part 119

part 119
بعد از مدرسه سمت خونه رفت و با ندیدن پدرش نفس آسوده ای کشید و سمت اتاقش دوید که بین راه افتاد زمین و بغض کرد اما خدمتکارا بی تفاوت از کنارش رد میشدن...چون پدرش اونو دوست نداشت خدمتکارا هم توجهی بهش نمیکردن و این برای یه بچه هفت ساله دردناک بود که کسی بهش اهمیت نده
از جاش بلند شد و با زانوی زخم شده سمت اتاقش رفتو رو تخت نشست و به زخم پاش نگاه کرد...اون پسر رئیس مافیا بود و از این شرایط متنفر بود...می‌خواست مثل بچه های عادی بره پارک...بازی کنه و درسشو نرمال بخونه...اما اینطور نبود...تاحالا پارک نرفته بود بازی نکرده بود چون هر بار خواست بازی کنه پدرش با خشن ترین حالت ممکنش باهاش برخورد می‌کرد و می‌گفت که تو عادی نیستی تو جانشین مافیایی وقت برای این کارا نداری...دازای نمیتونست از پدرش نترسه...اون ترسناک بود مردی وحشتناک که دازای هر بار میدیدتش به لرز میوفتاد که باز دعواش نکنه و دوباره اون درد ها رو حس نکنه...اره از بچگی زیر دستگاه های شکنجه بود و هر اشتباهی میشد به اون اتاق لعنت شده میرفت و بیهوش بیرون میومد.
فردا صبح از عمارت بیرون رفتو منتظر لوکا موند و اونم به موقع رسید و با لبخند گفت
" مثل همیشه زود اومدی دازای "
_ اوهوم...لوکا میشه امروز بریم خونه ی شما؟
" البته که میشه...مامانم منتظره که تورو ببینه "
دازای لبخند چشم بسته ای زد و همراه لوکا سمت مدرسه رفتن.
بعد از مدرسه لوکا دازای رو به خونه ی نقلی خودشون برد و دازای به محض ورود دلش گرم شد...خونه شون مثل عمارت پدرش باشکوه و پر تجملات نبود اما این خونه با عشق و گرمی مخلوط بود...
مادر لوکا با چهره خندون سمت دازای اومد و لبخند پر محبتی زد
" اوه تو باید دازای دوست لوکا باشی درسته؟ "
_ اوهوم!
" خوش اومدی عزیزم بیا داخل "
وارد حال که شدن لوکا از دازای خواست که رو مبل بشینه و دازای با تکون دادن سرش رو مبل نشست که لوکا سمت اتاقش رفتو لباس هاشو در آورد که مادرش با غر گفت
" لوکا باز لباساتو رو زمین نریزیا...مرتبشون کن پسرم "
دازای نمی‌خواست اما...اما باید اعتراف می‌کرد حسادت می‌کرد...اون هیچوقت مادری نداشت که اینطوری سرش غر بزنه و به کاراش اهمیت بده.
" باشه باشه! "
بیرون اومد و کنار دازای نشست
" چیزی می‌خورید براتون بیارم؟ "
دازای سرشو به دو طرف تکون داد و لوکا هم تایید کرد اما مادرش دوتا لیوان شیر گرم جلوشون گذاشت و سر دازای رو نوازش کرد
" بنظر میاد تغذیه خوبی نداری...اینو بخور مطمئنم خوشت میاد "
دازای نگاهی به شیر و بعد به اون زن انداخت و لیوانو برداشت و کمی ازش رو نوشید که شیرینی خاصی تو دهنش پیچید و چشماش برق زد
_ عسل!
اون زن خندید و سری تکون داد
" فکر میکردم از شیرینی خوشت بیاد "
زنگ خونه به صدا در اومد و مادر لوکا سمت در رفتو درو باز کرد و بعد از مدت کوتاهی مردی خوش برخورد وارد خونه شد که لوکا سمت اون مرد دوید و کلمه ای رو بلند گفت ' بابا! "
پدرش اونو بلند کرد و گونه اش رو بوسید که دازای سرشو پایین انداخت...حالا متوجه تفاوت هاشون میشد...لوکا گونه اش توسط پدرش بوسیده میشد و دازای همیشه سیلی رو گونه اش می‌شست.
از جاش بلند شد و سری خم کرد د سلامی آروم داد
" تو باید دوست لوکا باشی...خوش اومدی "
دازای تشکر کرد و بعد از اون دید که زن و بچشو در آغوش کشیده و این باعث بغض دازای شد...اونم دلش یه خانواده می‌خواست...خانواده ای که بهش اهمیت بده همیشه براش سوال بود که چرا مادری نداره...همه ی بچه ها از رحم مادرشون بدنیا میان...دازای هم یه مادری داره قطعا داره اما...نمی‌دونست کیه و الان کجاست و تنها پدرش که ذره ای اونو به چشم پسرش نمیبینه...
بعد مهمونی از اون خونه بیرون رفتو لبخندی رو لبش نشست...اون خانواده مثل پسر خودشون با دازای رفتار کرده بودنو این قلبش رو گرم کرده بود...
..........................یک سال بعد.....................
برای اولین بار جلو پدرش ایستاد و با اخم گفت
_ تو نمیتونی...با لوکا بد صحبت کنی
" خفه شو پسره ی بی خاصیت "
_ اون فقط از من محافظ کرده
" که چی؟ مزاحم کار تو شده کاری که من به تو سپردم "
از کنار دازای رد شد و از موهای آبی تیره رنگ لوکا گرفت و سمت حیاط کشوند که دازای سعی کرد لوکا رو از چنگ پدرش خلاص کنه و با گریه التماسش می‌کرد
_ بابا خواهش میکنم...هق...لطفا ولش کن!
وسط حیاط انداختش و دستور داد که بنزین رو روش بریزن که دازای چشماش گرد شد
_ نه نه نه لطفا...نه نکن پدر خواهش میکنم
دازای رو هول داد که روی زمین افتاد و آخ ریزی از دهنش خارج شد...
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

part 120دیدن جسم بهترین دوستش درون آتیش چیزیو درونش خورد کرد...

ابلیس

یوهوووووو

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط