آدمک سلام

آدمک سلام
چقدر تنهایی
حتی این روزها کلاغ ها هم سراغت نمی آیند می گویند دل نداری
اما آنقدر مهربانی که دستهایت همیشه باز است همیشه منتظر مهمانی هستی
من هم تنهام
همنشین می خواهی
دستهایم را باز می کنم و سرم را رو به آسمان درست مقابل تو می ایستم
از خدایم می خواهم جان مرا بگیرد و به تو بدهد
آنگاه تو زنده میشوی و من آدمک
این روزها همه می گویند دل وجود ندارد
دلم را به تو هدیه می دهم
چون تو بهتر از همه عشق را آموختی
مراقب دلم باش
شکستنی ست...
دیدگاه ها (۱)

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐اولین نشانه خیلی کوچک بود.آ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهفتم: کسی که ماند---از مهمان‌خانه رف...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش دوم_کنار درختی می‌ایستم.ناگهان موجود کوچک سیاهی...

when silence became a scream last part

پارت:²صبح، با صدای باز شدن پرده‌ها آغاز نشد؛ با صدای باران آ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

پارت ۳(در عمق نگاه تو)برای لحظه‌ای باکوگو چیزی برای گفتن ندا...

The Joke That Broke Us

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط