رازداری کن و با غیر، ازین راز مگو

رازداری کن و با غیر، ازین راز مگو
آنچه را باز شنیدی، به کسی باز مگو!

گوش دل می‌شنود، آنچه که در دل باشد
عشق را زمزمه کافی‌ست، به آواز مگو

آتشی در دلم انداخته چشمت که مپرس
پیش من حرفی از آن خانه برانداز مگو

روی زیبای تو کافی‌ست به شوراندنِ من
رحم کن با دلم و این‌ همه با ناز مگو

من گرفتار غم عشق و تو درگیر سفر
به اسیر قفس از لذت پرواز مگو

این جهان، چشم‌دریده‌ست تو هم رازت را
پیش این پیرزنِ پشت هم‌انداز مگو

بگذر از آنچه که مویت به سَر آورد مرا
شرحِ این قصه دراز است به ایجاز مگو

#علیرضا_بدیع
دیدگاه ها (۱)

گاه بارانی و می باری و گاه، رقص ِ پُرشور ِ نسیمم میشویگاه گن...

در گلستان نگاهت سوختم زیبای مندر غم بزم وصالت سوختم زیبای من...

من واژگون، من واژگون، من واژگون رقصیده‌اممن بی‌سر و بی‌دست و...

در مَســیــر خــــود هــــزاران پیــچ و خــم دارم رفیـــقدرد...

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفتآمدم نعره مزن جامه مدر هیچ ...

ای مطلع و معشوقِ غزل، حضرتِ ماهَم...ای کاش شبی بگذری از کوچه...

باید   برای   وصف   تو   تا  کی غزل نوشتوقتی   برای  از  تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط