spyfamily

spy×family
فصل •3• پارت•1۴•
انیا تو راه عمارته(بعد ازدواج عمارت جدا گرفتند) تو ماشین داره فکر میکنه چجوری دامیان بویی از ماجرا نبره؟میرسه خونه وارد میشه عینک و کلاه رو برمیداره : یا خدا‌ . دامیان . اینجا چکار میکنی نباید شرکت باشی؟ کار؟ زندگی؟
دامیان بلند میشه میاد نزدیک انیا و میخواد سر انیا داد بکشه کنه که جلوی خودش رو میگیره : خوبه که حامله ای
انیا ترسیده: تو...تو نمیتونی سر من داد بزنی(با نیمه داد)
دامیان: توهم نمیتونی برادر بقیه رو همینطوری ببوسی(با داد)
انیا: من‌‌... اونو نبوسیدمممم
دامیان: پس کار عمه جنابعالی بوده؟
انیا: دامیان.... باید برات توضیح بدم
دامیان: برو بچه خر کن
و میشینه روی مبل و دستش رو سرش میزاره
انیا میره کنارش میشینه و دستش رو روی شونه دامیان میزاره
براش تعریف میکنه
انیا: الان فهمیدی؟
دامیان: اوهوم. . معذرت میخوام. دخترمون حالش خوبه(:؟
انیا میخنده دستش رو روی شکم خودش میزاره و به شکمش نگاه میکنه: اوهوم اونم دختر سرحال و شادابیه(:::::
دامیان: من باید برگردم شرکت . دوست دارم عزیزم
انیا: مراقب خودت باش.....
(تور خدا این حد از زیاده روی بنده رو تحمل کنید)
میگذره و میگذره
میرسه به ماه ۸ حاملگی
انیا بزور راه میره
دامیان: عزیزم. خوبی؟ اصلا به هیچ عنوان خوب نمیای مادرم گفت بریم بیمارستان
انیا: آخ.....نه نه نه من . آخ خوبم...ایییی
دامیان: اَه....چقدر لجبازی..... نمیشه که
انیا: وای..نه...اخخخخخخ. منننن حالمممم خوبه
دامیان: هرچی بشه پا خودته ها
انیا: باشه.... آخ.
ذهن دامیان:به هرحال هرچی بشه پا منه
انیا کوچولو میخنده
دامیان: او... چیشده؟؟؟
انیا: هه... هیچی
"اینم از پارت کوتاه منننن ببخشیدددد"
دیدگاه ها (۱۹)

spy×family فصل •3• پارت•1۵•ویو ۴ سال بعدانیا: آسامی.کجایی.اس...

سن هاانیا:۲۷دامیان:۲۸خواهر انیا(بچه لوید و یور):۱۶بکی:۲۸دیمی...

بابت ۷۰ تایی ممنونممممم🥲با اینکه فعالیتی هم ندارم ولی بازززز...

spy×family فصل •3• پارت•13•دو ماه گذشته و انیا با ماشین شخصی...

انیا یهو ناخودآگاه بلند میشهدامیان :عزیزم....انیا موهاش ریخت...

spy×family فصل •3• پارت•1۷•درو باز میکنه همه تعجب میکننیونا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط