چشمامو باز کردم متیو روبه روم خوابیده بود بدن کوچیکمو بغل
چشمامو باز کردم متیو روبه روم خوابیده بود بدن کوچیکمو بغل کرده بود شُک شدم نمیدونستم تو اون لحظه باید چیکار کنم خیلی یهویی اشکام شروع به ریختن کردن نمیدونم از صدای نفسام یا چیز دیگه ای بیدار شد اما حسابی ترسیده بودم بدون توجه بهم به سمت مستر اتاقم رفت صورتشو شست و پیشم اومد رو تخت نسشت از خواب بیدار شده بود
متیو : خوب نمیخوای سلام کنی
دیانا : سلام
توقع داشتم عصبانی باشه اما بهم لبخند زد
متیو : امشب میریم بیرون برات لباس بخرم
دیانا : نمیخواهم
متیو : غلت کردی میای
به ساعت نگاه کرد ۷ شب بود
متیو : فردا میریم الان پدرم رسیده خونه
دیانا : اوه یادم نبود Tu es l'esclave de ton père.
با چهره عصبانی بهم نگاه کرد پرتم کرد رو تخت و روم خیمه زد
متیو : یه بار دیگه تکرارش کن تا اون روی منو ببینی
دیانا : ببخشید
متیو : من فرانسوی بلدم کوچولو الانم ۲ دقیقه وقت داری آماده بشی برای چای و قهوه
دیانا : چی ؟
متیو : با پدرم جایی و قهوه میخوریم آماده باش
اما ده شدم و به طبقه ی پایین رفتیم بد جوری از تام ریدل میترسیدم قهوه تلخ برای اون ۲ تا آوردن
مایا : چایی یا قهوه
دیانا : چایی کم رنگ باشه
تام : خب دیانا ، متیو هفته ی دیگه مراسم عروسیتونه
نمیخواستم گوش بدم با اون پسر وحشی عمرا تا آخر عمرم ازش متنفرم
دیانا : ارباب خواهش میکنم
تام : بهت اجاره حرف زدن دادم ؟
متیو : پدر من معذرت میخواهم
میخواهد با این کارا تو دل من جا بگیره عمرا
تام : متیو عقب وایسا
بعد مکثی ادامه داد
تام : انگار لوسیوس خیلی چیزا رو بهت یاد نداده این بار رو ندید میگیرم بار دیگه با اینکه همسر پسرمی و یه دختری ولی فک کنم کروشیاتوس بتونه ادبت کنه مثل بچگی متیو
دیانا : معذرت میخواهم ارباب
تام : خب گفتنیارو گفتم
قهوه اش رو سر کشید و به اتاقش رفت
متیو : متاسفم من
دیانا : اینجوری باهات رفتار میکرد
متیو : الانم میکنه ولی کمتر
دیانا : کروشیاتوس
بغز داشتم پایینو نگاه میکردم دستش رود کمرم حلقه شد و با اونیکی دستش سرمو داخل سیتش فرو برد و سرمو بوسید
متیو : من پیشتم شاید ازم بدت میاد که اینو خوب میدونم اما میتونم مواظبت باشم
براید بغلم کرد و به سمت اتاقمون رفت لباس خوابمو آورد و بهم داد
متیو : میدونم نمیخوای ببینمت
از اتاق رفت
لباسو پوشیدم و صداش زدم وارد اتاق شد منو رو تخت گذاشت و پیشونیمو بوسید تو کلوسد روم خودش لباسشو عوض کرد در اتاقو قفل کرد و روی تخت اومد و منو تو بغلش گرفت
دیانا : میشه
متیو : چی
دیانا : ۲ تا چیز یکی اینکه من از بچگی عادت دارم باید شما یخ نور کمی باشه میشه مستر روشن کنم
روشنش کرد و گفت
دیانا: دومی اینکه من بدون عروسکم خوابم نمیبره
متیو : چی عروسک خدایی
دیانا : هیییی
متیو : دیگه با این لحن با همسرت حرف نزن
دیانا : خب تو هم بی احترامی کردی
متیو : باشه چون دوستت دارم برات میادمش الان بخواب فردا باید بریم بیرون
متیو : خوب نمیخوای سلام کنی
دیانا : سلام
توقع داشتم عصبانی باشه اما بهم لبخند زد
متیو : امشب میریم بیرون برات لباس بخرم
دیانا : نمیخواهم
متیو : غلت کردی میای
به ساعت نگاه کرد ۷ شب بود
متیو : فردا میریم الان پدرم رسیده خونه
دیانا : اوه یادم نبود Tu es l'esclave de ton père.
با چهره عصبانی بهم نگاه کرد پرتم کرد رو تخت و روم خیمه زد
متیو : یه بار دیگه تکرارش کن تا اون روی منو ببینی
دیانا : ببخشید
متیو : من فرانسوی بلدم کوچولو الانم ۲ دقیقه وقت داری آماده بشی برای چای و قهوه
دیانا : چی ؟
متیو : با پدرم جایی و قهوه میخوریم آماده باش
اما ده شدم و به طبقه ی پایین رفتیم بد جوری از تام ریدل میترسیدم قهوه تلخ برای اون ۲ تا آوردن
مایا : چایی یا قهوه
دیانا : چایی کم رنگ باشه
تام : خب دیانا ، متیو هفته ی دیگه مراسم عروسیتونه
نمیخواستم گوش بدم با اون پسر وحشی عمرا تا آخر عمرم ازش متنفرم
دیانا : ارباب خواهش میکنم
تام : بهت اجاره حرف زدن دادم ؟
متیو : پدر من معذرت میخواهم
میخواهد با این کارا تو دل من جا بگیره عمرا
تام : متیو عقب وایسا
بعد مکثی ادامه داد
تام : انگار لوسیوس خیلی چیزا رو بهت یاد نداده این بار رو ندید میگیرم بار دیگه با اینکه همسر پسرمی و یه دختری ولی فک کنم کروشیاتوس بتونه ادبت کنه مثل بچگی متیو
دیانا : معذرت میخواهم ارباب
تام : خب گفتنیارو گفتم
قهوه اش رو سر کشید و به اتاقش رفت
متیو : متاسفم من
دیانا : اینجوری باهات رفتار میکرد
متیو : الانم میکنه ولی کمتر
دیانا : کروشیاتوس
بغز داشتم پایینو نگاه میکردم دستش رود کمرم حلقه شد و با اونیکی دستش سرمو داخل سیتش فرو برد و سرمو بوسید
متیو : من پیشتم شاید ازم بدت میاد که اینو خوب میدونم اما میتونم مواظبت باشم
براید بغلم کرد و به سمت اتاقمون رفت لباس خوابمو آورد و بهم داد
متیو : میدونم نمیخوای ببینمت
از اتاق رفت
لباسو پوشیدم و صداش زدم وارد اتاق شد منو رو تخت گذاشت و پیشونیمو بوسید تو کلوسد روم خودش لباسشو عوض کرد در اتاقو قفل کرد و روی تخت اومد و منو تو بغلش گرفت
دیانا : میشه
متیو : چی
دیانا : ۲ تا چیز یکی اینکه من از بچگی عادت دارم باید شما یخ نور کمی باشه میشه مستر روشن کنم
روشنش کرد و گفت
دیانا: دومی اینکه من بدون عروسکم خوابم نمیبره
متیو : چی عروسک خدایی
دیانا : هیییی
متیو : دیگه با این لحن با همسرت حرف نزن
دیانا : خب تو هم بی احترامی کردی
متیو : باشه چون دوستت دارم برات میادمش الان بخواب فردا باید بریم بیرون
- ۲۲۱
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط