید بودن ولی هیچی نخربده بودن چون چیزی که میخواستنو پیدا نمیکردن
ـــ هوف این مرکز خریدم هیچی نداره
+آره واقعا
همینجوری داشتن راه میرفتن
چویا متوجه شده بود دازای زیادی راحت نیس
ـــ چیزی شده؟
+همه ی پسرا دارن نگام میکنن چندشم شده
چویا به اطراف نگاه کرد
همه ی پسرا داشتن به بدن دازای نگاه میکردن و حتی بعضیاشون زبونشونو روی لباشون میکشیدن
ـــ چقدر چندش نگاهت میکنن
+همینطوره
یکم دیگه راه رفتن و نگاه ها رو دازای بیشترم میشد
ـــ به نظر این مغازه خوبه؟
اینو گفت چون میدونست دازای الان چه حالی داره و میخواست یه ذره حالشو بهتر کنه
دازای به مغازه نگاه کرد
+خب بریم ببینیم چطوریه
رفتن داخل مغازه
+چویاسان این لباس فک کنم براتون خوب باشه نظرتون چیه بپوشیدش
ـــ باشه
کت و شلوار رو از دست دازای گرفت و رفت تو اتاق پرو
کت و شلوار رو پوشید و به خودش نگاه کرد و تک خنده ای زد
ـــ مثل همیشه سلیقت عالیه
از اتاق بیرون اومد
ـــ چطور شدم؟
دازای بهش نگاه کرد
شلوار مشکی به پا داشت
کتش هم مشکی بود و یه کراوات قرمز داشت
+خیلی خوبه بهتون میاد نظرتون چیه همینو برداریم؟
ـــ اوهوم خودمم خیلی ازش خوشم اومده
چویا برگشت به اتاق و لباس های خودشو پوشید و وقتی از اتاق اومد بیرون دید دازای کنار یه لباس ایستاده
ـــ میخوای امتحانش کنی؟
+ مشکلی ندارم
لباس رو برداشت و رفت داخل اتاق
لباس رو پوشید و به خودش نگاه کرد
+هوم بدک نیس بزار از اونم بپرسم
از اتاق رفت بیرون
+خب چطور شدم؟
چویا به دازای نگاه کرد و فکر کرد قلبش به دقیقه ایستاده خیلی زیبا شده بود
لباس مشکی پوشیده بود که مدلش چاک دار بود جوری بکه رون یکی از پاهاش رو به نمایش گذاشته بود
البته که پاهاش پانداژ داشت ولی زیاده نبود و به خاطر همین پوست سفیدش رو به نمایش گذاشته بود
ـــ خ..خیلی بهت میاد
+پس همینو بردارم؟
ـــ آره
رفت داخل اتاق رو لباسش رو عوض کرد و اومد بیرون
لباس هارو حساب کردن و راه افتادن
+ببینم چویاسان شما کفش دارید؟
ـــ آره..توچی داری؟
+منم دارم
ـــ پس به چیز دیگه ای نیاز نداریم نه؟
+نه نداریم
ـــ خب پس بریم؟
+بریم
به سمت در خروجی رفتن ولی یهو.....
- ۱۸۳
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط