P

P/6
یور:اونجا،حتما خیلی سخت می گذره؟
دروغ بود اگه میگفتم نه!اونجا جهنم واقعی بود.
سولار:بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی:)
یور:میفهمم من سه تا بچه بزرگ کردم الان هم دوتا نوه دارم که تموم زندگیم هستن. این از زندگی تو این از تولد تهیونگ
ای وای!تولد تهیونگ به خاطر من خراب شد،همش تقسیر من بود. اگه همونجا توی حیاط میموندم این فاجعه رخ نمیداد. اصلا من به درک پدربزرگ حالش خوب نیست،همه چیز تقسیر منه. هیچ جایی رو ندارم که پناهگاه خودم بکنم،که مثل یه دختر کوچولو توش پناه ببرم. به دور از همه ی مشکلات. حتی دوستی هم ندارم که برم خونش. هه زندگی مزخرف من همینه و همینجوری هم میمونه. حالا چیکار کنم؟زشت نیست بخوام اینجا پیش مامان جون بمونم؟میدونم که برم خونه اتفاق خوشایندی نمیوفته. رد تنبیه قبلی هنوز هم مونده،دیگه چه برسه به این.
چند ساعتی میشد که مهمونا رفته بودن باز خوبه نبودن این آبروریزی رو ببینن. مامان اینا هم به سمت ماشین رفتن ناچار دنبالشون راه افتادم که مامان جون گفت:من با سولار کار دارم می خوام توی جمع کردن خونه کمکم کنه،پس شما برید.
ماری:پس خدمتکارتون چی؟
یور:اینجا نیستن آخرهفته بود بیونگ بین گفت برن پیش خانوادشون
ماری:خیلی خب،خداحافظ
بعد از اینکه ماشین خارج شد پریدم توی بغل مامان و محکم بوسیدمش.
سولار:مرسی که هستی مامانیییی
یونگ شی:اه اه اه این چندش بازیا چیه بابا جمع کنید خودتون رو
مامان جون به حالت زدن دستش رو بالا آورد و گفت:به تو چه!پسره ی پرو. تو هنوز نمیتونی لباسات رو درست بپوشی اون وقت،میای به ما دستور میدیی؟
عمو هم به حالت تسلیم دست هاش رو بالا آورد و گفت:خیلی خب،خیلی خب فقط اومدم بگم که ماهم باید یه شب مهمون شما باشیم البته بی زحمت
یور:نه دیگه اتاق نداریم
یونگ شی:مشکلی نیست سولار توی سالن می خوابه
مشتی به بازوش زدم و گفتم:اصلا چرا خودت نمی خوابی؟من قبلا اتاق رزرو کردم آقااا. بلند خندید.
یونگ شی:باشه،باشه خانم خشن!
یور:حالا چرا می خوای بمونی؟
یونگ شی:یه کاری پیش اومده برای همین رفتن به سئول رو عقب انداختم
صدای پای کفش زنونه ای اومد که با نزدیک تر شدنش چهره ی درخشانش نمایان شد !
دیدگاه ها (۰)

P/7لارا:دوباره؟عاشق این آرامش خاص درونتم زن عمویی.یونگ شی:پو...

P/8تهیونگ:میدونی اون کیه؟تک خنده ای کردم.سولار:قبلا باهوش بو...

P/5تهیونگ بهتر از همه میدونست که الان حالش افتضاحه،اما چیکار...

P/4سولار:اما اگه بگم همین الان پشت سرتون ایستاده چیییی؟بیونگ...

نام رمان:تقاص خوشحالیشخصیت ها:کیم تهیونگ،کیم سولار،کیم یونگ ...

پارت دوازدهم:دوستی غیر منتظره(Rose)دلین ۲۶ سالش بود. ۲ سال ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط