کودکی که پشت قاب ذهنم خانه کرده خیال رفتن ندارد ذهنم را خ

کودکی که پشت قاب ذهنم خانه کرده خیال رفتن ندارد ذهنم را خانه خویش دانسته، مینشیند گاهی در قندان شادی هایم گاهی هم در باران غصه هایم، من که میگویم بانی آن خودش است، او را میبنم درون شهر خیالاتم، شهری که همه چیز آن وارونه است، روی صندلی نشسته و نگاهش روبه پایین است نمیتوانی بفهمی که چه چیزی را پشت تیله های چشمانش پنهان کرده او استاد مخفی کاری است، اما از همه استاد تر استاد خرابکاری است.
او دوست دارد تو را پشت میزش به صرف عصرانه دعوت کند و برایت چای بریزد، اما چایش بدون شک مزه آب میدهد و لیوان هایش طعم پلاستیک ، او دو تا بالا دارد و یک عصای کوچک که آرزوهایت را برآورده میکند اما حالا گریه میکند چون عصایش شکسته.
شخص دیگری در شهر خیالات هست اما خودش را غریبه یا دشمن میبیند ولی شاید فقط دوست دارد که دیده شود، دوست دارد در مراسم چای شرکت کند، دوست دارد لبخند بزند و شیرینی بخورد ، اما برایش خوب نیست!!
گفتنی درباره این شهر زیاد است اما شاید تا اینجا کافی باشد..

نویسنده:خودم🌱✨️
دیدگاه ها (۰)

بر من ببخش، گاه چنان دوست دارمتکز یاد می‌برم که مرا برده‌ای ...

#کتاب_بخوانیم 🤍🌱

ای دریغا لاله‌ی ما گشته گلگون خفته در خون ...خورشیدی تابیدی ...

ای فرزند آدم! هنگامی که در دلت قساوت و در جسمت بیماری و در م...

دروغ شیرینپارت بیستم لعنت بهش ...صدا از پشت سرم می اید ...و ...

چپتر دومدروغ شیرین چشمامو باز میکنم و تقریبا بلافاصله از شدت...

بازی ارواح در شعله آتش¹..باد وزیدن گرفت.از میان دالان ها گذشت و زیر ابریشم ها،جسم گرفت.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط