پرنسس من
پرنسس من
پارت۳
ویو ات
که یهو حالم بده شد و به راننده گفتم صبر کنه ترموز کرد و پیاده شدم سریع رفتم لبه پل بعد چند ثانیه حالم یکم خوب شد و سوار تاکسی شدم و راه افتادیم به خونه رسیدم و کرایه رو حساب کردم و رفتم خونه لباسام رو عوض کردم و توی اتاقم بودم که صدایی اومد رفتم جلوی در بازس کردم کسی نبود فکر کردم خیالاتی شدم رفتم آشپر خونه حوصله غذا خوردن نداشتم که گوشیم زنگ خورد جواب دادم یونا بود
(مکالمه یونا و ات)
(ات رو این نشون میدم+)
(یونا رو این نشون میدم&)
&:سلام اتتتتتتت کجاییی دختر
+:آروم دختر گوشم پاره شد
&:آه ات یه کم شوخی کن دیگه +:چی شده
&:ات بیا خونمون
+:یونا حوصله ندارم تو بیا
&:اتتتت الان میام(داد)
+:فعلا&: بای
(پایان مکالمه ات و یونا)
فلش بک ساعت ۵:۴۸
یونا اومد و کلی خوش گذاشت بعد ساعت ۷:۰۰ رفت و من حوصله نداشتم نودل درست کردم و خواستم بخورم که دوباره حالم بده شد سریع رفتم دستشویی وای خدا چم شده نکنه ... نه اصلا امکان نداره وایی چند دقیقه با خودم فکر کردم و بعد آماده شدم و رفتم دکتر بعد آزمایش گرفت و اومد
(دکتر رو با این نشون میدم«)
+: آقای دکتر بگید چی شده
«: تبریک میگم شما باردار هستید
+:چ..چی من باردارم
«: بله
بعد رفتم خونه لباسام رو عوض کردم و رفتم روی تخت خوابیدم داشتم فکر میکردم که یک دست اومد روی کمرم یهو اصلا تکون نخورم در گوشم اومد و گفت
(کوک رو این نشون میدم-)
-:سلام بیبی خوبی
+:....(فقط سکوت کرد)
-:چیشد ترسیدی کوچولو
+:ت...تو کی هستی
-:منم کسیکه باهاش خوابیدی
+:ت تو اینجا چیکار میکنی
-:اومدم ببرمت کوچولو
بعد این حرفش روی ات خیمه زد و لبای ات رو بوسید مک های محکمی میزد ولی ات همراهی نمیکرد میترسد بلایی سر بچه بیاد ات دستانش رو به سینه کوک زد کوک این خیالش نبود بعد چند دقیقه که نفس کم آور گفت :چرا همراهی نمیکنی ها
+:کوک لطفاً ولم کن
-: چرا این وقت
+:کوک گفتم ولم کن
-: نمیخوام
+: کوک اگه بلای سر ......
-: سر چی
+:(ات چشماش اشکی شد و گفت بچه
کوک وقتی این حرف ات رو شنید از روی ات بلند شد و گفت بچه چی ها(داد زد)
ات بلند شد که بره ولی کوک دست ات رو گرفت و گفت بگو چی میگی(داد)
+: سر من داد نزن (با گریه و داد)
-:چی میگی تو بچه وی هااا ( با داد)
+: چرا آخه چرا من از تو باردار بشم من این بچه رو نمیخوام(با داد و گریه)
-:چی میگی ات
+:من ازت باردار شدم عوضی
-:چی تو الان ... بچه منو توشکمت داری(با تعجب )
که یهو.......
پایان
راستی بچه ها از این به بعد یه کم اسمات میباشد
بسوزید الان الان ها نمیذارم
ادامه دارد......
+:
پارت۳
ویو ات
که یهو حالم بده شد و به راننده گفتم صبر کنه ترموز کرد و پیاده شدم سریع رفتم لبه پل بعد چند ثانیه حالم یکم خوب شد و سوار تاکسی شدم و راه افتادیم به خونه رسیدم و کرایه رو حساب کردم و رفتم خونه لباسام رو عوض کردم و توی اتاقم بودم که صدایی اومد رفتم جلوی در بازس کردم کسی نبود فکر کردم خیالاتی شدم رفتم آشپر خونه حوصله غذا خوردن نداشتم که گوشیم زنگ خورد جواب دادم یونا بود
(مکالمه یونا و ات)
(ات رو این نشون میدم+)
(یونا رو این نشون میدم&)
&:سلام اتتتتتتت کجاییی دختر
+:آروم دختر گوشم پاره شد
&:آه ات یه کم شوخی کن دیگه +:چی شده
&:ات بیا خونمون
+:یونا حوصله ندارم تو بیا
&:اتتتت الان میام(داد)
+:فعلا&: بای
(پایان مکالمه ات و یونا)
فلش بک ساعت ۵:۴۸
یونا اومد و کلی خوش گذاشت بعد ساعت ۷:۰۰ رفت و من حوصله نداشتم نودل درست کردم و خواستم بخورم که دوباره حالم بده شد سریع رفتم دستشویی وای خدا چم شده نکنه ... نه اصلا امکان نداره وایی چند دقیقه با خودم فکر کردم و بعد آماده شدم و رفتم دکتر بعد آزمایش گرفت و اومد
(دکتر رو با این نشون میدم«)
+: آقای دکتر بگید چی شده
«: تبریک میگم شما باردار هستید
+:چ..چی من باردارم
«: بله
بعد رفتم خونه لباسام رو عوض کردم و رفتم روی تخت خوابیدم داشتم فکر میکردم که یک دست اومد روی کمرم یهو اصلا تکون نخورم در گوشم اومد و گفت
(کوک رو این نشون میدم-)
-:سلام بیبی خوبی
+:....(فقط سکوت کرد)
-:چیشد ترسیدی کوچولو
+:ت...تو کی هستی
-:منم کسیکه باهاش خوابیدی
+:ت تو اینجا چیکار میکنی
-:اومدم ببرمت کوچولو
بعد این حرفش روی ات خیمه زد و لبای ات رو بوسید مک های محکمی میزد ولی ات همراهی نمیکرد میترسد بلایی سر بچه بیاد ات دستانش رو به سینه کوک زد کوک این خیالش نبود بعد چند دقیقه که نفس کم آور گفت :چرا همراهی نمیکنی ها
+:کوک لطفاً ولم کن
-: چرا این وقت
+:کوک گفتم ولم کن
-: نمیخوام
+: کوک اگه بلای سر ......
-: سر چی
+:(ات چشماش اشکی شد و گفت بچه
کوک وقتی این حرف ات رو شنید از روی ات بلند شد و گفت بچه چی ها(داد زد)
ات بلند شد که بره ولی کوک دست ات رو گرفت و گفت بگو چی میگی(داد)
+: سر من داد نزن (با گریه و داد)
-:چی میگی تو بچه وی هااا ( با داد)
+: چرا آخه چرا من از تو باردار بشم من این بچه رو نمیخوام(با داد و گریه)
-:چی میگی ات
+:من ازت باردار شدم عوضی
-:چی تو الان ... بچه منو توشکمت داری(با تعجب )
که یهو.......
پایان
راستی بچه ها از این به بعد یه کم اسمات میباشد
بسوزید الان الان ها نمیذارم
ادامه دارد......
+:
- ۷۸۰
- ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط