عروسکخیمهشبازیمن
𝙈𝙮_𝙢𝙖𝙧𝙞𝙤𝙣𝙚𝙩𝙩_𝙙𝙤𝙡𝙡
#عروسک_خیمه_شبازی_من
# پارت ۲
(ویو ات)
میخواستم فرار کنم که یکی از دوستای جونگکوک(بچه ها کسی که ا.ت رو میگیره تهیونگ بود که وقتی بیهوش کرد ا.ت رو برد توی ماشین کوک و کوک و ا.ت رفتن به قصر کوک) دستمو گرفت و منو بیهوش کرد و دیگه سیاهی..... وقتی بعد از چند ساعت از خواب بیدار شدم داخل یه قصر خیلی بزرگ بودم که اون جونگکوک لعنتی اومد بهم گفت
_: کوچولو بیدار شدی؟
+: بزار برم ولم کن(با گریه)
_: من که کاریت ندارم تو خودت میخواستی فرار کنی
+: نخیرم توی میخوای از من به عنوان یک عروسک خیمه شب بازی سو استفاده کنی
_:(پوز خنده) اره اینم میشه ولی از این بعد خدمتکار این خونه هستی و من ارباب تو فهمیدی؟
+: چی ار.... ارباب؟
_: اره و ۳ تا قانون اینجا هست که اگه سرپیچی کنی تنبیه میشی
+: قانون؟ چه جور قانونی؟
_: قانون اول: بدون اجازه من با کسی حرف نمیزنی یا بیرون نمیری. قانون دوم: بهم میگی ارباب. و قانون اخر: هیچ وقت توی اتاقم نمیری مگر اینکه خودم بگم و فکر به فرار هم نمیکنی فهمیدی؟
+:ب...بله ارباب
_: خوبه ولی اگه از سه تا قانون سرپیچی کنی تنبیه میشی فهمیدی؟
+: ب... بله ارباب... فهمیدم
(چند روز بعد ا. ت توی قصر جونگکوک کار میکرد و همون روز حواس پرت شد که آینه افتاد و شکست)
*ترق*🪞
(صدای بلند شکستن شیشه توی کل قصر بخش شد)
+: م... م.... متاسفم ق... قربان
(ویو ا.ت)
(من توی اون قصر ی خدمتکار ساده بودم و تمیزکاری میکردم ولی اون .... خیلی بهم سخت می گرفت)
(داشتم میز رو تمیز میکردم که پام لیز خورد و افتادم تو شیشه )
+: ایییی(پاش خون اومد)
_: اه دختره ی دست و پا چلفتی
_: عا چیزی نیست درستش میکن-
(کوک ا.ت رو بقل کرد و برد پایین)
(شوکه شده بودم و نمیتونستم چیزی بگم)
(گذاشتش رو میز و زانو زد و دستش رو بست)
_: اروم باش بچه نمیکشمت که
+: ار... ارباب!
_: چیزی نیست الان تموم میشه،خب تموم شد حالا برو
+: م..... ممنونم الان میرم بقیشو تمیز میکنم
_: هی کوچولو
+: ب.... بله ارباب؟
_: برو استراحت کن لازم نیست
+: چی؟ چشم ممنونم
(دویدم سمت اتاقم و باز افتاد)
_:(پوزخند زد)
(رفتم اتاقم و خودمو انداختم رو تخت)
(ویو کوک)
بهش که نگاه میکردم ... انگار توی قلبم بهار میشد ؛ نمیشه توصیف کرد که ... چشماش چقدر زیبا بود ...
_: هه خدای من،نگاش کن چجوری خوابیده، عین ی جوجس که هیچکاری رو بلد نیست انجام بده
(ا.ت بیدار شد)
+: ها؟ ارباب اینجا چیکار می کنید؟
_: هیچی به تو ربطی نداره
+: ب.... بله متاسفم
(خدمتکار اومد)
خدمتکار: ارباب... ارباب.... ملکه ژیان هون تشیف اوردن بگم بیان داخل؟
_: بله بگو بیاد
(ا. ت توی فکر خودش گفت): یعنی.... یعنی همون ژیان هون خودمونه؟ شنیدم ملکه شده پس اون.........
برای پارت بعدی شرط: ۲٠ تا لایک
#عروسک_خیمه_شبازی_من
# پارت ۲
(ویو ات)
میخواستم فرار کنم که یکی از دوستای جونگکوک(بچه ها کسی که ا.ت رو میگیره تهیونگ بود که وقتی بیهوش کرد ا.ت رو برد توی ماشین کوک و کوک و ا.ت رفتن به قصر کوک) دستمو گرفت و منو بیهوش کرد و دیگه سیاهی..... وقتی بعد از چند ساعت از خواب بیدار شدم داخل یه قصر خیلی بزرگ بودم که اون جونگکوک لعنتی اومد بهم گفت
_: کوچولو بیدار شدی؟
+: بزار برم ولم کن(با گریه)
_: من که کاریت ندارم تو خودت میخواستی فرار کنی
+: نخیرم توی میخوای از من به عنوان یک عروسک خیمه شب بازی سو استفاده کنی
_:(پوز خنده) اره اینم میشه ولی از این بعد خدمتکار این خونه هستی و من ارباب تو فهمیدی؟
+: چی ار.... ارباب؟
_: اره و ۳ تا قانون اینجا هست که اگه سرپیچی کنی تنبیه میشی
+: قانون؟ چه جور قانونی؟
_: قانون اول: بدون اجازه من با کسی حرف نمیزنی یا بیرون نمیری. قانون دوم: بهم میگی ارباب. و قانون اخر: هیچ وقت توی اتاقم نمیری مگر اینکه خودم بگم و فکر به فرار هم نمیکنی فهمیدی؟
+:ب...بله ارباب
_: خوبه ولی اگه از سه تا قانون سرپیچی کنی تنبیه میشی فهمیدی؟
+: ب... بله ارباب... فهمیدم
(چند روز بعد ا. ت توی قصر جونگکوک کار میکرد و همون روز حواس پرت شد که آینه افتاد و شکست)
*ترق*🪞
(صدای بلند شکستن شیشه توی کل قصر بخش شد)
+: م... م.... متاسفم ق... قربان
(ویو ا.ت)
(من توی اون قصر ی خدمتکار ساده بودم و تمیزکاری میکردم ولی اون .... خیلی بهم سخت می گرفت)
(داشتم میز رو تمیز میکردم که پام لیز خورد و افتادم تو شیشه )
+: ایییی(پاش خون اومد)
_: اه دختره ی دست و پا چلفتی
_: عا چیزی نیست درستش میکن-
(کوک ا.ت رو بقل کرد و برد پایین)
(شوکه شده بودم و نمیتونستم چیزی بگم)
(گذاشتش رو میز و زانو زد و دستش رو بست)
_: اروم باش بچه نمیکشمت که
+: ار... ارباب!
_: چیزی نیست الان تموم میشه،خب تموم شد حالا برو
+: م..... ممنونم الان میرم بقیشو تمیز میکنم
_: هی کوچولو
+: ب.... بله ارباب؟
_: برو استراحت کن لازم نیست
+: چی؟ چشم ممنونم
(دویدم سمت اتاقم و باز افتاد)
_:(پوزخند زد)
(رفتم اتاقم و خودمو انداختم رو تخت)
(ویو کوک)
بهش که نگاه میکردم ... انگار توی قلبم بهار میشد ؛ نمیشه توصیف کرد که ... چشماش چقدر زیبا بود ...
_: هه خدای من،نگاش کن چجوری خوابیده، عین ی جوجس که هیچکاری رو بلد نیست انجام بده
(ا.ت بیدار شد)
+: ها؟ ارباب اینجا چیکار می کنید؟
_: هیچی به تو ربطی نداره
+: ب.... بله متاسفم
(خدمتکار اومد)
خدمتکار: ارباب... ارباب.... ملکه ژیان هون تشیف اوردن بگم بیان داخل؟
_: بله بگو بیاد
(ا. ت توی فکر خودش گفت): یعنی.... یعنی همون ژیان هون خودمونه؟ شنیدم ملکه شده پس اون.........
برای پارت بعدی شرط: ۲٠ تا لایک
- ۱۲.۷k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط