همکلاسی جدید من

همکلاسی جدید من
P9
سوزی وارد کلاس شد
: به به ببین کی اینجاست
+ هواست را به خودت و اون دوست پسر نکبتت جمع کن چون کاری باهام کردید که هرچی بزنمتون کم گفتم ( با ارامش در حال نگاه به ناخن هات )
: هه مثلا چیکار میتونی بکی جوجه کوچولوی زشت
رفتی جلو با قدم های محکم
+ نزار نزار اون کار را بکنم
& هی ات
- نمیتونی نه
! از کی تا الان انقدر قوی شده
کل مدرسه از سوزی میترسیدند و مثل سگ ازش حساب میبرند و برده اش شده بودند ولی ات جلو سوزی وایساد
: وای ترسیدم .....
با یه لگد زدی تو صورتش که افتاد و سرخ خورد توی تیزی نیمکت
: ای داره خون میاددد ( با گریه )
یکی از دوست های نکبتش رفت و مدیر را اورد
( اینجا چ...خبره.... ات کار توعه
+ اره میدونی باهام چیکار کرد ( با بغض )
- ات نگو نگوووووو
& ات
( ات ولی تو نباید ....
+ دارممم میگم میدونی باهام چیکار کرد که طرفش را میگیری( داد و گریه )
( ن...ن..نه...
+ اون و دوست پسر نکبتش کاری کردند که دیگه نتونم باردار بشم دوبار عمل کرنم و الان ممکن بود زنده نباششمممممممممم ( داد)
( سوزییییی( عصبانیت)
: دروغ میگه اقای مدیر
لباست را بالا زدی و همه اونجا جمع بودند و دیدند
+ پس این چیه هاااااا بگو این چیهههه نکبتتتتتتتتتتتتت( داد )
: هه ... چیز خاصی که نیست فقط دیگه بچه نداری
+ میخوای چیز خاصی نیست را بهت نشون بدم
رفتی نزدیکش چند با با لگد زدی تو دلش یه بار دیگم زدی تو صورتش
+ فعلا بسه بقیه را بعدا تلافی میگنم
فقط سوزی نفس نفس میزد و صورت و دلش را گرفته بود و رفت دفتر مدیر تو قرمز شدی بودی
& هی ات خوبی
! ات خوبی
همه صدات میزدند ولی تو صدای هیشکی را نمیشنیدی فقط میخواستی بری تو بغل هیونجین
! هی ات ات
دویدی و محکم رفتی تو بغل هیونجین هیونجین که خشکش زده بود و شروع کردی گریه کردن
& وای برگام بغلش کرد ( در گوش بونا )
! خیلی عجیبه ( در گوش سوهیون)
دستت را محکم تر دور کمر هیونجین قفل کردی
- هی ات .... خو..بی
سرت را به نشانه نه تکون دادی که بالاخره گرمای دست هیونجین را روی کمرت حس کردی اون روز گذشت و دوباره هیونجین باهات سرد شده بود یروز رفتی مدرسه که دیدی تو حیاط شلوغه
( بچه ها جمع بشید دو تا خبر خوب دارم خبر خوب اول اینکه قرار بریم اردو خبر دوم هم اینه که قرار حدود پانزده روز اونجا بمونیم
! هی ات
+ اوه زنده ای زیر اون همه جمعیه
! نه له شدم راسیاتش
+ خب میخوای چیکار کنی
! بیام خونتون
+ باش بیا.....صبر کن ببینم نگو درست شنیدم
! چیا
یادت اومد وقتی که میخواستی بری پایین که بری مدرسه شنیدی که مامانت و بابات دارند حرف میزنند
# وضعمون خوب نیست باید خونه را بفروشیم
@ اره باید دوباره بریم خونه رییس
# اره همین کار را میکنیم
+ نه... نه... نه ...نهههههههه
! چی شده بابا بگو ببینم
+ مامان و بابام میخواند خونه را بفروشند و دوباره بریم خونه هیونجین اینا
! وای چه خوببب
+ چیا چه خوب بابا
& هی ات چه خبر
+ هه ... س...س..سلامتی ( هول )
& ما فردا یه مهمونی توی یه تالار داریم تو هم میای
+ حتما چرا که نه ....چیییییی
& خب پس میبینمت
رفت ولی دوباره برگشت
& راستی بونا تو هم بیا
یه چشمک هم به بونا زد و رفت
! وا خلی چیزیه
+ نه همیشه همینه
با بونا رفتید به سمت خونه در را که باز کردی دیدی خونه خالیه
+ هی اینحا چخبره
# برو وسایلت را جمع کن برین دوباره پیش اوپا سوهیون
+ باش
از ته دلت خوشحال بودی که داری میری پیش هیونجین ولی خب نشون نداری
! چرا بدت میاد بری خونشون
+ هیچی بابا
کاراتون را کردید و فردا شد و اماده بودید که برید خونشون راه افتادید به سمت خونشون در را زدی در که باز شد دیدی ....


پایان تا پارت بعد بایی 😘
دیدگاه ها (۱)

بچه ها فعلا تا اطلاع ثانوی فعالیت ندارم شرمنده

همکلاسی جدید من P10در را باز کردی و دیدی تو حیاط خیلی شلوغه ...

همکلاسی جدید من P8 رفتی دستشویی و اومدی بیرون هیونجین نبود +...

همکلاسی جدید من P7ویو سوهیون : وقتی ات را روی تختش خوابوندم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط