عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر
پارت : ۱۳

صدای آژیر خطر در تمام ساختمان پیچید.
چراغ‌های قرمز اضطراری یکی‌یکی روشن شدند.
کارمندها با عجله از اتاق‌ها خارج می‌شدند.
چند نفر از نیروهای امنیتی به سمت پارکینگ دویدند.
هانا و جونگ کوک هم بدون معطلی راه افتادند.
هیچ‌کس نمی‌دانست پایین چه اتفاقی افتاده است.

جونگ کوک کت مشکی بلندش را از روی صندلی برداشت.
در حالی که قدم‌های محکمی برمی‌داشت، رو به محافظش گفت:
«همه خروجی‌ها رو ببندین.»
محافظ سریع با بی‌سیم دستور را منتقل کرد.
هانا هم آستین‌های کت مسابقه‌ای‌اش را بالا زد.
«اگر کار خرابکار باشه، هنوز از ساختمان خارج نشده.»

آسانسور به دلیل قطع برق از کار افتاده بود.
همه از راه‌پله‌های اضطراری پایین رفتند.
صدای قدم‌هایشان در فضای سیمانی ساختمان می‌پیچید.
هانا از بقیه جلوتر حرکت می‌کرد.
جونگ کوک با همان آرامش همیشگی پشت سرش بود.
هیچ‌کدام حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زدند.

وقتی به پارکینگ رسیدند، بوی دود همه‌جا را پر کرده بود.
چند خودرو آسیب دیده بودند.
اما خوشبختانه انفجار بزرگ نبود.
نیروهای آتش‌نشانی شرکت مشغول خاموش کردن شعله‌های کوچک بودند.
کارمندها با نگرانی اطراف را نگاه می‌کردند.
فضا کاملاً آشفته شده بود.

هانا آرام اطراف را بررسی کرد.
نگاهش روی یکی از خودروهای شرکت ثابت ماند.
درِ آن نیمه‌باز بود.
بدون معطلی به سمتش رفت.
جونگ کوک هم همراه او حرکت کرد.
محافظ‌ها فاصله را حفظ کردند.

داخل خودرو چیزی به‌هم‌ریخته نبود.
اما روی صندلی شاگرد یک فلش مموری قرار داشت.
هانا آن را برداشت و با تعجب گفت:
«این رو عمداً اینجا گذاشتن.»
جونگ کوک فلش را از دستش گرفت.
«هیچ‌کس بهش دست نزنه.»

یکی از مأمورهای امنیتی نزدیک شد.
«آقای جئون، دوربین خروجی غربی یه ماشین مشکی رو ثبت کرده.»
جونگ کوک فوراً پرسید:
«پلاک؟»
مأمور سرش را پایین انداخت.
«پلاک قابل خوندن نیست.»

هانا چند قدم جلو رفت.
روی زمین رد لاستیک تازه‌ای دیده می‌شد.
کنار آن خم شد و با انگشت لمسش کرد.
بعد آرام گفت:
«ماشین با عجله پیچیده...»
«راننده حرفه‌ای بوده، نه یه آدم معمولی.»

جونگ کوک نگاه کوتاهی به رد لاستیک انداخت.
«از کجا مطمئنی؟»
هانا لبخند محوی زد.
«چون هیچ راننده عادی نمی‌تونه با این سرعت، بدون برخورد از این مسیر خارج بشه.»
جونگ کوک چیزی نگفت، اما حرفش را پذیرفت.

در همین لحظه تلفن جونگ کوک زنگ خورد.
چند ثانیه به حرف‌های طرف مقابل گوش داد.
چهره‌اش جدی‌تر شد.
تماس که تمام شد، نفس کوتاهی کشید.
هانا پرسید:
«چی شده؟»

جونگ کوک گوشی را داخل جیبش گذاشت.
«بانک خبر داده یکی از حساب‌های شرکت هک شده.»
هانا با تعجب گفت:
«یعنی حمله فقط به شرکت نبوده؟»
جونگ کوک آرام جواب داد:
«نه... یکی داره هم‌زمان از چند جهت ضربه می‌زنه.»

باد خنکی در پارکینگ پیچید.
هانا نگاهش را به دود باقی‌مانده دوخت.
این پرونده هر لحظه پیچیده‌تر می‌شد.
دیگر فقط بحث تعمیرگاه یا مسابقه نبود.
پای شرکتی بزرگ و دشمنی ناشناس وسط بود.

جونگ کوک رو به نیروهای امنیتی گفت:
«فلش رو مستقیم به آزمایشگاه دیجیتال ببرین.»
«هیچ‌کس قبل از بررسی بازش نکنه.»
همه با احترام دستور را اجرا کردند.
هانا کنار ماشین خودش ایستاد.
نگاهش روی جونگ کوک ثابت ماند.

جونگ کوک به سمت او آمد.
«از امشب باید بیشتر مراقب باشی.»
هانا شانه‌ای بالا انداخت.
«من از تهدید نمی‌ترسم.»
جونگ کوک خیلی کوتاه گفت:
«مسئله ترس نیست... مسئله اینه که از حالا تو هم وارد هدف دشمن شدی.»

هانا برای لحظه‌ای سکوت کرد.
بعد کلید ماشینش را در دست چرخاند.
امشب تازه فهمیده بود این قرارداد، فقط یک همکاری ساده نیست.
بلکه شروع جنگی است که پایانش هنوز معلوم نیست.

«اما صبح روز بعد، خبری منتشر شد که نام پارک هانا و جئون جونگ کوک را در تمام رسانه‌های کره کنار هم قرار داد...»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارد.

خوشگلا یک گپ توی روبیکا زدم بیایین به حرفیم
https://rubika.ir/joing/BBDEAADDJ0UKAUZEMQDXQTJWKEUEJIBB
دیدگاه ها (۱)

عشق در دنده آخرپارت : ۱۴ صبح روز بعد، ساختمان شرکت JK Motors...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۵ سالن جلسات در سکوت فرو رفته بود.همه...

تک‌پارتی | پیدام کردی...باران بی‌وقفه روی شیشه‌های کافه می‌ر...

https://wisgoon.com/lavender_10بانو فالوشه🌿🌿🌿

عشق در دنده آخرپارت : ۱۲ شب آرام روی شهر سایه انداخته بود.جو...

عشق در دنده آخرپارت : ۸ ساعت دقیقاً هشت شب بود.ماشین قرمز ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط