P
P = 3
از پله ها رفتم پایین که دیدم یه زن و شوهر و یک پسر
خانومه داشت با مادرم صحبت میکرد ،پدرم و مرده باهم
پسره رو مبل دو نفره تنها نشسته بود و حواسش تو گوشیش بود وقتی رفتم پایین
پدرم من را دید لبخندی زد تنها جای خالی کنار اون پسر بود یکم دقت کردم فهمیدم این مرد همونیه که دیروز با پدرم حرف میزد فعک کنم فک کنم آقای پارک بود با فاصله زیاد روی مبل دو نفره نشستم از ززیر چشم نگاهی بهم کرد ، بهش توجهی نکردم و سرم خیلی درد میکرد اجوما را دیدم که با لیوان داره میاد سمتم لیوان را بهم داد فک کنم دمنوش بود تشکر آرومی از اجوما کردم و یکم دمنوش را مزه مزه کردم خیلی تلخ بود
پدرم متوجه شد و گفت : بخورش از خماری درت میاره
وقتی پدرم این را گفت اون پسره نگاه ریزی بهم کرد
آقای پارک متوجه حرف پدرم شد و فهمید حتما دیشب نوشیدنی خوردم
با تردید یک قلوپ دیگه خوردم ولی نتونستم دیگه بخورم و لیوان را روی میز بغلم گذاشتم
آقای پارک گفت : دخترم دانشگاه میری؟
یونا : بله یک ترم دیگه دارم تا تموم شه
آقای پارک : چه رشته ای میخونی؟
یونا : مدیریت بازرگانی
آقای پارک : اوم رشته ی خوبیه پسرم جیمین هم همین رشته را خونده اگه سوالس داشتی میتونی ازش بپرسی
بدون نگاه به جیمین سرم را به نشونه تشکر تکون دادم ولی مطمئنن قرار نبود هیچ وقت این کار را بکنم
پدرم در گوشم آروم گفت : هنوز سرت درد میکنه ؟ دیشب ساعت چند برگشتی؟
در گوش پدرم گفتم : اره ، نزدیکای ۳ برگشتم
پدرم سرش را به نشانه ی باشه تکون داد و گفت : خب بریم سر اصل مطلب جیمین و یونا میدونیم درکش براتون سخته ولی شما ها باید ازدواج کنید
با تعجب به پدرم نگاه کردم و گفتم : منظورت چیه ، چرا باید ازدواج کنیم؟
پدرم گفت: یونا ازت میخوام درک کنی این فقط یه ازدواج روی برگس برای شرکت ها
جیمین عصبانی شد و گفت: اینده ی ما ها بازیچه ی شما ها نیست
پدر جیمین با عصبانیت روی میز زد و گفت : همین که گفتیم شما ها ازدواج میکنید از فردا برنامه ریزی برای عروسیتون را شروع میکنیم دو روز دیگه نامزد میکنید و هفته ی دیگه عروسی میگیرید
از پله ها رفتم پایین که دیدم یه زن و شوهر و یک پسر
خانومه داشت با مادرم صحبت میکرد ،پدرم و مرده باهم
پسره رو مبل دو نفره تنها نشسته بود و حواسش تو گوشیش بود وقتی رفتم پایین
پدرم من را دید لبخندی زد تنها جای خالی کنار اون پسر بود یکم دقت کردم فهمیدم این مرد همونیه که دیروز با پدرم حرف میزد فعک کنم فک کنم آقای پارک بود با فاصله زیاد روی مبل دو نفره نشستم از ززیر چشم نگاهی بهم کرد ، بهش توجهی نکردم و سرم خیلی درد میکرد اجوما را دیدم که با لیوان داره میاد سمتم لیوان را بهم داد فک کنم دمنوش بود تشکر آرومی از اجوما کردم و یکم دمنوش را مزه مزه کردم خیلی تلخ بود
پدرم متوجه شد و گفت : بخورش از خماری درت میاره
وقتی پدرم این را گفت اون پسره نگاه ریزی بهم کرد
آقای پارک متوجه حرف پدرم شد و فهمید حتما دیشب نوشیدنی خوردم
با تردید یک قلوپ دیگه خوردم ولی نتونستم دیگه بخورم و لیوان را روی میز بغلم گذاشتم
آقای پارک گفت : دخترم دانشگاه میری؟
یونا : بله یک ترم دیگه دارم تا تموم شه
آقای پارک : چه رشته ای میخونی؟
یونا : مدیریت بازرگانی
آقای پارک : اوم رشته ی خوبیه پسرم جیمین هم همین رشته را خونده اگه سوالس داشتی میتونی ازش بپرسی
بدون نگاه به جیمین سرم را به نشونه تشکر تکون دادم ولی مطمئنن قرار نبود هیچ وقت این کار را بکنم
پدرم در گوشم آروم گفت : هنوز سرت درد میکنه ؟ دیشب ساعت چند برگشتی؟
در گوش پدرم گفتم : اره ، نزدیکای ۳ برگشتم
پدرم سرش را به نشانه ی باشه تکون داد و گفت : خب بریم سر اصل مطلب جیمین و یونا میدونیم درکش براتون سخته ولی شما ها باید ازدواج کنید
با تعجب به پدرم نگاه کردم و گفتم : منظورت چیه ، چرا باید ازدواج کنیم؟
پدرم گفت: یونا ازت میخوام درک کنی این فقط یه ازدواج روی برگس برای شرکت ها
جیمین عصبانی شد و گفت: اینده ی ما ها بازیچه ی شما ها نیست
پدر جیمین با عصبانیت روی میز زد و گفت : همین که گفتیم شما ها ازدواج میکنید از فردا برنامه ریزی برای عروسیتون را شروع میکنیم دو روز دیگه نامزد میکنید و هفته ی دیگه عروسی میگیرید
- ۴.۶k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط