『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁹
شب بعد...
هیچکدام حتی یک دقیقه هم نخوابیدند. جونگکوک تا آخرین گشت نگهبان صبر کردو وقتی صدای قدمها دور شد، پتو را کنار زد. حفره هنوز همانجا بود.
جونگکوک : من اول میرم
بدون منتظر ماندن، خودش را از سوراخ رد کرد و چند ثانیه بعد صدایش آمد.
جونگکوک : امنه
و تهیونگ هم وارد شد . فضای پشت دیوار آنقدر تنگ بود که به سختی میتوانستند صاف بایستند. بوی نم و زنگزدگی همهجا را پر کرده بود. نور فقط از چراغقوهی کوچکی میآمد که جونگکوک از قبل مخفی کرده بود. تهیونگ با تعجب به چرا قوه نگاه کرد
تهیونگ : اینو از کجا آوردی؟!
جونگکوک لبخند کوتاهی زد
جونگکوک : هر چیزی توی زندان، یه قیمت داره
راه باریکی مقابلشان بود ؛ چند لولهی قطور از سقف رد شده بود و کف زمین پر از آب بود. جونگکوک جلو افتاد.
جونگکوک : آروم حرکت کن ، صدای قدمهامون نباید بره بالا
هر دو با احتیاط جلو رفتند ، درست همان لحظه...صدای باز شدن یک در فلزی از بالای سرشان در تونل پیچید. هر دو بیاختیار خشکشـان زد. چند ثانیه بعد، صدای دو نفر به گوش رسید.
_ مطمئنی از اینجا صدا اومد؟
_ آره... انگار از قسمت تأسیسات بود.
نور یک چراغقوه از لابهلای نردههای فلزی به داخل تونل تابید. جونگکوک با سرعت مچ تهیونگ را گرفت و او را پشت یکی از لولههای قطور کشید. هر دو نفسشان را حبس کردند.
صدای قدمها...آهسته...و هر لحظه نزدیکتر میشد. نور چراغقوه روی دیوار نمکشیدهی تونل افتاد...و آرامآرام...
به سمت جایی که آن دو پنهان شده بودند، حرکت کرد.
.....ادامه دارد
دوباره شرط میزارم 🌚🎀
لایک 25
کامنت 2۰
𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁹
شب بعد...
هیچکدام حتی یک دقیقه هم نخوابیدند. جونگکوک تا آخرین گشت نگهبان صبر کردو وقتی صدای قدمها دور شد، پتو را کنار زد. حفره هنوز همانجا بود.
جونگکوک : من اول میرم
بدون منتظر ماندن، خودش را از سوراخ رد کرد و چند ثانیه بعد صدایش آمد.
جونگکوک : امنه
و تهیونگ هم وارد شد . فضای پشت دیوار آنقدر تنگ بود که به سختی میتوانستند صاف بایستند. بوی نم و زنگزدگی همهجا را پر کرده بود. نور فقط از چراغقوهی کوچکی میآمد که جونگکوک از قبل مخفی کرده بود. تهیونگ با تعجب به چرا قوه نگاه کرد
تهیونگ : اینو از کجا آوردی؟!
جونگکوک لبخند کوتاهی زد
جونگکوک : هر چیزی توی زندان، یه قیمت داره
راه باریکی مقابلشان بود ؛ چند لولهی قطور از سقف رد شده بود و کف زمین پر از آب بود. جونگکوک جلو افتاد.
جونگکوک : آروم حرکت کن ، صدای قدمهامون نباید بره بالا
هر دو با احتیاط جلو رفتند ، درست همان لحظه...صدای باز شدن یک در فلزی از بالای سرشان در تونل پیچید. هر دو بیاختیار خشکشـان زد. چند ثانیه بعد، صدای دو نفر به گوش رسید.
_ مطمئنی از اینجا صدا اومد؟
_ آره... انگار از قسمت تأسیسات بود.
نور یک چراغقوه از لابهلای نردههای فلزی به داخل تونل تابید. جونگکوک با سرعت مچ تهیونگ را گرفت و او را پشت یکی از لولههای قطور کشید. هر دو نفسشان را حبس کردند.
صدای قدمها...آهسته...و هر لحظه نزدیکتر میشد. نور چراغقوه روی دیوار نمکشیدهی تونل افتاد...و آرامآرام...
به سمت جایی که آن دو پنهان شده بودند، حرکت کرد.
.....ادامه دارد
دوباره شرط میزارم 🌚🎀
لایک 25
کامنت 2۰
- ۲.۲k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط