𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:²¹
ویو: ویکتور

بعد از قطع تماس، چند ثانیه همون‌جا موندم.

نگاهم روی گوشی بود.

صدای خودم هنوز توی گوشم بود.

«فکر می‌کنم جای ات پیش تو امن‌تره.»

آروم نفس کشیدم.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز مجبور بشم دخترم رو به دست پسر دشمن قدیمیم بسپرم.

ولی الان...

دیگه بحث غرور و دشمنی نبود.

بحث امنیت ات بود.

نگاهم رو به ساعت انداختم.

باید بهش می‌گفتم.

از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.

آروم به سمت اتاق ات رفتم.

جلوی در چند ثانیه مکث کردم.

بعد در زدم.

+ بابا؟

* منم.

+ بیا تو.

در رو باز کردم.

ات روی تخت نشسته بود و مشغول گوشی بود.

همین که منو دید، لبخند کوچیکی زد.

ولی وقتی نگاهم کرد، لبخندش آروم محو شد.

+ چی شده؟

چند قدم جلو رفتم.

کنارش نشستم.

* ات...

+ هوم؟

چند ثانیه نتونستم حرف بزنم.

چطور باید بهش می‌گفتم؟

چطور باید به دخترم می‌گفتم که دیگه نمی‌تونم ازش محافظت کنم؟

نفس عمیقی کشیدم.

* باید یه مدت از اینجا بری.

گوشی از دستش افتاد روی تخت.

+ چی؟

نگاهش کردم.

* اینجا دیگه امن نیست.

چشم‌هاش کم‌کم پر از اشک شد.

+ بابا...

دستم رو روی دستش گذاشتم.

* به باند حمله شده.

* چند تا از انبارها رو از دست دادیم.

* و بدتر از همه...

مکث کردم.

* اونا فهمیدن تو دختر منی.

اشک از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد.

ات سرش رو پایین انداخت.

چند ثانیه فقط گریه کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

+ تقصیر منه؟

سریع سرم رو تکون دادم.

* نه.

+ اگه من نبودم...

* حتی این حرف رو هم نزن.

صدام برای اولین بار لرزید.

* تو هیچ تقصیری نداری.

ات دستش رو جلوی صورتش گرفت و شروع کرد به گریه کردن.

+ من نمی‌خوام برم...

آروم بغلش کردم.

* می‌دونم دخترم.

+ من اینجا رو دوست دارم...

* می‌دونم.

+ نمی‌خوام تنها بمونم...

* تنها نمی‌مونی.

ات سرش رو روی شونه‌م گذاشت.

اشک‌هاش روی لباسم ریخت.

چشم‌هام رو بستم و محکم‌تر بغلش کردم.

* فقط باید یه مدت از اینجا دور باشی.

ات بین گریه‌هاش آروم پرسید:

+ کجا...؟

چند لحظه سکوت کردم.

بعد گفتم:

* پیش جونگ‌کوک.

بدنش برای چند لحظه سفت شد.

اشک‌هاش بیشتر شد.

+ همون مردی که اون شب دیدمش؟

سرم رو تکون دادم.

* آره.

ات صورتش رو از روی شونه‌م برداشت.

چشم‌هاش قرمز شده بود.

+ بابا...

* هوم؟

+ من می‌ترسم...

این جمله‌ش...

بیشتر از هر چیزی دلم رو شکست.

دست کشیدم روی موهاش.

* می‌دونم.

+ ولی تو گفتی هیچ‌وقت تنهام نمی‌ذاری...

چشم‌هام رو بستم.

* نمی‌ذارم.

+ پس چرا باید برم؟

صدایم آروم شد.

* چون می‌خوام سالم بمونی.

ات دوباره خودش رو توی بغلم انداخت.

این بار هیچ حرفی نزد.

فقط گریه می‌کرد.

و من...

فقط موهاش رو نوازش می‌کردم.

چند دقیقه بعد، وقتی گریه‌ش کمی آروم شد، پیشونیش رو بوسیدم.

* وسایلت رو جمع کن.

ات با چشم‌های خیس سرش رو تکون داد.

+ باشه...

آروم از جاش بلند شد.

من هم از اتاق بیرون رفتم.

اما قبل از اینکه در رو ببندم، یک بار دیگه برگشتم و نگاهش کردم.

دخترم وسط اتاق ایستاده بود...

و من می‌دونستم تا چند ساعت دیگه باید اون رو به مردی بسپرم که سال‌ها دشمنم بود.
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁰ویو: جونگ‌کوکچند ثانیه بعد از حر...

بانو فالوشه🌷🎀https://wisgoon.com/paa.jeon

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط