« ازدواج به اجبار »
« ازدواج به اجبار »
Part 9
ویوی جونگکوک :
سعی کردم آن فکرها را از ذهنم بیرون کنم. نگاهی به ساعت انداختم؛ دقیقاً ۹ شب بود. از دوهیون خواستم مراقب همهچیز باشد، بعد به سمت ماشینم رفتم، سوار شدم و راه عمارت را در پیش گرفتم.
ویوی لیانا :
ساعت حدود هفت و نیم بود که از سوجون خداحافظی کردم و به سمت عمارت راه افتادم. فاصلهی رستوران تا عمارت تقریباً چهل و پنج دقیقه بود و وقتی رسیدم، ساعت هشت و ربع را نشان میداد.
به محض ورود، خدمتکارها با احترام تعظیم کردند. سری تکان دادم و مستقیم به اتاقم رفتم. بدون معطلی وارد حمام شدم و بعد از یک دوش پانزده دقیقهای بیرون آمدم. لباسهایم را پوشیدم، موهایم را خشک کردم و روتین پوستی همیشگیام را انجام دادم. سپس موهایم را بالای سرم به شکل گوجهای بستم.
گوشیام را برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم؛ هنوز پنج دقیقه تا ۹ مانده بود. چون وقت داشتم، به اتاق کارم رفتم و مشغول رسیدگی به کارهایم شدم.
ویوی جونگکوک:
وقتی به عمارت رسیدم، ساعت ۱۰ شب بود. بعد از ورود و پاسخ به تعظیم خدمتکارها، به اتاقم رفتم. دوش سریعی گرفتم، لباسهای ورزشیام را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم.
در راهرو ناگهان یاد لیانا افتادم. به سمت اتاقش رفتم و چند بار در زدم، اما جوابی نشنیدم. در را باز کردم و دیدم اتاق خالی است. حدس زدم در اتاق کارش باشد.
به سمت اتاق کارش رفتم و دوباره چند بار در زدم، اما باز هم پاسخی دریافت نکردم. این بار در را باز کردم. همانطور که حدس میزدم پشت لپتاپش نشسته بود و ایرپاد در گوشش داشت؛ برای همین صدای در را نشنیده بود.
به میز کارش نزدیک شدم و آرام روی میز ضربه زدم. سرش را بالا آورد و با همان چهرهی همیشه سردش نگاهم کرد.
لیانا : چیزی شده؟
گفتم:
جونگ کوک : نه، فقط میخواستم ببینم مشغول چه کاری هستی.
ابرویش را بالا انداخت و پاسخ داد:
لیانا : خب اول باید در میزدی.
لبخند کمرنگی زدم.
جونگ کوک : خانم خانوما، چند بار در زدم، اما به لطف ایرپادهای گرامیات هیچکدوم رو نشنیدی.
لحظهای سکوت کرد و بعد گفت:
لیانا : باشه... متأسفم.
شانهای بالا انداختم.
جونگ کوک : اشکالی نداره. من دارم میرم باشگاه. میخوای همینجا بمونی یا باهام میای؟
چند ثانیه فکر کرد و سپس گفت:
لیانا : میام، فقط چند دقیقه صبر کن. باید لباس ورزشی بپوشم.
سرم را تکان دادم.
جونگ کوک : باشه، من توی سالن پذیرایی منتظرت میمونم.سعی کردم لحن شخصیتها حفظ شود اما متن روانتر و حرفهایتر به نظر برسد.
( پارت هدیه )
Part 9
ویوی جونگکوک :
سعی کردم آن فکرها را از ذهنم بیرون کنم. نگاهی به ساعت انداختم؛ دقیقاً ۹ شب بود. از دوهیون خواستم مراقب همهچیز باشد، بعد به سمت ماشینم رفتم، سوار شدم و راه عمارت را در پیش گرفتم.
ویوی لیانا :
ساعت حدود هفت و نیم بود که از سوجون خداحافظی کردم و به سمت عمارت راه افتادم. فاصلهی رستوران تا عمارت تقریباً چهل و پنج دقیقه بود و وقتی رسیدم، ساعت هشت و ربع را نشان میداد.
به محض ورود، خدمتکارها با احترام تعظیم کردند. سری تکان دادم و مستقیم به اتاقم رفتم. بدون معطلی وارد حمام شدم و بعد از یک دوش پانزده دقیقهای بیرون آمدم. لباسهایم را پوشیدم، موهایم را خشک کردم و روتین پوستی همیشگیام را انجام دادم. سپس موهایم را بالای سرم به شکل گوجهای بستم.
گوشیام را برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم؛ هنوز پنج دقیقه تا ۹ مانده بود. چون وقت داشتم، به اتاق کارم رفتم و مشغول رسیدگی به کارهایم شدم.
ویوی جونگکوک:
وقتی به عمارت رسیدم، ساعت ۱۰ شب بود. بعد از ورود و پاسخ به تعظیم خدمتکارها، به اتاقم رفتم. دوش سریعی گرفتم، لباسهای ورزشیام را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم.
در راهرو ناگهان یاد لیانا افتادم. به سمت اتاقش رفتم و چند بار در زدم، اما جوابی نشنیدم. در را باز کردم و دیدم اتاق خالی است. حدس زدم در اتاق کارش باشد.
به سمت اتاق کارش رفتم و دوباره چند بار در زدم، اما باز هم پاسخی دریافت نکردم. این بار در را باز کردم. همانطور که حدس میزدم پشت لپتاپش نشسته بود و ایرپاد در گوشش داشت؛ برای همین صدای در را نشنیده بود.
به میز کارش نزدیک شدم و آرام روی میز ضربه زدم. سرش را بالا آورد و با همان چهرهی همیشه سردش نگاهم کرد.
لیانا : چیزی شده؟
گفتم:
جونگ کوک : نه، فقط میخواستم ببینم مشغول چه کاری هستی.
ابرویش را بالا انداخت و پاسخ داد:
لیانا : خب اول باید در میزدی.
لبخند کمرنگی زدم.
جونگ کوک : خانم خانوما، چند بار در زدم، اما به لطف ایرپادهای گرامیات هیچکدوم رو نشنیدی.
لحظهای سکوت کرد و بعد گفت:
لیانا : باشه... متأسفم.
شانهای بالا انداختم.
جونگ کوک : اشکالی نداره. من دارم میرم باشگاه. میخوای همینجا بمونی یا باهام میای؟
چند ثانیه فکر کرد و سپس گفت:
لیانا : میام، فقط چند دقیقه صبر کن. باید لباس ورزشی بپوشم.
سرم را تکان دادم.
جونگ کوک : باشه، من توی سالن پذیرایی منتظرت میمونم.سعی کردم لحن شخصیتها حفظ شود اما متن روانتر و حرفهایتر به نظر برسد.
( پارت هدیه )
- ۱.۲k
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط