معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
فصل دوم
P¹⁰¹
ـــ‌هیونا‌ـــ
توی ماشین بودیم. مقصد برام مشخص نبود و درواقع رییس مافیا مقصد رو برام مشخص نمیکرد
کلافه بودم.
تکیه گاه ارنجم در ماشین بود و تکیه گاه سرم، دستم بود
به بیرون زل زده بودم
+هنوز نمیخوای بگی داریم کجا میریم؟
-نچ...دو دیقه دیگه میرسیم
میدونید چی عجیب بود؟
معمولاً اگه از راننده بپرسی چقدر دیگه میرسیم یه زمان نسبی میده یعنی دقیقا سر پنج دقیقه یا دو دقیقه اس که میگه نمیرسیم
اما این بار، سر صد و بیست ثانیه ماشین ایستاد
سریع و بدون اطلاع قبلی پیاده شدم. فکر کنم فکر کرد میخوام فرار کنم و اونم پشت بندم سریع پیاده شد
اما قصدم فرار نبود چون نمیدونستم کجام
ولی با دید زدن دور و برم،
دم خونه‌م بودیم!
+اینجا... چیکار میکنیم؟
-خب از اونجایی که تو تا چند روز آینده طابع حرف هامی، تصمیم گرفتم بیارمت اینجا و موتورتو برداری
+جدیییی
خیلی عجیب ذوق کرده بودم
خودمم دلیلشو نمیدونستم
فقط انگار، اینکه خواستم رو براورده کرد برام جالب و قشنگ بود
اَه چی دارم میگم خدایا
گلومو الکی و بدون نیاز صاف کردم
+خب...ممنون
یه ابروهامو دادم بالا و دست به سینه بهش نگاه کردم
+اونوقت میزاری سوارش بشم؟
-تنهایی نه قطعا
+پس...
-خودمم پشتت میشنم
+میدونی که راه نداره
...
+دهنت
اینو خطاب به ماشینی گفتم که نزدیک بود بهش بزنم
و جونگ‌کوک؟
خیلی راحت ماشین گرانبهاش رو گوشه ای از خیابون پارک کرده بود و دلیل قانع کنندش این بود که فردا یکیو می‌فرستم بیارتش
و این حرفش قانعم کرد که چقدر زیر دستاش ازش میترسن که اینجوری مطمئنه ماشینو نمیدزدن
جونگ‌کوک به راننده اون ماشینی که من نزدیک بود بهش بزنم چشم غره میرفت و اگه نگرفته بودمش پیاده شده بود و اون بنده خدا رو به قتل رسونده بود
+جونگ‌کوک تقصیر من بود
-اون باید هواسشو جمع میکرد
+اقا معذرت میخواهم
گاز دادم و هرچه سریعتر از اون ماشین دور شدم
جونگ‌کوک از یهویی روندن من،اولش یکم تعادلش روی موتور به‌هم خورد اما خیلی سریع دوباره صاف و پر قدرت پشت سرم نشست
شب بود و خیابون ها خلوت
خیابون اصلی خیلی خیلی خالی تر و خلوت تر از حالت عادی بود چه برسه الان که به یکی از خیابون های فرعی رسیدیم
گرمی خاصی رو دور گودی کمرم احساس کردم
هر دم و بازدمش رو هم توی گردنم رو با تمام سلول های اهل پوست اون ناحیه حس میکردم
تنفس هام به شمارش افتادن و مثل همیشه نظم نداشتن
قلبم دوباره شروع به تند زدن کرد
سرعت موتور کم و کمتر میشد چون گاز نمیدادم اما هنوزم سرعت بالایی داشت
+نکن
صدام اروم بود و الانم که توی حرکت بودیم، بخاطر فشار هوا کمتر از حالت عادی شنیده میشد
-چرا؟
صداش رو دقیق و واضح میشنیدم چون فاصله زیادی بین لب هاش و لاله گوشم وجود نداشت
+گفتم بس کن
خیلی یهویی انگشتام رو روی اهرم بالای دسته‌ی موتور فشار دادم و موتور همونجا وسط خیابون ایستاد
سریع پای سم راستم رو به عنوان تکیه گاه موتور روی زمین گذاشتم تا نیوفتیم
-چیشد؟چرا ایستادی
+لطفا..بهم دست نزن
-قرار نبود من به حرفت گوش کنما، قرار بود تو به حرفام گوش بدی.حالاهم حرکت کن هرچه زودتر برسیم ساعت دوازده و نیمه!
+پس لااقل سرتو روی شونم نزار،موهای تنم سیخ میشه
-هوففف
جوری که انگار زورش کردی باشی که خب البته کردم،با کلافگی سرشو برداشت
دستامو از روی ترمز برداشتم و بعدش پام رو
و تا اون قصر لعنتی گاز دادم که هرچه زودتر برسیم و از شر دستاش دور کمرم خلاص بشم
دیدگاه ها (۵)

معشوقه دشمنفصل دوم P¹⁰²ـــ‌هیونا‌ـــدیشب رو به سختی گذروندم ...

معشوقه دشمنفصل دوم P¹⁰⁰ـــ‌هیونا‌ـــ+گفتم که... خونه-منم بهت...

معشوقه دشمنفصل دوم P⁹⁹ـــ‌هیونا‌ـــاون رفته بود،بیشتر از سه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط