‍ ما میانِ نفسِ

‍ ما میانِ نفسِ
ثانیه زنجیر شدیم

عمرمان رفت
در این فاصله تفسیر شدیم

دیر گاهیست
که از رفتن هم میگوئیم

خسته از
بازی ناباور تقدیر شدیم
دیدگاه ها (۱)

هر کس مرا می‌بیندمی‌گوید: «به خودت برس!»نمی‌دانند، آنقدر دور...

مادرم میگفت:عاشقی یڪ شب است وپشیمانی هزار شب...ــاما هزا...

★راز دل با ڪس نگفتم چون ندارم محرمےهر ڪہ را محرم شمردمعاقبت ...

مےشود اےهمہﺩنیایِﺩلمبہ سڪوتِﺩلِ من گوﺵڪنےیا ڪہ هےساز جدایےنز...

سگ پاگیر

گاه فاصله، نه یک جاده‌ی بی‌پایان، که تنها یک «نفس» است؛ فاصل...

رمان اجبار تا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط