پارت اخر

پارت ۷(اخر)
حالا چند روز گذشته بود و نصفه شب بود.امشب هم نیکس پنجره ی اتاقش رو باز‌ گذاشته بود که دوباره نامه ای به داخل اتاق فرستاده شد.رفت سمتش و بازش کرد و متن رو خوند:

در اتاقت رو ببند و قفل کن.بعدش هم فقط بمون توی اتاقت تا خودم بیام پشت در.اگر نامه رو خوندی پسش بده.

و بعد نیکس دوباره نامه رو انداخت بیرون و در اتاقش رو قفل کرد.چند دقیقه گدشته بود که دوتا صدای تیر خفیف شنید.بعد از گذشت چند ثانیه صدای ویکتور از پشت در اومد که میگفت
-در رو باز کن نیکس
نیکس در رو باز کرد و به محض باز شدن در ویکتور محکم بغلش کرد.نیکس هم متقابل بغلش کرد.چند دقیقه همینجوری مونده بودن که بعد از هم جدا شدن و سرتا پا نگاهی به هم انداختن.ویکتور لباسی کاملا مشکی موشیده بود و نیکس مثل همیشه لباس باز رو برای خواب انتخاب کرده بود.شلوارک و تاپ مشکی که زخمای رو بدنش که اون عوضی باعثش بود نمایان کرده بود.ویکتور نگاهی به زخما انداخت و گفت
-اون عوضی باهات چیکار کرده فرشتم
و بعد مچ دست چپش که پر از زخم های عمیق بود رو بوسید و گفت
-اگر چیزی میخوای از اینجا بردار اگر هم نه یه لباس مناسب بپوش بریم خونه
-چیزی نیاز ندارم ویکتور فقط از این جهنم بریم
و بعد لباسش رو عوض کرد و رفتن.توی ماشین نشسته بودن که ویکتور گفت
-داشبورد رو باز کن.یه جعبه هست اونو بردار و بازش کن
نیکس همین کارو کرد و جعبه رو برداشت.بازش‌کرد و با یه حلقه ازدواج که با الماس مشکی رنگی تزئین شده بود مواجه شد
-میدونم الان وقت مناسبی نیست ولی واقعا تحمل ندارم دوباره بلایی سرمون بیاد پس فقط یا قبولش کن یا ردم کن
-دهنتو ببند به راهت ادامه بده شوهری
و بعد حلقه رو وارد انگشت ازدواجش کرد
-هرچی بانو بگه
.
.
نمیدونم این پارت اخر رو خوب تموم کردم یا نه ولی این تماما ذهنیت خودم بوده و امیدوارم دوسش داشته باشید.اگر درخواستی ای دارید بگید فقط از کیپاپ نباشه.دوستون دارم.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۶چند ماه بعد.نیکس الان دیگه همون نیکس قبلی نبود‌.نمیخون...

پارت ۵قبل از اتفاقات نیکس و پدرش.ویکتور چجوری تو عمارت مارکو...

"یک هفته بعد-سرشام-۰۹:۱۴ شب-شخص سوم"تو این یک هفته همه چی عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط