╔════════════════════════════╗
╔════════════════════════════╗
🤍 پارت ۱۱۲ | «جایی که قلب انتخاب کرد...» 🤍
╚════════════════════════════╝
چند هفته بعد...
روزها آرام میگذشتند.
مانلی بیشتر از قبل وارد دنیای تهیونگ شده بود...
و تهیونگ هم بیشتر از همیشه مراقب بود که مانلی احساس آرامش کند.
---
آن روز...
مانلی برای اولین بار به خانهی تهیونگ رفت تا با هم شام درست کنند.
وقتی وارد شد...
با خنده گفت:
«امیدوارم امروز آشپزیات بهتر شده باشه.»
---
تهیونگ با حالت جدی گفت:
«من خیلی پیشرفت کردم.»
---
مانلی ابرو بالا انداخت.
«واقعاً؟»
---
تهیونگ سر تکان داد.
«آره... الان دیگه میدونم نمک رو کی باید اضافه کنم.»
---
مانلی خندید.
«همین؟»
---
تهیونگ هم خندید.
«برای من موفقیت بزرگیه.»
---
آنها با هم شروع به آماده کردن غذا کردند.
تهیونگ گاهی اشتباه میکرد...
و مانلی با خنده راهنماییاش میکرد.
---
تهیونگ گفت:
«فکر کنم تو باید همیشه کنارم باشی که نجاتم بدی.»
---
مانلی لبخند زد.
«از آشپزی؟»
---
تهیونگ آرام گفت:
«از خیلی چیزها.»
---
مانلی چند لحظه ساکت شد.
بعد لبخند زد.
---
بعد از شام...
تهیونگ همان آلبوم قدیمی را آورد.
همان که عکسهای کودکیاش داخلش بود.
---
مانلی یکی از عکسها را برداشت.
«تو از بچگی همین لبخند رو داشتی.»
---
تهیونگ نگاهش کرد.
«کدوم لبخند؟»
---
مانلی گفت:
«همینی که وقتی خوشحالی، خودبهخود میاد روی صورتت.»
---
تهیونگ لبخند زد.
«فکر کنم بیشتر وقتها وقتی کنار توام میاد.»
---
مانلی دوباره خجالت کشید و نگاهش را پایین انداخت.
---
شب...
وقتی دیر شده بود، تهیونگ گفت:
«اگه خستهای، همینجا بمون.»
---
مانلی کمی مکث کرد.
بعد با لبخند گفت:
«باشه.»
---
آن شب...
برای اولین بار، مانلی حس کرد خانهی تهیونگ دیگر فقط خانهی او نیست.
جایی است که میتواند در آن آرام باشد.
---
صبح...
نور خورشید آرام وارد اتاق شد.
مانلی با یک لبخند کوچک بیدار شد.
چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید کجاست.
---
صدای تهیونگ از کنار اتاق آمد:
«صبح بخیر.»
---
مانلی لبخند زد.
«صبح بخیر.»
---
تهیونگ با دیدن لبخندش گفت:
«میدونی؟»
---
«چی؟»
---
«فکر کنم این یکی از خوشحالترین صبحهای منه.»
---
مانلی نگاهش کرد.
«چرا؟»
---
تهیونگ لبخند زد.
«چون وقتی بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم آرامش بود.»
---
مانلی لبخند زد.
و فهمید...
بعضی لحظهها آنقدر سادهاند که شاید کسی دیگر متوجهشان نشود.
اما برای دو نفر...
میتوانند تبدیل به قشنگترین خاطره شوند.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۱۲ ✨
«گاهی خانه فقط یک مکان نیست؛ جایی است که کنار یک نفر، احساس آرامش میکنی.» 🤍
╚════════════════════════════╝
🤍 پارت ۱۱۲ | «جایی که قلب انتخاب کرد...» 🤍
╚════════════════════════════╝
چند هفته بعد...
روزها آرام میگذشتند.
مانلی بیشتر از قبل وارد دنیای تهیونگ شده بود...
و تهیونگ هم بیشتر از همیشه مراقب بود که مانلی احساس آرامش کند.
---
آن روز...
مانلی برای اولین بار به خانهی تهیونگ رفت تا با هم شام درست کنند.
وقتی وارد شد...
با خنده گفت:
«امیدوارم امروز آشپزیات بهتر شده باشه.»
---
تهیونگ با حالت جدی گفت:
«من خیلی پیشرفت کردم.»
---
مانلی ابرو بالا انداخت.
«واقعاً؟»
---
تهیونگ سر تکان داد.
«آره... الان دیگه میدونم نمک رو کی باید اضافه کنم.»
---
مانلی خندید.
«همین؟»
---
تهیونگ هم خندید.
«برای من موفقیت بزرگیه.»
---
آنها با هم شروع به آماده کردن غذا کردند.
تهیونگ گاهی اشتباه میکرد...
و مانلی با خنده راهنماییاش میکرد.
---
تهیونگ گفت:
«فکر کنم تو باید همیشه کنارم باشی که نجاتم بدی.»
---
مانلی لبخند زد.
«از آشپزی؟»
---
تهیونگ آرام گفت:
«از خیلی چیزها.»
---
مانلی چند لحظه ساکت شد.
بعد لبخند زد.
---
بعد از شام...
تهیونگ همان آلبوم قدیمی را آورد.
همان که عکسهای کودکیاش داخلش بود.
---
مانلی یکی از عکسها را برداشت.
«تو از بچگی همین لبخند رو داشتی.»
---
تهیونگ نگاهش کرد.
«کدوم لبخند؟»
---
مانلی گفت:
«همینی که وقتی خوشحالی، خودبهخود میاد روی صورتت.»
---
تهیونگ لبخند زد.
«فکر کنم بیشتر وقتها وقتی کنار توام میاد.»
---
مانلی دوباره خجالت کشید و نگاهش را پایین انداخت.
---
شب...
وقتی دیر شده بود، تهیونگ گفت:
«اگه خستهای، همینجا بمون.»
---
مانلی کمی مکث کرد.
بعد با لبخند گفت:
«باشه.»
---
آن شب...
برای اولین بار، مانلی حس کرد خانهی تهیونگ دیگر فقط خانهی او نیست.
جایی است که میتواند در آن آرام باشد.
---
صبح...
نور خورشید آرام وارد اتاق شد.
مانلی با یک لبخند کوچک بیدار شد.
چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید کجاست.
---
صدای تهیونگ از کنار اتاق آمد:
«صبح بخیر.»
---
مانلی لبخند زد.
«صبح بخیر.»
---
تهیونگ با دیدن لبخندش گفت:
«میدونی؟»
---
«چی؟»
---
«فکر کنم این یکی از خوشحالترین صبحهای منه.»
---
مانلی نگاهش کرد.
«چرا؟»
---
تهیونگ لبخند زد.
«چون وقتی بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم آرامش بود.»
---
مانلی لبخند زد.
و فهمید...
بعضی لحظهها آنقدر سادهاند که شاید کسی دیگر متوجهشان نشود.
اما برای دو نفر...
میتوانند تبدیل به قشنگترین خاطره شوند.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۱۲ ✨
«گاهی خانه فقط یک مکان نیست؛ جایی است که کنار یک نفر، احساس آرامش میکنی.» 🤍
╚════════════════════════════╝
- ۴۴۷
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط