Knife Dead
Knife Dead
Part 64
جونکوک: خودمو برای تو آماده کردم فراری من !
ات : منم برای همین میخواهم تز اینجا برم
جونکوک: خواب دیدی خیره ددی خودتو دست کم گرفتی
ات زود سمتش چرخید
ات: ساکت شو جونکوک خجالت بکش
جونکوک فاصله صوت هم را کم کرد و به آرامی زمزمه کرد
جونکوک: خوشت نمیاد بگم ددی
ات: زشته جلو بقیه
جونکوک سر تا پا نگاهی به دخترک انداخت چشم اش خورده و به آرامی گفت
جونکوک : از دیروز خوشگل تر شدی
دستش را به ارامی رو پهلو لخت دخترک گذاشت همان دیقه فقد پلک هایش رو هم گذاشت اون لمس فقد پر از دلتنگی بود جونکوک کمی نزدیک تر شد و هالا هیچ فاصله ای میون آن ها نبود با انگشت شست اش کمی سمته شکم اش را نوازش کرد دخترک کم کم سرش به پایین خم شد همچنان چشم بسته .... این بار واقعا کم آورد و دلتنگ لمس هایش شده بود این بار اون بود که پیشقدم شد دستش را به ارامی
روی گردن جونکوک حلقه کرد و با صدا آروم گفت
ات: این مکان رو میدونی کجاست؟
جونکوک محکم پهلو دخترک رو چنگی زد و گفت
جونکوک: فراری دلم برات تنگ شد فاصلهها فقط جسممو از تو دور کردن، روحم هنوز کنارته، ولی این جدایی داره منو میکشه
ات : فقد یه کلمه رو میتونم بهت بگم " معذرت میخواهم "
صدا سرفه کسی مانع حرف های پر از دلتنگی و حسرت آن ها رو به اتمام رساند
دخترک زود ازجونکوک دور شد و جونکوک همچنان با چهره کمی عصبی سمتش چرخید....
خانم کیم : ببخشید نمیخواستم مزاحم بشم ولی مشتری داریم
جونکوک مجبورن لبخندی زد و گفت
جونکوک: نه هیچ اشکالی نداره ... سمته دخترک نگاهی انداخت و چشمکی زد
جونکوک: ما وقت دیگی هم داریم مگه نه خوشگله ...
دخترک چشم غوری رفت و سمته خانم کیم قدم برداشت
ات: خانم کیم شما گفتین چیکار کنم
روی مبل نشسته بود و همچنان پاهایش را گذاشته روی میز و مشغول خوردن چیپس بود دخترک با شنیدن هر بار صدا خرچ و خروچ خوردن چیپس عصبی میشد ولی سکوت کرده مشغول جابه جا کردن کتاب ها بود
جونکوک: واییییییییییی خدا دهنم سوخت
دخترک این بار عصبی تر سمتش چرخید و با کتاب تو دستش در حال پرتاب کردنش شد ولی زود گفت
ات: تو مگه خوراکی های فلفلی رو دوست نداری
جونکوک خنده ای سر داد و گفت
جونکوک: هه ببخشید یادم رفته بود
ات: اوففففففففف
جیغی خفیفکشید و سمته کتاب ها چرخید یکی یکی را روی قفسه کتاب ها میگذاشت
جونکوک: هویییی خانمی داری کتاب ها رو له میکنی
دخترک با عصبانیت سمتش چرخید و گفت
ات: برو خدا رو. شکر کن تا خودتو له نکردم
دوباره سمته قفسه ها چرخید و مشغول کار اش شد .... جونکوک کمی رو مبل جا به جا شد و کاغذ چیپسی که خورد رو روی زمین انداخت و گفت
جونکوک: له ! .... مگه تو بجز فرار کردن کاره دیگی هم بلدی
دخترک کمی دلخور سمتش چرخید
Part 64
جونکوک: خودمو برای تو آماده کردم فراری من !
ات : منم برای همین میخواهم تز اینجا برم
جونکوک: خواب دیدی خیره ددی خودتو دست کم گرفتی
ات زود سمتش چرخید
ات: ساکت شو جونکوک خجالت بکش
جونکوک فاصله صوت هم را کم کرد و به آرامی زمزمه کرد
جونکوک: خوشت نمیاد بگم ددی
ات: زشته جلو بقیه
جونکوک سر تا پا نگاهی به دخترک انداخت چشم اش خورده و به آرامی گفت
جونکوک : از دیروز خوشگل تر شدی
دستش را به ارامی رو پهلو لخت دخترک گذاشت همان دیقه فقد پلک هایش رو هم گذاشت اون لمس فقد پر از دلتنگی بود جونکوک کمی نزدیک تر شد و هالا هیچ فاصله ای میون آن ها نبود با انگشت شست اش کمی سمته شکم اش را نوازش کرد دخترک کم کم سرش به پایین خم شد همچنان چشم بسته .... این بار واقعا کم آورد و دلتنگ لمس هایش شده بود این بار اون بود که پیشقدم شد دستش را به ارامی
روی گردن جونکوک حلقه کرد و با صدا آروم گفت
ات: این مکان رو میدونی کجاست؟
جونکوک محکم پهلو دخترک رو چنگی زد و گفت
جونکوک: فراری دلم برات تنگ شد فاصلهها فقط جسممو از تو دور کردن، روحم هنوز کنارته، ولی این جدایی داره منو میکشه
ات : فقد یه کلمه رو میتونم بهت بگم " معذرت میخواهم "
صدا سرفه کسی مانع حرف های پر از دلتنگی و حسرت آن ها رو به اتمام رساند
دخترک زود ازجونکوک دور شد و جونکوک همچنان با چهره کمی عصبی سمتش چرخید....
خانم کیم : ببخشید نمیخواستم مزاحم بشم ولی مشتری داریم
جونکوک مجبورن لبخندی زد و گفت
جونکوک: نه هیچ اشکالی نداره ... سمته دخترک نگاهی انداخت و چشمکی زد
جونکوک: ما وقت دیگی هم داریم مگه نه خوشگله ...
دخترک چشم غوری رفت و سمته خانم کیم قدم برداشت
ات: خانم کیم شما گفتین چیکار کنم
روی مبل نشسته بود و همچنان پاهایش را گذاشته روی میز و مشغول خوردن چیپس بود دخترک با شنیدن هر بار صدا خرچ و خروچ خوردن چیپس عصبی میشد ولی سکوت کرده مشغول جابه جا کردن کتاب ها بود
جونکوک: واییییییییییی خدا دهنم سوخت
دخترک این بار عصبی تر سمتش چرخید و با کتاب تو دستش در حال پرتاب کردنش شد ولی زود گفت
ات: تو مگه خوراکی های فلفلی رو دوست نداری
جونکوک خنده ای سر داد و گفت
جونکوک: هه ببخشید یادم رفته بود
ات: اوففففففففف
جیغی خفیفکشید و سمته کتاب ها چرخید یکی یکی را روی قفسه کتاب ها میگذاشت
جونکوک: هویییی خانمی داری کتاب ها رو له میکنی
دخترک با عصبانیت سمتش چرخید و گفت
ات: برو خدا رو. شکر کن تا خودتو له نکردم
دوباره سمته قفسه ها چرخید و مشغول کار اش شد .... جونکوک کمی رو مبل جا به جا شد و کاغذ چیپسی که خورد رو روی زمین انداخت و گفت
جونکوک: له ! .... مگه تو بجز فرار کردن کاره دیگی هم بلدی
دخترک کمی دلخور سمتش چرخید
- ۲۲.۲k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط