☀سناریو ساسونارو🌙💙
☀سناریو ساسونارو🌙💙
。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:*:・゚☆
✐✎✐☆✯راز آن سوی آینه🪞✨☆✯ ✐✎✐
خودم که خودمم هم عاشق خودم شدم! 🤣🥰 بایه قد بلند و رعنا✨ وای وای واییییی😭 عجب دلبریم من😍❤
توی فکر و خیالات خودم بودم که یک دفعه یه پسری مثل ساسوکه از یکی از سرویس ها بیرون اومد. درست همون قیافه سرد و مغرورش رو داشت😒
برگشتم طرفش. وقتی یکم نگاهش کردم یادم افتاد دخترم پس توی سرویس دخترانه ام! یعنی ساسوکه این دنیا انقدر بیشعوره؟
با مشت کوبیدم توی سرش و گفتم: منحرف! چرا توی سرویس دخترانه ای؟
اونم با ابروهای در هم کشیده و با لحنی که معلوم بود از اینکه زدمش عصبانی بود گفت: من منحرفم یا تو؟ ای احمق تو توی سرویس پسرانه ای نه من توی سرویس دخترانه! 😡
یه نگاهی به تابلوی سرویس انداختم. اوه! درست می گفت!
سریع معذرت خواهی کردم و از اون وضعیت فرار کردم. 🏃♂️
بعد از اون وضعیت دنبال دفتر گشتم. از اونجایی که پیداش نکردم رفتم سراغ ساسوکه🤦🏻♀️
وقتی ساسوکه، که در انتهای راه رو بود رسیدم، با لحنی دلبرانه و معصوم برای اینکه بهم جواب بده گفتم: ببخشید آقای ساسوکه می شه بگید دفتر مدیر کجاست؟ 😊
_همین راه رو، رو ادامه بده بعد به پیچ سمت چپ. ولی مگه من بهت گفته بودم اسمم چیه؟
وای گند زدم😓باید حواسم رو بیشتر جمع کنم.
_عاممممم... خوب راستش داشتم به اینجا میومدم درمورد ساسوکه حرف می زدن و ویژگی هایی که در شما دیدم رو بیان می کردن. ببخشید اگه با اینجوری خطاب کردن به شما بی احترامی کردم😊
_آها، بعد درموردم چی می گفتن؟
بهتر بود تا بیشتر گند نزدم در برم😐😑
_ببخشید الان عجله دارم، بعدا باهم صحبت می کنیم
با یه نیشخنده شیطانی گفت: عه...... 😏
تا نیخندش باز شد، دندون های نیشش زد بیرون. وای! من فقط بوی خوناشام میدم ولی نیش که ندارم🤦🏻♀️😑
اینجوری لو میرم که🤦🏻♀️🤦🏻♀️
سریع دویدم طرف اون جایی که ساسوکه.
قبل از اینکه از ساسوکه دور بشم، ساسوکه با صدایی که بزور می شد شنید، گفت: هیچکس جرعت حرف زدن درمورد من رو نداره. با یه دروغ بهتر باید پیش میومد.
چی؟ منظورش چی بود؟ یعنی چی هیچکس حرعت نداره؟
ولش کن بابا دیرم میشه باید برم.
。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:*:・゚☆
✐✎✐☆✯راز آن سوی آینه🪞✨☆✯ ✐✎✐
خودم که خودمم هم عاشق خودم شدم! 🤣🥰 بایه قد بلند و رعنا✨ وای وای واییییی😭 عجب دلبریم من😍❤
توی فکر و خیالات خودم بودم که یک دفعه یه پسری مثل ساسوکه از یکی از سرویس ها بیرون اومد. درست همون قیافه سرد و مغرورش رو داشت😒
برگشتم طرفش. وقتی یکم نگاهش کردم یادم افتاد دخترم پس توی سرویس دخترانه ام! یعنی ساسوکه این دنیا انقدر بیشعوره؟
با مشت کوبیدم توی سرش و گفتم: منحرف! چرا توی سرویس دخترانه ای؟
اونم با ابروهای در هم کشیده و با لحنی که معلوم بود از اینکه زدمش عصبانی بود گفت: من منحرفم یا تو؟ ای احمق تو توی سرویس پسرانه ای نه من توی سرویس دخترانه! 😡
یه نگاهی به تابلوی سرویس انداختم. اوه! درست می گفت!
سریع معذرت خواهی کردم و از اون وضعیت فرار کردم. 🏃♂️
بعد از اون وضعیت دنبال دفتر گشتم. از اونجایی که پیداش نکردم رفتم سراغ ساسوکه🤦🏻♀️
وقتی ساسوکه، که در انتهای راه رو بود رسیدم، با لحنی دلبرانه و معصوم برای اینکه بهم جواب بده گفتم: ببخشید آقای ساسوکه می شه بگید دفتر مدیر کجاست؟ 😊
_همین راه رو، رو ادامه بده بعد به پیچ سمت چپ. ولی مگه من بهت گفته بودم اسمم چیه؟
وای گند زدم😓باید حواسم رو بیشتر جمع کنم.
_عاممممم... خوب راستش داشتم به اینجا میومدم درمورد ساسوکه حرف می زدن و ویژگی هایی که در شما دیدم رو بیان می کردن. ببخشید اگه با اینجوری خطاب کردن به شما بی احترامی کردم😊
_آها، بعد درموردم چی می گفتن؟
بهتر بود تا بیشتر گند نزدم در برم😐😑
_ببخشید الان عجله دارم، بعدا باهم صحبت می کنیم
با یه نیشخنده شیطانی گفت: عه...... 😏
تا نیخندش باز شد، دندون های نیشش زد بیرون. وای! من فقط بوی خوناشام میدم ولی نیش که ندارم🤦🏻♀️😑
اینجوری لو میرم که🤦🏻♀️🤦🏻♀️
سریع دویدم طرف اون جایی که ساسوکه.
قبل از اینکه از ساسوکه دور بشم، ساسوکه با صدایی که بزور می شد شنید، گفت: هیچکس جرعت حرف زدن درمورد من رو نداره. با یه دروغ بهتر باید پیش میومد.
چی؟ منظورش چی بود؟ یعنی چی هیچکس حرعت نداره؟
ولش کن بابا دیرم میشه باید برم.
- ۶۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط