چشم دل از رفتنت ابریست چون فصل خزان

چشم دل از رفتنت ابریست چون فصل خزان
بی تو گریانم، نگریانم چنین، با من بمان
قد احساسم خمیده از غرور کاذبت
قامتم از آتش عشقت شده مثل کمان
برگ برگ خاطراتم زیر پایت ضجه زد
با دلم می گفت عقلم مرگ عشقش را نخوان
خواب من آشفته شد از رفتنش در نیمه شب
بر تن چشمم نشسته خواب کابوس خزان
روح من از خستگی از رخت جانم پرکشید
دور میشد ازنگاه عشق روحم بی امان ...

‌‌‎‌‌‎‌‌‌
دیدگاه ها (۱۶)

ذکرِ خیرت در دلم هست و کنارم نیستیکاسه ای لبریزم و صبر وقرار...

تــو را دوســت دارم بــہ مــانــنــد هیــچــڪســو نــہ هیــچ...

دراین جهان اگر این عشق را بهایی هستبدان که در پس این عشق اشن...

‍ حس می کنم کنار تو از خود فراترمدرگیر چشم های تو باشم رهاتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط