شدم محکوم تنهایی ولی جرمم فقط این بود

شدم محکوم تنهایی ولی جرمم فقط این بود
که هرلحظه دلم بی تاب ان چشمان رنگین بود

نباریدم ،فروخوردم تمام گریه هایم را
اگرچه حنجره بی تو پراز بغضی غم اگین بود

دوچشمت را درون قابی از احساس پیچیدم
مرور هر نگاهت بردلی اشوب تسکین بود

به گوشم خوانده بودی قصه تلخ جدایی را
برایم باور این بی وفایی ها چه سنگین بود

برای انکه یادت از دلم بیرون شود این بار
سرسجاده ام برلب دعا و ذکر امین بود

اگرچه خط زدم یک شب تمام خاطراتت را
ولیکن شعر من لبریز ان احساس دیرین بود.
دیدگاه ها (۱)

ساقیا امشب ز درد عشق حالی دیگرمنغمه ای دیگر بگو من در نوایی ...

تو همانی که دلم لک زده لبخندش رااو که هرگز نتوان یافت همانند...

جانا بجز از عشق تو دیگر هوَسم نیستسوگند خورَم من، که بجای تو...

از دست تو ای بخت هزاران گله دارم با دلخوشی و خنده ی لب فاصله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط