(یه راهنمایی کنم که بفهمین چرا تهیونگ اجیش رو گزاشت پرورش
(یه راهنمایی کنم که بفهمین چرا تهیونگ اجیش رو گزاشت پرورشگاه
اون دختر اون خانواده نبود و کلا مال پرورشگاه بود برای همین گاهی میبردنش اونجا)
ویو جونگ کوک
* این چش بود؟
بخیال مردم خود درگیری دارن
جونگ کوک سوار موتورسیکلتش شد وحرکت کرد.
بعد بیست دقیقه به یه کلیسای بزرگ رسید.
-به به! ببین کی اینجاست! چطوری پسر جون
کشیش با رده های مشکی خودش از ناکجا آباد پیدا شد.
+ سلام آقای لی
- دوباره اومدی اینجا رفع دلتنگی کنی یا عبادت؟
+ گور بابای عبادت. کلید زیر زمین رو بده.
-شما جوون ها هنوز خام هستین. عیبی نداره. درست میشین.
+میشه فقط بدی؟
-اوه متأسفم جونگ کوک آخرین باری که اومدی اینجا یادم نمیاد کلید هارو کجا گزاشتم. حافظم روز به روز داره ضعیف تر میشه. از اون کلید هم فقط یکی بود. و خب قدیمی بود و کسی مثلش نمیسازه.
+اوکی. مشکلی نیست. درو میشکونم
قبل از اینکه کشیش بتونه حرفی بزنه راهشو به سمت زیر زمین کشید و رفت و مرد با چشای گرد و با تعجب فقط نگاه میکرد.
________________________
کلید رو از توی جیبش در آورد. توی قفل خونه چرخوند و وارد شد. اون خونه دیگه کاملا بی روح بود. پر از خاطره.
درو پشت سرش با بی حوصلگی بست. به اتاق نشیمن که رسید کتش رو درآورد. حتی نگاهی به عکس خانوادگیشون ننداخت. کروات شل شده اش رو کامل در آورد و خودشو روی کاناپه انداخت. دستاش رو دو طرف بدنش گزاشت و برای لحظه ای چشماش رو بست. اما همین که اومد آروم بگیره گوشیش تقریبا برای بار هزارم زنگ خورد. این دفعه جیمین بود. رفیق احمقش که حتی اون سر دنیا هم ولش نمیکرد. برخلاف میلش انگشتش گزینه پاسخ رو لمس کرد و تماس رو روی بلند گو گزاشت::
_ یااا تهیونگا معلوم هست چرا جواب نمیدی؟ از عصر دارم بهت زنگ میزنم و تایپ میکنم، فلج شدم!
+ چیه؟چیکار داری؟
_ این چه طرز حرف زدن با منه؟! ها؟ چجوری میتونی انقدر خونسرد باشی؟ ببین .... منم میدونم چقدر پدرو مادرت برات عزیز بودن، ولی انقدر خودتو اذیت نکن....نابود میشیا. روح مامانو بابات هم راضی نیستن. اون تصادف هم تقصیر تو نیست. ببینم...نکنه دوباره داری تو خیابونای دگو ولگردی میکنی؟
لعنتی. حرف های جیمین حتی اگه از روی حس شیشم و حدس و گمان هم نبود، درست از آب درمیومد. اما تهیونگ نباید وا میداد.
+ تواین وقت شب مزاحم شدی بعد طلبکاری؟
جیمین از اون طرف خط، نفس عمیقی کشید و سعی کرد لحنش رو آروم کنه::
_ خواب بودی مثلا؟ کجایی؟
+ الان خونه ام.
_ عه جدی؟ امیدوارم.
+ میگی چرا زنگ زدی یا قطع کنم؟
_ فقط میخواستم شهرو برام چراغونی کنی چون قراردادِ شرکتمون با اون شرکته توی آمریکا رو تونستم با موفقیت به سر انجام برسونم.
ج+ به جهنم، چراغونی؟ فوقش لامپ خونه خودت رو روشن کنم.
جیمین از پشت تلفن خندید و ادامه داد::
_ خیلی خب خیلی خب، عصبی نشو. خوبه خودت بدتر از من جون میکَنی و کار میکنی، حد اقل میتونستی به عنوان یه همکار باهم مودب باشی. راستی، به رئیس جئون پیروزیم رو اطلاع دادم. احتمالا این ماه حقوقمو دو برابر کنه نه؟
ادامه دارد...
پایام پارت دوم
اون دختر اون خانواده نبود و کلا مال پرورشگاه بود برای همین گاهی میبردنش اونجا)
ویو جونگ کوک
* این چش بود؟
بخیال مردم خود درگیری دارن
جونگ کوک سوار موتورسیکلتش شد وحرکت کرد.
بعد بیست دقیقه به یه کلیسای بزرگ رسید.
-به به! ببین کی اینجاست! چطوری پسر جون
کشیش با رده های مشکی خودش از ناکجا آباد پیدا شد.
+ سلام آقای لی
- دوباره اومدی اینجا رفع دلتنگی کنی یا عبادت؟
+ گور بابای عبادت. کلید زیر زمین رو بده.
-شما جوون ها هنوز خام هستین. عیبی نداره. درست میشین.
+میشه فقط بدی؟
-اوه متأسفم جونگ کوک آخرین باری که اومدی اینجا یادم نمیاد کلید هارو کجا گزاشتم. حافظم روز به روز داره ضعیف تر میشه. از اون کلید هم فقط یکی بود. و خب قدیمی بود و کسی مثلش نمیسازه.
+اوکی. مشکلی نیست. درو میشکونم
قبل از اینکه کشیش بتونه حرفی بزنه راهشو به سمت زیر زمین کشید و رفت و مرد با چشای گرد و با تعجب فقط نگاه میکرد.
________________________
کلید رو از توی جیبش در آورد. توی قفل خونه چرخوند و وارد شد. اون خونه دیگه کاملا بی روح بود. پر از خاطره.
درو پشت سرش با بی حوصلگی بست. به اتاق نشیمن که رسید کتش رو درآورد. حتی نگاهی به عکس خانوادگیشون ننداخت. کروات شل شده اش رو کامل در آورد و خودشو روی کاناپه انداخت. دستاش رو دو طرف بدنش گزاشت و برای لحظه ای چشماش رو بست. اما همین که اومد آروم بگیره گوشیش تقریبا برای بار هزارم زنگ خورد. این دفعه جیمین بود. رفیق احمقش که حتی اون سر دنیا هم ولش نمیکرد. برخلاف میلش انگشتش گزینه پاسخ رو لمس کرد و تماس رو روی بلند گو گزاشت::
_ یااا تهیونگا معلوم هست چرا جواب نمیدی؟ از عصر دارم بهت زنگ میزنم و تایپ میکنم، فلج شدم!
+ چیه؟چیکار داری؟
_ این چه طرز حرف زدن با منه؟! ها؟ چجوری میتونی انقدر خونسرد باشی؟ ببین .... منم میدونم چقدر پدرو مادرت برات عزیز بودن، ولی انقدر خودتو اذیت نکن....نابود میشیا. روح مامانو بابات هم راضی نیستن. اون تصادف هم تقصیر تو نیست. ببینم...نکنه دوباره داری تو خیابونای دگو ولگردی میکنی؟
لعنتی. حرف های جیمین حتی اگه از روی حس شیشم و حدس و گمان هم نبود، درست از آب درمیومد. اما تهیونگ نباید وا میداد.
+ تواین وقت شب مزاحم شدی بعد طلبکاری؟
جیمین از اون طرف خط، نفس عمیقی کشید و سعی کرد لحنش رو آروم کنه::
_ خواب بودی مثلا؟ کجایی؟
+ الان خونه ام.
_ عه جدی؟ امیدوارم.
+ میگی چرا زنگ زدی یا قطع کنم؟
_ فقط میخواستم شهرو برام چراغونی کنی چون قراردادِ شرکتمون با اون شرکته توی آمریکا رو تونستم با موفقیت به سر انجام برسونم.
ج+ به جهنم، چراغونی؟ فوقش لامپ خونه خودت رو روشن کنم.
جیمین از پشت تلفن خندید و ادامه داد::
_ خیلی خب خیلی خب، عصبی نشو. خوبه خودت بدتر از من جون میکَنی و کار میکنی، حد اقل میتونستی به عنوان یه همکار باهم مودب باشی. راستی، به رئیس جئون پیروزیم رو اطلاع دادم. احتمالا این ماه حقوقمو دو برابر کنه نه؟
ادامه دارد...
پایام پارت دوم
- ۱۲۳
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط