🖤🥀 سکوت
🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت سیوهشتم 𓆪 🖤🥀
در با صدای آرامی پشت سرشان بسته شد.
اسما به تاریکی روبهرو خیره شد.
ـ «مامان؟»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای قدمهایی از دور شنیده میشد.
یون چراغ کوچکی را روشن کرد.
راهرو به اتاقی بزرگ ختم میشد؛ دیوارهایش پر بود از عکس، پرونده و نوارهای قدیمی.
سلیا با وحشت گفت:
ـ «اینجا... آرشیوه.»
نامجون یکی از پروندهها را برداشت.
ـ «اسمها رو ببین...»
اسما نزدیک شد.
روی پروندهها اسم چند کودک نوشته شده بود.
اما کنار همهشان یک شماره قرار داشت.
۰۷
اسما ناگهان یک پرونده را از دست نامجون گرفت.
روی آن نوشته بود:
«اسما — وضعیت: انتقالیافته»
دستهایش لرزید.
ـ «انتقالیافته... یعنی چی؟»
یون به صفحهی دیگری اشاره کرد.
ـ «اینجا رو ببین.»
روی صفحه نوشته شده بود:
«سوژه ۰۷ پس از انتقال، خاطرات جدید را پذیرفت.»
اسما آرام زمزمه کرد:
ـ «پس... این زندگیای که یادمه...»
سلیا حرفش را قطع کرد:
ـ «ممکنه همهش واقعی نباشه.»
ناگهان صدای پدر اسما از پشت در شنیده شد:
ـ «واقعی بودن... همیشه به معنی درست بودن نیست.»
اسما برگشت.
ـ «تو از کجا میدونستی اینجا وجود داره؟»
پدرش چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «چون بعضی جاها رو... آدم هیچوقت واقعاً فراموش نمیکنه.»
ـ «پس چرا چیزی بهم نمیگی؟!»
پدرش نگاهش کرد.
ـ «شاید چون هنوز نمیدونم کدوم حقیقت، نجاتت میده و کدومش... راه رو برات میبنده.»
اسما با عصبانیت گفت:
ـ «من دیگه از رازهای نصفه خسته شدم!»
پدرش فقط گفت:
ـ «پس دنبال جواب کامل بگرد.»
و عقب رفت.
اسما به پرونده نگاه کرد.
ناگهان صدای ضبطشدهای از بلندگو پخش شد.
صدای مادرش بود.
ـ «اگر این صدا رو میشنوی، یعنی پروندهی ۰۷ رو پیدا کردی.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «مامان...»
صدای مادر ادامه داد:
ـ «اما یک چیز رو هنوز نمیدونی...»
صفحهی بزرگی مقابلشان روشن شد.
تصویری قدیمی ظاهر شد.
اسما، یون و سلیا در یک اتاق ایستاده بودند.
اما در تصویر...
هر سه کودک بودند.
اسما با شوک گفت:
ـ «ما... همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟»
ناگهان تصویر زوم شد.
پشت سر سه کودک، مردی ایستاده بود.
صورتش تار بود.
اما روی لباسش یک علامت دیده میشد:
S
یون با دیدن علامت عقب رفت.
ـ «نه...»
اسما به او نگاه کرد.
ـ «چی شده؟»
یون آرام گفت:
ـ «این علامت رو قبلاً دیدم.»
صدای مادر از بلندگو دوباره پخش شد:
ـ «و اون مرد... کسیه که باعث شد شما سه نفر همدیگه رو فراموش کنید.»
چراغها خاموش شدند.
و در تاریکی...
صدای همان مرد شنیده شد:
ـ «بالاخره برگشتید، بچههای من.» 🖤🥀
𓆩 پــارت سیوهشتم 𓆪 🖤🥀
در با صدای آرامی پشت سرشان بسته شد.
اسما به تاریکی روبهرو خیره شد.
ـ «مامان؟»
هیچ جوابی نیامد.
فقط صدای قدمهایی از دور شنیده میشد.
یون چراغ کوچکی را روشن کرد.
راهرو به اتاقی بزرگ ختم میشد؛ دیوارهایش پر بود از عکس، پرونده و نوارهای قدیمی.
سلیا با وحشت گفت:
ـ «اینجا... آرشیوه.»
نامجون یکی از پروندهها را برداشت.
ـ «اسمها رو ببین...»
اسما نزدیک شد.
روی پروندهها اسم چند کودک نوشته شده بود.
اما کنار همهشان یک شماره قرار داشت.
۰۷
اسما ناگهان یک پرونده را از دست نامجون گرفت.
روی آن نوشته بود:
«اسما — وضعیت: انتقالیافته»
دستهایش لرزید.
ـ «انتقالیافته... یعنی چی؟»
یون به صفحهی دیگری اشاره کرد.
ـ «اینجا رو ببین.»
روی صفحه نوشته شده بود:
«سوژه ۰۷ پس از انتقال، خاطرات جدید را پذیرفت.»
اسما آرام زمزمه کرد:
ـ «پس... این زندگیای که یادمه...»
سلیا حرفش را قطع کرد:
ـ «ممکنه همهش واقعی نباشه.»
ناگهان صدای پدر اسما از پشت در شنیده شد:
ـ «واقعی بودن... همیشه به معنی درست بودن نیست.»
اسما برگشت.
ـ «تو از کجا میدونستی اینجا وجود داره؟»
پدرش چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «چون بعضی جاها رو... آدم هیچوقت واقعاً فراموش نمیکنه.»
ـ «پس چرا چیزی بهم نمیگی؟!»
پدرش نگاهش کرد.
ـ «شاید چون هنوز نمیدونم کدوم حقیقت، نجاتت میده و کدومش... راه رو برات میبنده.»
اسما با عصبانیت گفت:
ـ «من دیگه از رازهای نصفه خسته شدم!»
پدرش فقط گفت:
ـ «پس دنبال جواب کامل بگرد.»
و عقب رفت.
اسما به پرونده نگاه کرد.
ناگهان صدای ضبطشدهای از بلندگو پخش شد.
صدای مادرش بود.
ـ «اگر این صدا رو میشنوی، یعنی پروندهی ۰۷ رو پیدا کردی.»
اسما نفسش را حبس کرد.
ـ «مامان...»
صدای مادر ادامه داد:
ـ «اما یک چیز رو هنوز نمیدونی...»
صفحهی بزرگی مقابلشان روشن شد.
تصویری قدیمی ظاهر شد.
اسما، یون و سلیا در یک اتاق ایستاده بودند.
اما در تصویر...
هر سه کودک بودند.
اسما با شوک گفت:
ـ «ما... همدیگه رو از بچگی میشناختیم؟»
ناگهان تصویر زوم شد.
پشت سر سه کودک، مردی ایستاده بود.
صورتش تار بود.
اما روی لباسش یک علامت دیده میشد:
S
یون با دیدن علامت عقب رفت.
ـ «نه...»
اسما به او نگاه کرد.
ـ «چی شده؟»
یون آرام گفت:
ـ «این علامت رو قبلاً دیدم.»
صدای مادر از بلندگو دوباره پخش شد:
ـ «و اون مرد... کسیه که باعث شد شما سه نفر همدیگه رو فراموش کنید.»
چراغها خاموش شدند.
و در تاریکی...
صدای همان مرد شنیده شد:
ـ «بالاخره برگشتید، بچههای من.» 🖤🥀
- ۱۳۴
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط