درخواستی جونگکوک

درخواستی جونگکوک
موضوع : اسلاید دوم

پارت اول


عنوان: «میان اجبار و انتخاب»

از روزی که مجبور شدی با جونگکوک ازدواج کنی، هیچ‌وقت حس نکردی زندگی‌تون چیزی بیشتر از یک قرارداد بین دو شرکت باشه.

هیچ عشقی در نگاه اول نبود، هیچ شوقی برای فردای مشترک وجود نداشت. فقط یک امضا روی کاغذ و یک لبخند ساختگی جلوی دوربین‌ها.


دو سال گذشت.

تو همه تلاشت رو کردی تا این رابطه رو کمی واقعی‌تر کنی.
همیشه برایش غذا درست می‌کردی، وقتی خسته برمی‌گشت ماساژش می‌دادی، حتی برای سالگرد اول ازدواجتون هم یک جشن کوچک دو نفره گرفته بودی.

اما اون فقط سرد بود.
هیچوقت نمی‌خواست تو چشم‌هات نگاه کنه.
وقتی می‌خواستی حرف بزنی، بهانه می‌آورد و از اتاق بیرون می‌رفت.

و رسید به دومین سالگرد ازدواجتون.

تمام روز رو توی آشپزخونه گذروندی.
کیکی پختی که طعمش شبیه همون کیک‌های کوچیکی بود که می‌دونستی دوست داره.
شمع خریدی.
حتی لباس مورد علاقه اش را پوشیدی.
میز رو با دست‌های خودت چید‌ه بودی.
دلت می‌خواست شاید این بار کمی دلش نرم بشه.

اما وقتی برگشت، حتی به میز نگاه هم نکرد.
کت‌ش رو انداخت روی مبل و با بی‌حوصلگی گفت:

– هیچکدوم از اینا برام اهمیت نداره... سالگرد ازدواج؟ این کارا؟ ما فقط یه واسطه‌ایم بین شرکت‌هامون. همین.

کلماتش مثل خنجر به قلبت نشست.
اون شب، همه شمع‌ها خاموش موند و اشک‌ها جای کیک رو گرفت.

از همون شب تصمیم گرفتی دیگه هیچ توجهی بهش نکنی.
نه غذایی، نه نگاهی، نه هیچ چیز.

روزها گذشت.

وقتی مریض شد، حتی یه لیوان آب براش نبردی.
وقتی از کار برمی‌گشت، روی میز چیزی نبود. و عجیب‌تر اینکه کم‌کم متوجه شدی اون داره تغییر می‌کنه.

جونگکوک بهت خیره می‌شد، انگار دنبال چیزی توی نگاهت می‌گشت.
وقتی توی آشپزخونه بودی، بی‌دلیل سر می‌زد.
حتی چند بار تلاش کرد سر حرف رو باز کنه، اما تو سرد و بی‌تفاوت جواب می‌دادی.

زمان گذشت... تا رسید به سومین سالگرد ازدواجتون.

این بار هیچ کیکی در کار نبود.
هیچ میز تزئین‌شده‌ای نبود.
تو حتی به یادش هم نیاوردی.

اون شب جونگکوک زودتر از همیشه برگشت. اما به جای رفتن به اتاقش، وارد سالن شد. دست‌هاش پر بود:
یه جعبه کیک، یه دسته گل.
با قدم‌های مرددی به سمتت اومد.

تو با تعجب نگاهش کردی. گفت:

– می‌دونم... دوتا سالگرد رو از دست دادم. می‌دونم بدترین آدم ممکن بودم.

کمی سکوت کرد و ادامه داد:

– ولی وقتی دیدم دیگه به من اهمیت نمیدی، تازه فهمیدم چقدر همه‌ی اون توجه‌هات ارزشمند بودن. راستش... ترسیدم. ترسیدم که از دستت بدم.

بغض گلوت رو گرفت، اما چیزی نگفتی.
اون جلوتر اومد و جعبه کیک رو روی میز گذاشت.
روش نوشته شده بود:

«این بار من برایت پختم. ببخش که دیر فهمیدم.»

چشم‌هات پر از اشک شد.
گفتی:

– چرا حالا؟ چرا وقتی من دیگه امیدی ندارم؟

جونگکوک نفس عمیقی کشید، دستات رو گرفت توی دست‌هاش و گفت:

– چون فهمیدم اجبار فقط اول راه بود... اما انتخابم تویی. من می‌خوام این بار انتخابت کنم.

اون شب، برای اولین بار با هم کیک بریدید. خنده‌ای واقعی روی ل*ب‌هات نشست. همه کینه‌ها و سردی‌ها کم‌کم توی گرمای نگاهش آب شد.

و درست همون لحظه فهمیدی:

گاهی عشق از اجبار شروع می‌شه... اما وقتی مسیرش رو پیدا می‌کنه، شیرین‌ترین اتفاق دنیاست.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۱)

پارت دوم ( اخر )از اون شب سومین سالگرد، همه‌چیز تغییر کرد. ن...

کنجکاو شدم کیوتیام بگید من کدومم 😂

پارت هشتم (اخر)لحظه طولانی شد. زمان ایستاد.وقتی جدا شدید، نگ...

پارت هفتم جیمین آزاد شد. نگاهش تاریک، اما اولین جایی که رفت،...

Porsche

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-²²بلا استثنا همه مشغول بودن. به نظر می‌رس...

Mine✨Part:6جونگکوک ادم مهربونی بود ولی تعداد بسیار کمی این ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط