#چندپارتی
#چندپارتی
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part¹⁹
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
هان خیلی کلافه روی کاناپه لم داده بود. به سقف نگاه میکرد ولی به یکچیز دیگه فکر میکرد.
یکم رامن درست کردم و پیشش رفتم. با اینکه کاملا بهش نزدیک بودم هیچ توجهی به من نکرد. رامن رو گذاشتم روی میز جلومون و خودم هم کنار میزن نشستم.
با انگشت اشاره ام ضربه ای آرومی به زانوی هان زدم.
هان بدون اینکه تکان بخوره یا ری اکشنی نشون بده یا حتی بهم نگاه کنه میپرسه
_چیه؟
گلوم رو صاف کردم.
+یکم رامن پختم...بیا یکم بخور.
هان خیلی آروم روی زمین کنارم نشست.
کاسه ی رامیونش رو گذاشتم جلوش
+بیا...بخور تا سرد نشده
هان با چشم هایی خمار بهم نگاه کرد و چاپستیک هارو از روی میز برداشت و باهاش شروع کرد به خوردن رامیون. من هم همراهش شروع کردم به خوردن که وسط های خوردنش لب زدم
+به چی انقدر فکر میکنی؟
چاپستیک هاش رو توی کاسه ول میکنه و بهم نگاه میکنه. کمی مکث میکنه و بعد میگه
_پدرم...
رامیون رو فورت میکشم و چاپستیک هارو روی میز میزارم و به هان نگاه میکنم
+چیزی شده
با کنجکاوی بهش نگاه میکنم و منتظر جوابشم
_اوهوم...ولی لازم نیست بدونی
از حرفش دلخور میشم ولی با لجبازی ادامه میده
+چرا...میخوام بدونم.
هوفی میکشه و میگه
_امروز باهاش تماس گرفتم و...انگار که به سختی حرف میزد...
یکمی بهش نزدیک میشم
+منظورت رو نمیفهمم
_منظورم اینه که...حرف هاش رو با نفس هایی تند و ناله میگفت و خیلی زور میزد تا حرف بزنه.
دستم رو میزارم روی رون پاش
+اتفاقی براش افتاده؟یا مریض شده؟
نفس عمیقی میکشه و میگه
_فکر میکنم توی خطره
با تعجب بهش نگاه میکنم
+خطر؟خطر برای چی؟
_اعضای باند بلک کیلر...
آب دهنش رو قورت میده
_فکر کنم پدرم رو گروگان گرفتن...همینطور مادرم رو
نفسم رو فرو میبرم و زمزمه میکنم
+حالا میخوای چیکار کنی؟
سرش رو به دوطرف تکون میده
_نمیدونم...فرداشب با افرادم ماموریت داشتیم.
+چه ماموریتی ؟
_ماموریت داشتیم به خونه رئیس باند بلک کیلر بریم تا انتقام بگیریم...ولی با این وضع نمیشه
+چرا نمیشه؟
_چون اگه به خونه اش بریم بلافاصله افردا باند بلک کیلر پدر و مادرم رو میکشن
+پس اول برو پدر و مادرت رو نجات بده
نفسش رو با حرص بیرون میده
_باز هم نمیشه
+آخه چرا؟
_چون هیچی درمورد اینکه الان اوضاع اونجا چطوره نمیدونم...نمیدونم چند نفرن...نمیدونم رئیسشون هم همراهشونه یا نه...هیچی نمیدونم.
سرم رو پایین ميندازم و یکم فکر میکنم. دهان باز میکنم
+احیانا...توی خونه ی پدر و مادرت...خدمتکار زن هم دارید؟
هان با تمسخر و لبخندی پر از حرص نگاهم میکنه
_آخه چرا نباید توی یکخانواده مافیایی خدمتکار نبا...
ادامه حرفش رو قورت میده
_برای چی میپرسی؟
لبخندی میزنم
+میدونی لباس های خدمتکار ها چه شکلیه؟
_آره...
+پس یک لباس که مثل خدمتکار ها باشه برام جور کن...به عنوان خدمتکار وارد خونه ی پدر و مادرت میشم...و تموم اطلاعات رو برات میارم
هان خنده ای میکنه ولی سریع خنده اش محو میشه و بازوم رو نیشگون میگیره. آخی میکنم و بازوم رو میگرم
+چته؟
با حرص نگاهم میکنه
_میخوای یک بلایی سر خودت بیاری؟ایده ات خیلی مزخرفه.
و بعد روش رو اونور میکنه که یک یکم صدام رو بلند میکنم و بهش میگم
+هیی!!بحث مرگ و زندگی دونفر وسطه!!مگه مهمه بلایی سرم بیاد یا نه؟
بهم نگاه میکنه و سرش رو یکم نزدیکم میاره
_آره...مهمه چون این قضیه هیچ ربطی به تو نداره
با التماس میگم
+لطفا! هان لطفا بزار کمکت کنم!!
پس از کلی اصرار بلاخره لب باز میکنه و میگه
_قول میدی آسیب نبینی؟
با سر تایید میکنم
_باشه...فعلا برو بخواب فردا باید جایی بریم.
باشه ای گفتم و رفتم توی اتاقم که بخوابم
ادامه دارد...
#هان
#استری_کیدز
{Mafia in my home}
part¹⁹
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
هان خیلی کلافه روی کاناپه لم داده بود. به سقف نگاه میکرد ولی به یکچیز دیگه فکر میکرد.
یکم رامن درست کردم و پیشش رفتم. با اینکه کاملا بهش نزدیک بودم هیچ توجهی به من نکرد. رامن رو گذاشتم روی میز جلومون و خودم هم کنار میزن نشستم.
با انگشت اشاره ام ضربه ای آرومی به زانوی هان زدم.
هان بدون اینکه تکان بخوره یا ری اکشنی نشون بده یا حتی بهم نگاه کنه میپرسه
_چیه؟
گلوم رو صاف کردم.
+یکم رامن پختم...بیا یکم بخور.
هان خیلی آروم روی زمین کنارم نشست.
کاسه ی رامیونش رو گذاشتم جلوش
+بیا...بخور تا سرد نشده
هان با چشم هایی خمار بهم نگاه کرد و چاپستیک هارو از روی میز برداشت و باهاش شروع کرد به خوردن رامیون. من هم همراهش شروع کردم به خوردن که وسط های خوردنش لب زدم
+به چی انقدر فکر میکنی؟
چاپستیک هاش رو توی کاسه ول میکنه و بهم نگاه میکنه. کمی مکث میکنه و بعد میگه
_پدرم...
رامیون رو فورت میکشم و چاپستیک هارو روی میز میزارم و به هان نگاه میکنم
+چیزی شده
با کنجکاوی بهش نگاه میکنم و منتظر جوابشم
_اوهوم...ولی لازم نیست بدونی
از حرفش دلخور میشم ولی با لجبازی ادامه میده
+چرا...میخوام بدونم.
هوفی میکشه و میگه
_امروز باهاش تماس گرفتم و...انگار که به سختی حرف میزد...
یکمی بهش نزدیک میشم
+منظورت رو نمیفهمم
_منظورم اینه که...حرف هاش رو با نفس هایی تند و ناله میگفت و خیلی زور میزد تا حرف بزنه.
دستم رو میزارم روی رون پاش
+اتفاقی براش افتاده؟یا مریض شده؟
نفس عمیقی میکشه و میگه
_فکر میکنم توی خطره
با تعجب بهش نگاه میکنم
+خطر؟خطر برای چی؟
_اعضای باند بلک کیلر...
آب دهنش رو قورت میده
_فکر کنم پدرم رو گروگان گرفتن...همینطور مادرم رو
نفسم رو فرو میبرم و زمزمه میکنم
+حالا میخوای چیکار کنی؟
سرش رو به دوطرف تکون میده
_نمیدونم...فرداشب با افرادم ماموریت داشتیم.
+چه ماموریتی ؟
_ماموریت داشتیم به خونه رئیس باند بلک کیلر بریم تا انتقام بگیریم...ولی با این وضع نمیشه
+چرا نمیشه؟
_چون اگه به خونه اش بریم بلافاصله افردا باند بلک کیلر پدر و مادرم رو میکشن
+پس اول برو پدر و مادرت رو نجات بده
نفسش رو با حرص بیرون میده
_باز هم نمیشه
+آخه چرا؟
_چون هیچی درمورد اینکه الان اوضاع اونجا چطوره نمیدونم...نمیدونم چند نفرن...نمیدونم رئیسشون هم همراهشونه یا نه...هیچی نمیدونم.
سرم رو پایین ميندازم و یکم فکر میکنم. دهان باز میکنم
+احیانا...توی خونه ی پدر و مادرت...خدمتکار زن هم دارید؟
هان با تمسخر و لبخندی پر از حرص نگاهم میکنه
_آخه چرا نباید توی یکخانواده مافیایی خدمتکار نبا...
ادامه حرفش رو قورت میده
_برای چی میپرسی؟
لبخندی میزنم
+میدونی لباس های خدمتکار ها چه شکلیه؟
_آره...
+پس یک لباس که مثل خدمتکار ها باشه برام جور کن...به عنوان خدمتکار وارد خونه ی پدر و مادرت میشم...و تموم اطلاعات رو برات میارم
هان خنده ای میکنه ولی سریع خنده اش محو میشه و بازوم رو نیشگون میگیره. آخی میکنم و بازوم رو میگرم
+چته؟
با حرص نگاهم میکنه
_میخوای یک بلایی سر خودت بیاری؟ایده ات خیلی مزخرفه.
و بعد روش رو اونور میکنه که یک یکم صدام رو بلند میکنم و بهش میگم
+هیی!!بحث مرگ و زندگی دونفر وسطه!!مگه مهمه بلایی سرم بیاد یا نه؟
بهم نگاه میکنه و سرش رو یکم نزدیکم میاره
_آره...مهمه چون این قضیه هیچ ربطی به تو نداره
با التماس میگم
+لطفا! هان لطفا بزار کمکت کنم!!
پس از کلی اصرار بلاخره لب باز میکنه و میگه
_قول میدی آسیب نبینی؟
با سر تایید میکنم
_باشه...فعلا برو بخواب فردا باید جایی بریم.
باشه ای گفتم و رفتم توی اتاقم که بخوابم
ادامه دارد...
- ۳۷۷
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط