رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_18
فصل نهم | هیونجین
دستگیره دوباره پایین رفت.
این بار در چند سانتیمتر باز شد.
راهرو خالی بود.
چان چراغ گوشیاش را روشن کرد و از لای در به بیرون نگاه کرد.
هیچکس نبود.
نه کسی در راهرو بود.
نه روی پلهها.
نه پایین.
چان در را بیشتر باز کرد.
— خالیه.
هان از پشت سرش گفت:
— مطمئنی؟
— آره.
هان سرش را کمی بیرون آورد.
— من که کسی نمیبینم.
چانگبین گفت:
— چون کسی نیست.
هان برگشت.
— خب من فقط پرسیدم.
لینو ناگهان گفت:
— صبر کنید.
همه ساکت شدند.
لینو به کف راهرو اشاره کرد.
روی کف چوبی...
ردهایی کمرنگ دیده میشد.
مثل جای کفش.
اما عجیب بود.
ردها از پلهها شروع نمیشدند.
از جلوی همین اتاق شروع شده بودند.
و به سمت انتهای راهرو میرفتند.
چان خم شد.
— این ردپاها تازهان.
فلیکس جلو آمد.
— ولی کسی از اتاق بیرون نیومد.
لینو گفت:
— دقیقاً.
هان آرام گفت:
— پس کسی که اینجا بوده...
مکث کرد.
— از کجا وارد شده؟
همه به سکوت فرو رفتند.
هیونجین هنوز به ردپاها نگاه میکرد.
فلیکس متوجه شد چیزی در چهرهاش تغییر کرده.
— هیونجین؟
جوابی نداد.
— هیونجین؟
این بار سرش را بلند کرد.
— من اینجا رو میشناسم.
چان پرسید:
— چی؟
هیونجین به انتهای راهرو اشاره کرد.
— اونجا.
همه نگاه کردند.
انتهای راهرو فقط یک پنجرهی قدیمی بود.
هیونجین آرام گفت:
— قبلاً از اونجا رد شدم.
لینو پرسید:
— کی؟
هیونجین جواب نداد.
فلیکس نزدیکش شد.
— یادت اومد؟
هیونجین چشمهایش را بست.
چند ثانیه گذشت.
بعد خیلی آرام گفت:
— نه کامل.
— پس چی یادت اومده؟
— صدای بارون.
فلیکس مکث کرد.
— بارون؟
هیونجین سرش را تکان داد.
— و تو.
فلیکس خیره ماند.
— من؟
هیونجین نگاهش کرد.
— تو جلوی اون پنجره ایستاده بودی.
هان آرام گفت:
— دوباره؟
هیچکس به او توجه نکرد.
هیونجین ادامه داد:
— لباسهات خیس بود.
فلیکس اخم کرد.
— من چیزی یادم نمیاد.
— میدونم.
— تو چرا یادت میاد؟
هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
— نمیدونم.
ناگهان صدای خشخش از داخل اتاق آمد.
همه برگشتند.
عکس روی میز...
خودش جابهجا شده بود.
فلیکس جلو رفت.
عکس را برداشت.
چیزی تغییر کرده بود.
همان اتاق.
همان صندلی.
اما این بار...
هیچکس روی صندلی ننشسته بود.
فلیکس نفس راحتی کشید.
— خالیه.
هیونجین عکس را از دستش گرفت.
چند ثانیه نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— نه.
فلیکس پرسید:
— چی؟
هیونجین به گوشهی عکس اشاره کرد.
در انعکاس پنجره...
یک نفر ایستاده بود.
فلیکس نزدیکتر شد.
صورت شخص مشخص نبود.
اما لباسش...
همان لباس هیونجین بود.
هان با دیدن عکس گفت:
— چرا لباس همهی آدمهای این خونه یکیه؟
سونگمین گفت:
— لباس همه یکی نیست.
هان به عکس نگاه کرد.
— خب، لباس اون با هیونجین یکیه.
هیونجین چیزی نگفت.
فلیکس به او نگاه کرد.
— هیونجین...
— چی؟
— تو مطمئنی قبلاً اینجا نیومدی؟
هیونجین جواب نداد.
چند لحظه بعد گفت:
— نه.
فلیکس آرام پرسید:
— یعنی مطمئن نیستی؟
هیونجین سرش را بالا آورد.
— نه.
صدایش این بار کمی لرزید.
— مطمئن نیستم.
همان لحظه...
چراغ اتاق خاموش شد.
هان گفت:
— عالیه
چانگبین گفت:
— هان.
— چی؟
— این بار واقعاً ساکت باش.
در تاریکی...
صدای قدمی آمد.
تق.
بعد یکی دیگر.
تق.
اما این بار صدا از راهرو نمیآمد.
از داخل اتاق میآمد.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
صدای قدمها به صندلی نزدیک شد.
تق...
تق...
و بعد...
توقف.
چان چراغ گوشیاش را روشن کرد.
نور روی صندلی افتاد.
صندلی خالی بود.
اما روی نشیمن آن...
یک تکه کاغذ قرار داشت.
چان آن را برداشت.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«هیونجین، دفعهی اول هم همینجا ایستاده بودی»
هیونجین به کاغذ خیره شد.
رنگ صورتش پرید.
فلیکس آهسته پرسید:
— دفعهی اول... یعنی چی؟
هیونجین لبهایش را باز کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد...
صدایی از پشت سرشان آمد.
صدایی آرام.
صدایی که این بار...
همه آن را شنیدند.
— هیونجین...
هیونجین یخ زد.
صدای دوم آمد:
— این بار یادت میاد؟
فلیکس آرام به سمتش برگشت.
هیونجین به نقطهای خیره شده بود که هیچکس آنجا نبود.
و برای اولین بار...
به نظر میرسید خودش هم از چیزی که در ذهنش داشت برمیگشت...
ترسیده بود.
— فلیکس...
صدایش بسیار آرام بود.
— من فکر کنم...
مکث کرد.
— فکر کنم قبل این که بیایم اینجا من اومده بودم
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_18
فصل نهم | هیونجین
دستگیره دوباره پایین رفت.
این بار در چند سانتیمتر باز شد.
راهرو خالی بود.
چان چراغ گوشیاش را روشن کرد و از لای در به بیرون نگاه کرد.
هیچکس نبود.
نه کسی در راهرو بود.
نه روی پلهها.
نه پایین.
چان در را بیشتر باز کرد.
— خالیه.
هان از پشت سرش گفت:
— مطمئنی؟
— آره.
هان سرش را کمی بیرون آورد.
— من که کسی نمیبینم.
چانگبین گفت:
— چون کسی نیست.
هان برگشت.
— خب من فقط پرسیدم.
لینو ناگهان گفت:
— صبر کنید.
همه ساکت شدند.
لینو به کف راهرو اشاره کرد.
روی کف چوبی...
ردهایی کمرنگ دیده میشد.
مثل جای کفش.
اما عجیب بود.
ردها از پلهها شروع نمیشدند.
از جلوی همین اتاق شروع شده بودند.
و به سمت انتهای راهرو میرفتند.
چان خم شد.
— این ردپاها تازهان.
فلیکس جلو آمد.
— ولی کسی از اتاق بیرون نیومد.
لینو گفت:
— دقیقاً.
هان آرام گفت:
— پس کسی که اینجا بوده...
مکث کرد.
— از کجا وارد شده؟
همه به سکوت فرو رفتند.
هیونجین هنوز به ردپاها نگاه میکرد.
فلیکس متوجه شد چیزی در چهرهاش تغییر کرده.
— هیونجین؟
جوابی نداد.
— هیونجین؟
این بار سرش را بلند کرد.
— من اینجا رو میشناسم.
چان پرسید:
— چی؟
هیونجین به انتهای راهرو اشاره کرد.
— اونجا.
همه نگاه کردند.
انتهای راهرو فقط یک پنجرهی قدیمی بود.
هیونجین آرام گفت:
— قبلاً از اونجا رد شدم.
لینو پرسید:
— کی؟
هیونجین جواب نداد.
فلیکس نزدیکش شد.
— یادت اومد؟
هیونجین چشمهایش را بست.
چند ثانیه گذشت.
بعد خیلی آرام گفت:
— نه کامل.
— پس چی یادت اومده؟
— صدای بارون.
فلیکس مکث کرد.
— بارون؟
هیونجین سرش را تکان داد.
— و تو.
فلیکس خیره ماند.
— من؟
هیونجین نگاهش کرد.
— تو جلوی اون پنجره ایستاده بودی.
هان آرام گفت:
— دوباره؟
هیچکس به او توجه نکرد.
هیونجین ادامه داد:
— لباسهات خیس بود.
فلیکس اخم کرد.
— من چیزی یادم نمیاد.
— میدونم.
— تو چرا یادت میاد؟
هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
— نمیدونم.
ناگهان صدای خشخش از داخل اتاق آمد.
همه برگشتند.
عکس روی میز...
خودش جابهجا شده بود.
فلیکس جلو رفت.
عکس را برداشت.
چیزی تغییر کرده بود.
همان اتاق.
همان صندلی.
اما این بار...
هیچکس روی صندلی ننشسته بود.
فلیکس نفس راحتی کشید.
— خالیه.
هیونجین عکس را از دستش گرفت.
چند ثانیه نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
— نه.
فلیکس پرسید:
— چی؟
هیونجین به گوشهی عکس اشاره کرد.
در انعکاس پنجره...
یک نفر ایستاده بود.
فلیکس نزدیکتر شد.
صورت شخص مشخص نبود.
اما لباسش...
همان لباس هیونجین بود.
هان با دیدن عکس گفت:
— چرا لباس همهی آدمهای این خونه یکیه؟
سونگمین گفت:
— لباس همه یکی نیست.
هان به عکس نگاه کرد.
— خب، لباس اون با هیونجین یکیه.
هیونجین چیزی نگفت.
فلیکس به او نگاه کرد.
— هیونجین...
— چی؟
— تو مطمئنی قبلاً اینجا نیومدی؟
هیونجین جواب نداد.
چند لحظه بعد گفت:
— نه.
فلیکس آرام پرسید:
— یعنی مطمئن نیستی؟
هیونجین سرش را بالا آورد.
— نه.
صدایش این بار کمی لرزید.
— مطمئن نیستم.
همان لحظه...
چراغ اتاق خاموش شد.
هان گفت:
— عالیه
چانگبین گفت:
— هان.
— چی؟
— این بار واقعاً ساکت باش.
در تاریکی...
صدای قدمی آمد.
تق.
بعد یکی دیگر.
تق.
اما این بار صدا از راهرو نمیآمد.
از داخل اتاق میآمد.
فلیکس نفسش را حبس کرد.
صدای قدمها به صندلی نزدیک شد.
تق...
تق...
و بعد...
توقف.
چان چراغ گوشیاش را روشن کرد.
نور روی صندلی افتاد.
صندلی خالی بود.
اما روی نشیمن آن...
یک تکه کاغذ قرار داشت.
چان آن را برداشت.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«هیونجین، دفعهی اول هم همینجا ایستاده بودی»
هیونجین به کاغذ خیره شد.
رنگ صورتش پرید.
فلیکس آهسته پرسید:
— دفعهی اول... یعنی چی؟
هیونجین لبهایش را باز کرد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد...
صدایی از پشت سرشان آمد.
صدایی آرام.
صدایی که این بار...
همه آن را شنیدند.
— هیونجین...
هیونجین یخ زد.
صدای دوم آمد:
— این بار یادت میاد؟
فلیکس آرام به سمتش برگشت.
هیونجین به نقطهای خیره شده بود که هیچکس آنجا نبود.
و برای اولین بار...
به نظر میرسید خودش هم از چیزی که در ذهنش داشت برمیگشت...
ترسیده بود.
— فلیکس...
صدایش بسیار آرام بود.
— من فکر کنم...
مکث کرد.
— فکر کنم قبل این که بیایم اینجا من اومده بودم
- ۲۴۹
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط