داده ای وعده دیدار و خیابانی نیست !

داده ای وعده دیدار و خیابانی نیست !
چتر در دست من و بارش بارانی نیست

بعد تو با همه کس از تو و چشمت گفتم
من واندوه مرا جز توکه درمانی نیست

شده ام در پی تو دست به دامان همه
شهر کافر شده و هیچ مسلمانی نیست

شعر تو باز مرا گیج و پریشان کرده
و جز این عشق برایم سر و سامانی نیست

واژه و ذهن و قلم هرسه گرفتار غمند
شعرمن جزسخن از عشق و پریشانی نیست

شهره شهر شدم با همه ء بی کسی ام
غم هجران تو جانا ،غم آسانی نیست

آخرش میکشی ام باز دو دستم بالاست
بهتر و خوشتر ازاین درد که پایانی نیست
دیدگاه ها (۱)

سروده ام غزلی از تو عاشقانه گُلمببین برای تو گفتم چه شاعرانه...

دلا ، شبها نمی نالی ، به زاری . سر راحت ، به بالین ، می گذار...

دزدکی از لای درزِ در نگاهت می کنمبا دو چشم مات و ناباور نگاه...

عاقبت قصه ی من با دل تو یکسره شدسهم تنهایی من بسته ترین پنجر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط