پارت ۲
پارت ۲
یک ماه از آن روز گذشته بود و رابطهی من و هیونجین، مثل یک رشتهی بسیار نازک و نامرئی، کشیده شده بود. ما با هم صحبت نمیکردیم، اما هر بار که در راهروها همدیگر را میدیدیم، نگاههایمان برای چند ثانیه طولانیتر از همیشه روی هم میماند. این نگاهها، تنها زبان مشترک ما بود.
اما در دبیرستان "شینوا"، سکوت خیلی زود به هم میخورد.
همه میدانستند هیونجین "خاص" است، اما وقتی متوجه شدند او حتی به دختر سادهای مثل من توجه میکند، همهچیز تغییر کرد.
صبح روز دوشنبه بود. داشتم با سرعت از سالن اصلی رد میشدم که ناگهان صدای خندههای تندی را شنیدم. سومی (یکی از دخترهای محبوب و مغرور مدرسه) را دیدم که با چند نفر دیگر دور هم ایستاده بود و وقتی من رد شدم، صدایشان بلند شد.
«نگاه کن! باز که با همون عینک خنگیش اومد.» صدای سومی با لحن تمسخرآمیز پیچید. «فکر کردی اگه با اون کتابهای قدیمی بشینی کنار هیونجین، شاید اونم مثل تو یه ذره با کلاس بشه؟»
بقیه خندیدند. من سرم را پایین انداختم و با تمام توانم سعی کردم سریعتر قدم بردارم. احساس میکردم تمام چشمها در حال سنگ انداختن به من هستند. قلبم سنگین بود و بغضی که در گلویم گیر کرده بود، اجازه نمیداد درست نفس بکشم.
ناگهان، صدای برخورد تند قدمها را شنیدم.
«خندیدن به بقیه، نشونهی اعتمادبهنفس نیست، نشونهی کمبودِ شخصیتِ شماست.»
صدای هیونجین بود. اما این بار، آن صدای آرام و ملایم همیشگی نبود. صدایش سرد، برنده و ترسناک بود.
ساکت شدیم. برگشتم و دیدم هیونجین درست وسط اون گروه ایستاده. نگاهش چنان تند و تیز بود که انگار میخواست با چشمهایش آنها را تکهتکه کند. سومی که تا چند لحظه پیش داشت میخندید، حالا با لکنت گفت: «هیونجین... ما فقط داشتیم... یعنی... شوخی میکردیم!»
هیونجین یک قدم جلوتر رفت. «شوخی؟ شوخی یعنی همه با هم بخندن. وقتی فقط شما میخندید و اون تنها ایستاده، بهش میگن بیادبی. از جلوی چشمم دور شید.»
آنها با سرخوردهگی و پچپچهای عصبی از آنجا دور شدند. من که از فاصله کمی ایستاده بودم، خشکم زده بود. میخواستم فرار کنم، اما پاهایم کار نمیکردند.
هیونجین چرخید. وقتی نگاهش به من افتاد، آن حالت خشم و سردی، ناگهان از بین رفت و جایش را به همان نگاهِ آرام و نگرانِ همیشگی داد.
«چرا ایستادی؟ بیا بریم.» با لحنی که سعی میکرد نرم باشد، گفت.
«نه... هیونجین، لازم نیست. من... من خودم میتونم برم.» با صدایی که از بغض میلرزید، گفتم.
او بدون اینکه منتظر جواب من بماند، دستش را جلو آورد و بازویم را آرام گرفت. گرمای دستش از روی لباس، تمام تنم را لرزاند. «بیا. اینجا خیلی شلوغه، حوصله این حرفها رو ندارم.»
او مرا به سمت پشت ساختمان مدرسه برد؛ جایی که یک باغچهی کوچک و قدیمی بود که کمتر کسی به آنجا میآمد. آنجا آرام بود و فقط صدای پرندهها شنیده میشد.
همانجا ایستادیم. من هنوز سرم را پایین بود و به نوک کفشهایم خیره شده بودم.
«اونا... اونا فقط حرفهای بیخود میزدن.» هیونجین گفت. صدایش خیلی نزدیک بود.
«آره، میدونم. ولی راست میگفتن. من اصلاً به اونا ربطی ندارم. من فقط یه دختر معمولیام که میخواد درس بخونه و از بقیه فاصله بگیره. تو... تو چرا داری این کار رو میکنی؟» بالا را نگاه کردم، چشمهایم از اشک پر شده بود. «چرا داری خودت رو با من درگیر میکنی؟ تو باید با آدمهای سطحِ خودت باشی.»
هیونجین سکوت کرد. برای چند لحظه فقط صدای باد میآمد. سپس، او یک قدم جلوتر آمد، آنقدر نزدیک که میشد گرمای نفسهایش را حس کرد.
«فکر کردی سطحِ من با اون آدمهایی که فقط به ظاهر اهمیت میدن مشخص میشه؟» او با لحنی که انگار از ته دل میآمد، ادامه داد. «من خسته شدم از اینکه همه فقط میخوان من رو توی یه قالبِ مشخص ببینن. اون آدمهای "سطح بالا" که میگی، همهشون مثل یه کپیِ بیروح هستن. اما تو...»
او مکث کرد. دستش را بالا آورد، انگار میخواست گونهام را لمس کند، اما در آخرین لحظه تردید کرد و دستش را پایین آورد.
«تو... تو مثل یه رنگِ تازه توی یه نقاشیِ خاکستری هستی. وقتی میبینمت، حس میکنم یه چیزی واقعاً واقعی و صادقانه وجود داره. من دنبال اون میگردم، نه اون همه آدمِ پر سر و صدا.»
اشک از چشمم سرازیر شد. «ولی این خیلی سخت میشه، هیونجین. همه دارن نگاهمون میکنن.»
یک ماه از آن روز گذشته بود و رابطهی من و هیونجین، مثل یک رشتهی بسیار نازک و نامرئی، کشیده شده بود. ما با هم صحبت نمیکردیم، اما هر بار که در راهروها همدیگر را میدیدیم، نگاههایمان برای چند ثانیه طولانیتر از همیشه روی هم میماند. این نگاهها، تنها زبان مشترک ما بود.
اما در دبیرستان "شینوا"، سکوت خیلی زود به هم میخورد.
همه میدانستند هیونجین "خاص" است، اما وقتی متوجه شدند او حتی به دختر سادهای مثل من توجه میکند، همهچیز تغییر کرد.
صبح روز دوشنبه بود. داشتم با سرعت از سالن اصلی رد میشدم که ناگهان صدای خندههای تندی را شنیدم. سومی (یکی از دخترهای محبوب و مغرور مدرسه) را دیدم که با چند نفر دیگر دور هم ایستاده بود و وقتی من رد شدم، صدایشان بلند شد.
«نگاه کن! باز که با همون عینک خنگیش اومد.» صدای سومی با لحن تمسخرآمیز پیچید. «فکر کردی اگه با اون کتابهای قدیمی بشینی کنار هیونجین، شاید اونم مثل تو یه ذره با کلاس بشه؟»
بقیه خندیدند. من سرم را پایین انداختم و با تمام توانم سعی کردم سریعتر قدم بردارم. احساس میکردم تمام چشمها در حال سنگ انداختن به من هستند. قلبم سنگین بود و بغضی که در گلویم گیر کرده بود، اجازه نمیداد درست نفس بکشم.
ناگهان، صدای برخورد تند قدمها را شنیدم.
«خندیدن به بقیه، نشونهی اعتمادبهنفس نیست، نشونهی کمبودِ شخصیتِ شماست.»
صدای هیونجین بود. اما این بار، آن صدای آرام و ملایم همیشگی نبود. صدایش سرد، برنده و ترسناک بود.
ساکت شدیم. برگشتم و دیدم هیونجین درست وسط اون گروه ایستاده. نگاهش چنان تند و تیز بود که انگار میخواست با چشمهایش آنها را تکهتکه کند. سومی که تا چند لحظه پیش داشت میخندید، حالا با لکنت گفت: «هیونجین... ما فقط داشتیم... یعنی... شوخی میکردیم!»
هیونجین یک قدم جلوتر رفت. «شوخی؟ شوخی یعنی همه با هم بخندن. وقتی فقط شما میخندید و اون تنها ایستاده، بهش میگن بیادبی. از جلوی چشمم دور شید.»
آنها با سرخوردهگی و پچپچهای عصبی از آنجا دور شدند. من که از فاصله کمی ایستاده بودم، خشکم زده بود. میخواستم فرار کنم، اما پاهایم کار نمیکردند.
هیونجین چرخید. وقتی نگاهش به من افتاد، آن حالت خشم و سردی، ناگهان از بین رفت و جایش را به همان نگاهِ آرام و نگرانِ همیشگی داد.
«چرا ایستادی؟ بیا بریم.» با لحنی که سعی میکرد نرم باشد، گفت.
«نه... هیونجین، لازم نیست. من... من خودم میتونم برم.» با صدایی که از بغض میلرزید، گفتم.
او بدون اینکه منتظر جواب من بماند، دستش را جلو آورد و بازویم را آرام گرفت. گرمای دستش از روی لباس، تمام تنم را لرزاند. «بیا. اینجا خیلی شلوغه، حوصله این حرفها رو ندارم.»
او مرا به سمت پشت ساختمان مدرسه برد؛ جایی که یک باغچهی کوچک و قدیمی بود که کمتر کسی به آنجا میآمد. آنجا آرام بود و فقط صدای پرندهها شنیده میشد.
همانجا ایستادیم. من هنوز سرم را پایین بود و به نوک کفشهایم خیره شده بودم.
«اونا... اونا فقط حرفهای بیخود میزدن.» هیونجین گفت. صدایش خیلی نزدیک بود.
«آره، میدونم. ولی راست میگفتن. من اصلاً به اونا ربطی ندارم. من فقط یه دختر معمولیام که میخواد درس بخونه و از بقیه فاصله بگیره. تو... تو چرا داری این کار رو میکنی؟» بالا را نگاه کردم، چشمهایم از اشک پر شده بود. «چرا داری خودت رو با من درگیر میکنی؟ تو باید با آدمهای سطحِ خودت باشی.»
هیونجین سکوت کرد. برای چند لحظه فقط صدای باد میآمد. سپس، او یک قدم جلوتر آمد، آنقدر نزدیک که میشد گرمای نفسهایش را حس کرد.
«فکر کردی سطحِ من با اون آدمهایی که فقط به ظاهر اهمیت میدن مشخص میشه؟» او با لحنی که انگار از ته دل میآمد، ادامه داد. «من خسته شدم از اینکه همه فقط میخوان من رو توی یه قالبِ مشخص ببینن. اون آدمهای "سطح بالا" که میگی، همهشون مثل یه کپیِ بیروح هستن. اما تو...»
او مکث کرد. دستش را بالا آورد، انگار میخواست گونهام را لمس کند، اما در آخرین لحظه تردید کرد و دستش را پایین آورد.
«تو... تو مثل یه رنگِ تازه توی یه نقاشیِ خاکستری هستی. وقتی میبینمت، حس میکنم یه چیزی واقعاً واقعی و صادقانه وجود داره. من دنبال اون میگردم، نه اون همه آدمِ پر سر و صدا.»
اشک از چشمم سرازیر شد. «ولی این خیلی سخت میشه، هیونجین. همه دارن نگاهمون میکنن.»
- ۴۹
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط