نه  تو می مانی ، نه اندوه ، و نه هیچ یک از مردم این آبادی

نه  تو می مانی ، نه اندوه ، و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب  نگران  لب  یک  رود  قسم
و به کوتاهی ان لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنان که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی ست
تا خدا مانده ، به غم ، وعده این خانه مده
دیدگاه ها (۳)

ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﺳﻌﯽ میکردم ﭘﺎﻡ ﺭﻭ ﻗﺒﺮﺍ...

می گویند قلب هر کس به اندازه ی مشت بسته ی اوست اما من قلبهای...

شخصی را می شناسم که هر شب قبل از خواب به خدا می گوید :خدایا ...

بارش باران این رحمت الهی آغاز شد نوید جاری شدن نهرها در چند ...

زمان زمان عجيبی‌ست، امتحان سخت استطی زمانه‌ی بی صاحب الزمان ...

ادامه پارت قبل👍😃آنیا لبخند زد؛ کوچک، اما کاملاً مطمئن."از تو...

هیچ مپندار مرا از گذرِ تلخِ زماندر آینه پیر شدم و در دلم جوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط