دوراهی عشق و نفرت

دوراهی عشق و نفرت
p¹⁵
تهیونگ:ليوان شرابمو برداشتم و رفتم كنار پنجره، از اون بالا به آدماى زير پام نگاه ميكردم احساس غرور ميكردم، خودمو از همشون بالاتر ميدونستم، من فقط به آدما به چشم يه پله نگاه ميكردم كه منو به بيشتر به هدف و آرزوهام نزديكتر ميكردن..
روى كانا‌په نشستم از شراب قرمزم يكم نوشيدم و سيگارى روشن كردم
خودمو يكم كشيدم پايين و سرمو تكيه دادم به مبل و چشمامو بستم اتفاقای ديشب از ذهنم گذشتن، ا/ت با يه گردن خونى و بدنى كبود و لباساى پاره جلو روم بود، ديشب وقتى داشتم ورزش ميكردم گوشيم زنگ خورد ا/ت بود فقط داشت گریه ميكرد هرچى پرسيدم چى شده فقط گريه ميكرد وگفت: ميخواد كه بياد پشم و حالش خوب نيست، ادرس خونه ى خودمو بهش دادم
از وجود اين خونه هيچكس خبردار نبود حتى پدرم وقتى با اون وضعيت جلوى خونه ديدمش از تعجب نميدونستم چيكاركنم بعد چند ثانيه خودشو انداخت تو بغلم و با صداى بلند گريه ميكرد، ميلرزيد نه از سرما، بخاطر ترسى كه بعد از اتفاقاى كه ديشب براش افتاده بود تو بغلم گرفتمش چند دقيقه و بعد بلندش كردمو بردمش داخل روى همين مبل كه الان نشستم، نشوندمش، براش يه ليوان آب اوردم، آبو ازم گرفت و با يه نفس همشو سر كشید!
كنارش نشستم و تو بغلم گرفتمش و گفتم:بگو چيشده؟ كى اين بلارو سرت اورده؟
ا/ت، خيلى ترسناک شده بود، حتى ترسناک تراز بقيه ى روزا كه عصبانى ميشد انكار هيچى حاليش نبود، ميخواست منو بكشه، دستشوگذاشت رو زخم گردنش از درد چشماشو بست، دستش خونى شد يه دستمال از رو ميز برداشتم ودستشو تميز كردم ميخواستم زخم گردنشم تميز كنم كه خودشو با وحشت كناركشيد آروم گفتم:چيزى نيست نترس فقط ميخوام زخمتو واست تميز كنم دوباره دستم بردم سمت زخمش، اما اينبار با وحشت گفت:
ا/ت:نه نبايد بهش دست بزنى اون ميفهمه
تهيونگ:كى ميفهمه؟ منظورت كيه ا/ت؟ از چى ميترسى تا اين حد؟
ا/ت:(اشكاش سازيرشدن )جونگكوک، اون منو ميترسونه
امشب شک كرده بود كه تا دير وقت پيش تو بودم واسه همين عصبى شده بود میخواست منو بكشه با اون شيشه ى شكسته ى ويسكى اگه خودم رو عقب نميكشيدم ممكن بود شاهرگمو بزنه،
تهیونگ:حس كردم صحنه هاى اون لحظه رو دوباره از جلو چشماش رد شدن چون دستاش شروع كردن به لرزيدن دستاشو گرفتم، دستاش يخ بودن، محكم دستاشو گرفتم، نگام كرد براى چند ثانيه دلم به حالش سوخت صورتش زيادى مظلوم شده بود، لبخند زدم و گفتم:
تهيونگ:نگران چيزى نباش من كنارتم، باهم يه فكرى ميكنيم والان بهتر برگردى خونه تا از اين بيشتر عصبى نشده اگه ببينه اونجا نيستى ممكنه باز جرعت كنه بلايى سرت بياره من امشبو فكر ميكنم و بهت ميگم كه چى بهش بگى باشه؟ تو اصلا نترس و برو خونه، ماشينتو با خودت آوردى؟ بغلم کرد و اروم گفت:
ا/ت:مرسى كه هستى، براى بودنت تو زندگيم ازت ممنونم
تهیونگ:فقط بغلش كردم و بعد چند دقيقه سوار ماشينش شدو رفت.... چشمامو باز كردم يک ساعت گذشته بود، ديشب بهش گفته بودم كه چى بگه همه چيو از قبل برنامه ريزى كرده بودم از جام بلند شدم و سيگارمو تو ليوان شراب خاموش كردم..! به ساعت روی مچ دستم نگاه كردم بايد تا دو ساعت ديگه ميومد همينجا اگه ا/ت همون حرفاييو كه ازش خواسته بودمو گفته باشه به اون پسر...!
خیلی ريلكس رفتم سمت حموم و تا يه دوش بگيرم بعدشم ناهار بخورم
بعد اينكه از حموم بيرون اومدم و لباسامو پوشيدم يه صدايى از طبقه ى پايين توجهمو جلب كرد
صدا از حیاط بود از پنجره بیرونو نگاه کردم، دوتا سگ نگهبانی که گذاشته بودم رو زمین افتاده بودن انگاری که مرده باشن.. میدونستم یکی تو خونست آروم دستمو بردم سمت تفنگم که صدای یک نفرو تو تاریکی خونه که رو مبل نشسته بود و پاشو رو پاش انداخته بود توجهو جلب کرد...




ادامه در پارت بعدی منتظر باشید
دیدگاه ها (۱)

دوراهی عشق و نفرت p¹⁴جونگکوک:باسر درد خيلى بدى از خواب بلند ...

دوراهی عشق و نفرت p¹³جونگکوک:يک هفته اى ميشد رفتار ا/ت يجورا...

دوراهی عشق و نفرت p¹²تهيونگ:شوک زده برگشت طرفم انتظارشو نداش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط