تصادف سرنوشتساز
تصادف سرنوشتساز..
Yuna..
Wylder...
P.1
صدای موسیقی پرانرژی از ماشین پخش میشد...
و ا.ت با تمام وجودش داشت رانندگی میکرد.. انگار میخواست با سرعت، تمام غصهها و خشمش را از ذهنش بیرون بریزد...
چشمانش برق میزد و لبخندی شیطنتآمیز گوشهی لبش نشسته بود...
آهنگش را بلندتر کرد و با ریتم آهنگ سرش رو به جلو و عقب تکان داد...
ناگهان، با یک ضربه، موسیقی قطع شد و ماشینش به طرز عجیبی تکان خورد.
با نگرانی از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین جلویی رفت....
ماشین لوکس و سیاهی که با ماشینش تصادف کرده بود، با دقت بررسیاش کرد...
بدنه ماشینش کمی فرورفته بود ولی به نظر نمیرسید آسیب جدیای دیده باشد...
"من خیلی خیلی متاسفم! واقعا معذرت میخوام"
ا.ت با عجله گفت و سعی کرد خودش را بیگناه نشان دهد.
دستهایش را به هم گره زد و با چشمانی گشاد به او خیره شد.
"واقعا معذرت میخوام، امیدوارم ماشینت مشکلی پیدا نکرده باشه "
صاحب ماشین با نگاهی سرد و بیحوصله از ماشینش پیاده شد. کت و شلوار گرانقیمتش کمی چروک شده بود اما موهایش مرتب و بینقص به نظر میرسیدند...
چشمانش پر از ناراحتی و خشم بود اما سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند...
وقتی صاحب ماشین را دید، قلبش یک لحظه ایستاد...
جونگکوک، همان کسی که به خاطر قراردادهای کمپانی و دعواهای بیمورد، از هم جدا شده بودند.
"حواست کجاست، ا.ت؟"
لحنش بیرحمانه بود اما ته صدایش رگههایی از دلتنگی به گوش میرسید...
ا.ت به سختی آب دهانش را قورت داد و با لکنت سخنی را به زبان آورد..
"جو..جونگکوک؟ چرا باید با تو روبرو بشم؟"
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
"فکر میکردم دیگه همدیگه رو نمیبینیم"
با کمی مکث ادامه داد
"فقط امیدوارم این تصادف یه فرصت دوباره باشه."
ا.ت با عصبانیت سرش را به نشانهی منفی تکان داد.
"فرصت دوباره؟ منظورت چیه؟"
جونگکوک لبخندی زد اما لبخندش به چشمانش نمیخوابید.
"هیچی... انگار هنوزم بعد از ۲ سال نمیتونی از رانندگی با این سرعت دست بکشی، پرنسس نه؟؟"
با شنیدن "پرنسس" قلب ا.ت لرزید و انگار تمام آن خاطرات را جلوی چشمانش گذشت..
"م..من؟ پرنس.. نه"
ا.ت محکم چشمانش را روی هم گذاشت و لبش را گزید و سعی کرد خودش را ریلکس نشان دهد و با بیحوصلگی ادامه داد.
"همش تقصیر توعه که انقد ماشینای گرونقیمت سوارمیشی"
جونگکوک خندهای سرد زد.
"تقصیر من؟ تو بودی که با سرعت داشتی رانندگی میکردی."
ا.ت با لحنی دفاعی گفت
"من داشتم از استرس رانندگی میکردم... تازه معذرت خواهیم کردم "
"باشه باشه دخترکم آروم باش، من درکت میکنم میفهمم چقد تحت فشاری"
جونگکوک شانههایش را بالا انداخت
"ولی این به این معنی نی که بخوای هرکاری بکنی "
ا.ت با نگاهی تند به او خیره شد
"تو کی هستی که به من درس اخلاق میدی؟"
جونگکوک پوزخندی زد و دستی توی موهایش کشید..
"انگار یکی اینجا خیلی عصبانیه...میدونی؟ شبیه پرنسس کوچولویی شدی که الان نزدیکه بخاطر به دعوا گریه کنی مثل همیشه."
جونگکوک با لحنی آرامتر گفت و نگاهی به ماشینش انداخت .
"اوه ماشینمو نگاه کن چجوری داغونش کردی، انگار تو این کار استعداد داری"
ا.ت دستش را جلوی دهنش گذاشت...
چشمانش ملایم تر از هر موقعای بود..
انگار با دیدن جونگکوک آرامشی درونش شکل گرفته بود..
وقتی چشمان جونگکوک به رنگ لاک ا.ت خورد چشمانش برق زد..
رنگ مورد علاقهاش که همیشه برایش میزد..
"من اون ا.ت قدیم نیستم، نه تو انقد برام مهمی که با دعوامون بغضم بگیره و نه من قدرت اهمیت دادنو دارم"
ا.ت نفسی عمیق کشید انگار میخواست حرفی را به سختی به لب بیاورد..
"بابت ماشینت معذرت میخوام و پولشو برات واریز میکنم ولی واقعا دیگه نمیخو.. نمیخوام.. که ببی..ببینمت "
همکارم: https://wisgoon.com/jalnu
شرایط: ۱۸ لایک و ۱۸ کامنت
سلام ببخشید انقد دیر گذاشتم و میدونم قرار بود از تهیونگ بذارم ولی نزدیک سه بار از اول تا آخر نوشتمش کلا پاک شد برای همین رفتم کلا با وایلدر یه فیک جدید نوشتم
Yuna..
Wylder...
P.1
صدای موسیقی پرانرژی از ماشین پخش میشد...
و ا.ت با تمام وجودش داشت رانندگی میکرد.. انگار میخواست با سرعت، تمام غصهها و خشمش را از ذهنش بیرون بریزد...
چشمانش برق میزد و لبخندی شیطنتآمیز گوشهی لبش نشسته بود...
آهنگش را بلندتر کرد و با ریتم آهنگ سرش رو به جلو و عقب تکان داد...
ناگهان، با یک ضربه، موسیقی قطع شد و ماشینش به طرز عجیبی تکان خورد.
با نگرانی از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین جلویی رفت....
ماشین لوکس و سیاهی که با ماشینش تصادف کرده بود، با دقت بررسیاش کرد...
بدنه ماشینش کمی فرورفته بود ولی به نظر نمیرسید آسیب جدیای دیده باشد...
"من خیلی خیلی متاسفم! واقعا معذرت میخوام"
ا.ت با عجله گفت و سعی کرد خودش را بیگناه نشان دهد.
دستهایش را به هم گره زد و با چشمانی گشاد به او خیره شد.
"واقعا معذرت میخوام، امیدوارم ماشینت مشکلی پیدا نکرده باشه "
صاحب ماشین با نگاهی سرد و بیحوصله از ماشینش پیاده شد. کت و شلوار گرانقیمتش کمی چروک شده بود اما موهایش مرتب و بینقص به نظر میرسیدند...
چشمانش پر از ناراحتی و خشم بود اما سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند...
وقتی صاحب ماشین را دید، قلبش یک لحظه ایستاد...
جونگکوک، همان کسی که به خاطر قراردادهای کمپانی و دعواهای بیمورد، از هم جدا شده بودند.
"حواست کجاست، ا.ت؟"
لحنش بیرحمانه بود اما ته صدایش رگههایی از دلتنگی به گوش میرسید...
ا.ت به سختی آب دهانش را قورت داد و با لکنت سخنی را به زبان آورد..
"جو..جونگکوک؟ چرا باید با تو روبرو بشم؟"
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
"فکر میکردم دیگه همدیگه رو نمیبینیم"
با کمی مکث ادامه داد
"فقط امیدوارم این تصادف یه فرصت دوباره باشه."
ا.ت با عصبانیت سرش را به نشانهی منفی تکان داد.
"فرصت دوباره؟ منظورت چیه؟"
جونگکوک لبخندی زد اما لبخندش به چشمانش نمیخوابید.
"هیچی... انگار هنوزم بعد از ۲ سال نمیتونی از رانندگی با این سرعت دست بکشی، پرنسس نه؟؟"
با شنیدن "پرنسس" قلب ا.ت لرزید و انگار تمام آن خاطرات را جلوی چشمانش گذشت..
"م..من؟ پرنس.. نه"
ا.ت محکم چشمانش را روی هم گذاشت و لبش را گزید و سعی کرد خودش را ریلکس نشان دهد و با بیحوصلگی ادامه داد.
"همش تقصیر توعه که انقد ماشینای گرونقیمت سوارمیشی"
جونگکوک خندهای سرد زد.
"تقصیر من؟ تو بودی که با سرعت داشتی رانندگی میکردی."
ا.ت با لحنی دفاعی گفت
"من داشتم از استرس رانندگی میکردم... تازه معذرت خواهیم کردم "
"باشه باشه دخترکم آروم باش، من درکت میکنم میفهمم چقد تحت فشاری"
جونگکوک شانههایش را بالا انداخت
"ولی این به این معنی نی که بخوای هرکاری بکنی "
ا.ت با نگاهی تند به او خیره شد
"تو کی هستی که به من درس اخلاق میدی؟"
جونگکوک پوزخندی زد و دستی توی موهایش کشید..
"انگار یکی اینجا خیلی عصبانیه...میدونی؟ شبیه پرنسس کوچولویی شدی که الان نزدیکه بخاطر به دعوا گریه کنی مثل همیشه."
جونگکوک با لحنی آرامتر گفت و نگاهی به ماشینش انداخت .
"اوه ماشینمو نگاه کن چجوری داغونش کردی، انگار تو این کار استعداد داری"
ا.ت دستش را جلوی دهنش گذاشت...
چشمانش ملایم تر از هر موقعای بود..
انگار با دیدن جونگکوک آرامشی درونش شکل گرفته بود..
وقتی چشمان جونگکوک به رنگ لاک ا.ت خورد چشمانش برق زد..
رنگ مورد علاقهاش که همیشه برایش میزد..
"من اون ا.ت قدیم نیستم، نه تو انقد برام مهمی که با دعوامون بغضم بگیره و نه من قدرت اهمیت دادنو دارم"
ا.ت نفسی عمیق کشید انگار میخواست حرفی را به سختی به لب بیاورد..
"بابت ماشینت معذرت میخوام و پولشو برات واریز میکنم ولی واقعا دیگه نمیخو.. نمیخوام.. که ببی..ببینمت "
همکارم: https://wisgoon.com/jalnu
شرایط: ۱۸ لایک و ۱۸ کامنت
سلام ببخشید انقد دیر گذاشتم و میدونم قرار بود از تهیونگ بذارم ولی نزدیک سه بار از اول تا آخر نوشتمش کلا پاک شد برای همین رفتم کلا با وایلدر یه فیک جدید نوشتم
- ۷.۹k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط