پارت ۴۱ : چیشده؟

پارت ۴۱ : چیشده؟
نگاش کردم و براش تعریف کردم .
کلی باهام حرف زد و ارومم کرد .
صبح با صدای لونیرا بیدار شدم .
بردمش بیرون و واسه ناهار داشتم برنامه میریختم چی درست کنم .
جیمین تو اتاقش بود .
لونیرا هم جیغ میزد و بازی میکرد .
غذارو تقریبا درست کردم .
تو میتونی دختر انجامش بده .
نفسمو بیرون دادم و بلند گفتم : جیمین بیااا ناهارررر....باید بخورییی و اگر نه میریزم تو حلقتتتتت .
صدایی نیومد .
رفتم سمت اتاق جیمین .
اوف
درو باز کردم که با جای خالیش رو تخت مواجه شدم .
در پنجره باز بود .
حموم هم نبود .
بیرون پنجرا رو نگا کردم که با چیزی که دیدم سریع رفتم تو حال و گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به کوک .
دستام شروع کرد لرزیدن .
جواب داد و گفت : سلام من : کوک جیمین از خونه رفته بیرون کوک : جیمین؟ رفته بیرون من : گوشیشو از پنجره پرت کرده و شکسته و خودس هم نیست....کوک جیمین فر.... کوک : نریلا اروم باش پیداش میکنیم میریم پیش نامجون اون پلیسه میتونه دوربینارو ببینه من : ا الان چیکار کنم.
صدام میلرزید .
کوک : فقط صبر کن برسم خونه میریم من : باشه .
گوشیو قطع کرد .
استرس تمام بدنمو گرفته بود .
نفهمیدم چقدر طول کشید که کوک اومد .
سوار ماشین شدیم و رفتیم سریع .
یک ساعت بعد
درو با عجله باز کردم .
نامجون ترسید و گفت : چخبرته دختره پشمک
کوک : دستم به شورتت کمک کنن
تهیونگ : مگه شورتش چه رنگیه؟
شوگا : اخرین بار زرد با گل گل ابی پوشید‌....
من : نامجون میدونم از جیمین دلخوری و ناراحتی و هرچیز دیگه ولی الان باید پیداش کنم برام مهمه
نامجون : من چطوری باید پیداش کنم؟
کوک : کام عانننن نامجون یعنی میگی بلد نیستی پیداش کنی نمیتونی بگی کجاس هیچی ازش نمیدونی کجاس کجا میره با کی میره
نامجون : من هیچی نمیدونم .
این صورتو میشناسم .
بچه رو دادم به نامجون و از اون ور میز پریدم اونور و یقه نامجون رو محکم گرفتم و گفتم : نامجون خودتو نزن به اون راه تو میدونی کجاس بگووو
نامجون : نریلا برو اونور لطفا گفت....
من : همونقدر که برادرت برات مهمه جیمینم برای من مهمه اینو بفهم .
و قطره اشکی از رو قلب ناهماهنگ تپیده اش ریخت
نفسی بیرون داد و گفت : هشت .
تعجب کردم و گفتم : چی؟
مچ دستامو گرفت و اروم اورد پایین و گفت : فردا ساعت هشت تو خونه خرابه بوسان
دست و پام یخ کرد .
اونجا چرا؟
همون خونه ای که تو بوسان نساختن هنوز ‌.
کوک منو کشوند بیرون .
رفتیم خونه .
همه چی مبهم بود .
شب با سختی تونستم بخوابم .
همش فکرم درگیر جیمین بود .
حتی دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم گریه نکنم .
با صدای زنگ خونه بیدار شدم ‌.
درو باز کردم . تهیونگ اومد تو خونه .
گفتم : چیشده؟
دستمو گرفت و گفت : امشب...میدو...
من : میدونم
وی : ا....میخوام دست و پاهات باز تر باشه....لونیرا رو بسپار به من و شوگا...باشه؟
م...
دیدگاه ها (۱۷)

پارت ۴۲ : من : واقعا؟وی : آرع من : ممنون .ساعت دوازده ظهر شد...

پارت ۴۳ : یکبار دیگه حرفی بزنی میکشتمت جیمین : میخوای منم بف...

پارت ۴۰ : به پاهام نگا کردم و گفتم : نه ن....وقتی نگاش کردم ...

پارت ۳۹ : خودشو عقب کشید....کوک : اوهوم اوهوم .اومدم بهش لگد...

سناریو وقتی با یه عضا دیگه باهاشون خیانت میکنیوبو نامجون:رفت...

پارت ۴ از رمان عشق یا نفرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط