nameعشق و جدایی
name:عشق و جدایی
part:44
ویو بورا
صبح با نور که از لای پرده بیرون میومد و مستقیم بهم می تابید بیدار شدم اروم چشمام رو مالیدم و روی تخت نشستم و به تاجش تکیه دادم...باد پرده رو به رقص در می اورد و باد خنک وارد اتاق میشد...چند مین همین جوری بودم و به بیرون پنجره چشم دوخته بودم...
پا های برهنمو گذاشتم روی زمین و به سمت پنجره رفتم و به ساحل چشم دوختم ...اروم بود...درست برعکس من...از پنجره دل کندم و به سمت ساک کوچکم حرکت کردم از بغل کیفم عکسی که هیچی یادم نمیاد ازش رو برداشتم..هزاران سوال به دنبالم بود که منتظر بودم فردی به اون ها جواب بده.....دلم نمی خواد...دوباره اون اتفاق برام بیوفته..واقعا نمی خوام...چون....
افکارم با ظربه کسی به در بهم ریخت و به در خیره شدم...
+بله؟
&میشه بیام تو؟
+اره....
جیمین بود...با یه لبخند گرمی که همیشه روی لبش داشت و باعث میشد ادم به هر چیزی امیدوار بشه...ولی...عجیبیش اینه که درست معلومه پشت اون لبخند چه درد هایی هست....که دوست نداره هیچ کس از اونا خبر دار بشه....
&خب بیا بریم پایین ناهار امادست...
+ناهار؟
&اره ساعت دو.....
+راستش میل ندارم جیمین....
&ولی...
+لطفا...اگر بخواب خودم بعدا می خورم...
&باشه...پس اگر چیزی خواستی بهم بگو...
با سرم حرفش رو تایید کردم که اروم به سمت در رفت و پشت سرش نگاهه ریزی به چشمام کرد...و بعد رفت...
حس عجیبی داشتم اون روز...خیلی سرم درد می کرد...
ویو کوک
از زمانی که دیشب الکل خوردم و زیاده روی کردم جیمین و شوگا چیز خواستی بهم نگفتن...و یکم هم برام عجیب بود که اونا چطور با هم کنار اومدن...همین طور غرق در افکارم بودم که جیمین داشت از پله ها میومد پایین منتظر قدم های کوچیک و پاهای ضریفش بورا بودم که از پشت جیمین نمایان بشه...ولی نبود...رو به جیمین کردم...
-بورا..کجاست..؟
&...گفت گشنش نیست...
کف دستام رو روی چشمام گذاشتم و ارنجم رو روی میز گذاشتم....
٪نگران نباش کوک...
-چطور نگران نباشم...؟
٪خواهرم امروز یا فردا میدا و از بورا مراقبت میکنه زیاد نگران نباش...
-مطمئینی میاد؟
٪نترس یکم نرم شده...
&پس فکر نکنم مشکلی باشه می تونیم فردا بریم به کارامون برسیم...
-کدوم کار..؟
٪ماجراش یکم طولانیه بعدا بهت میگم.....راستی...
-بله...
٪دیروز به خاطر کی انقدر حالت بد بود..؟
-هیچکس...
&کوک...هنوز عاشقشی؟...
-اون ماجرا برای گذشتس...
٪یعنی چی...؟ چرا فراموشش نمی کنی...؟اون خودش از تو فاصله گرفت...الان داره زندگیش رو میکنه..معلوم نیست الان زیر خوابه کیه...(با یکم داد)
با حرفایی که شوگا میزد عصبی شدم...ولی تمام حرفاش حقیقت داشت....بعد درس زمانی که بهم قول داده بود رفت...
-دیگه...وجود نداره اون موقع بچه بودیم و همش فقط یه قول مسخره بود...همین..پس لطفا تمومش کن..
شوگا بهم خیره شد و حرفی خواست بزنه که با ظربه ای که جیمین به بازوش زد ساکت شد...
ساعت ها گذر کرد ولی خبری از بورا نبود...اروم پام رو به سمت بورا گذاشتم تا ببینم حالش چطوره...
&نرو...
-چرا...؟
&نیاز به استراحت داره...
-ولی...
&بیا اینجا بشین.....باید بعضی از چیزا برات روشن بشه...
با حرفی که زد یکم شوکه شدم...چی؟...یعنی مربوط به چی بود..؟اروم به سمت مبل حرکت کردم و روش نشستم...
-خب میشنوم...
شرط:
۳۰لایک
۱۰بازنشر
۳۰کامنت
part:44
ویو بورا
صبح با نور که از لای پرده بیرون میومد و مستقیم بهم می تابید بیدار شدم اروم چشمام رو مالیدم و روی تخت نشستم و به تاجش تکیه دادم...باد پرده رو به رقص در می اورد و باد خنک وارد اتاق میشد...چند مین همین جوری بودم و به بیرون پنجره چشم دوخته بودم...
پا های برهنمو گذاشتم روی زمین و به سمت پنجره رفتم و به ساحل چشم دوختم ...اروم بود...درست برعکس من...از پنجره دل کندم و به سمت ساک کوچکم حرکت کردم از بغل کیفم عکسی که هیچی یادم نمیاد ازش رو برداشتم..هزاران سوال به دنبالم بود که منتظر بودم فردی به اون ها جواب بده.....دلم نمی خواد...دوباره اون اتفاق برام بیوفته..واقعا نمی خوام...چون....
افکارم با ظربه کسی به در بهم ریخت و به در خیره شدم...
+بله؟
&میشه بیام تو؟
+اره....
جیمین بود...با یه لبخند گرمی که همیشه روی لبش داشت و باعث میشد ادم به هر چیزی امیدوار بشه...ولی...عجیبیش اینه که درست معلومه پشت اون لبخند چه درد هایی هست....که دوست نداره هیچ کس از اونا خبر دار بشه....
&خب بیا بریم پایین ناهار امادست...
+ناهار؟
&اره ساعت دو.....
+راستش میل ندارم جیمین....
&ولی...
+لطفا...اگر بخواب خودم بعدا می خورم...
&باشه...پس اگر چیزی خواستی بهم بگو...
با سرم حرفش رو تایید کردم که اروم به سمت در رفت و پشت سرش نگاهه ریزی به چشمام کرد...و بعد رفت...
حس عجیبی داشتم اون روز...خیلی سرم درد می کرد...
ویو کوک
از زمانی که دیشب الکل خوردم و زیاده روی کردم جیمین و شوگا چیز خواستی بهم نگفتن...و یکم هم برام عجیب بود که اونا چطور با هم کنار اومدن...همین طور غرق در افکارم بودم که جیمین داشت از پله ها میومد پایین منتظر قدم های کوچیک و پاهای ضریفش بورا بودم که از پشت جیمین نمایان بشه...ولی نبود...رو به جیمین کردم...
-بورا..کجاست..؟
&...گفت گشنش نیست...
کف دستام رو روی چشمام گذاشتم و ارنجم رو روی میز گذاشتم....
٪نگران نباش کوک...
-چطور نگران نباشم...؟
٪خواهرم امروز یا فردا میدا و از بورا مراقبت میکنه زیاد نگران نباش...
-مطمئینی میاد؟
٪نترس یکم نرم شده...
&پس فکر نکنم مشکلی باشه می تونیم فردا بریم به کارامون برسیم...
-کدوم کار..؟
٪ماجراش یکم طولانیه بعدا بهت میگم.....راستی...
-بله...
٪دیروز به خاطر کی انقدر حالت بد بود..؟
-هیچکس...
&کوک...هنوز عاشقشی؟...
-اون ماجرا برای گذشتس...
٪یعنی چی...؟ چرا فراموشش نمی کنی...؟اون خودش از تو فاصله گرفت...الان داره زندگیش رو میکنه..معلوم نیست الان زیر خوابه کیه...(با یکم داد)
با حرفایی که شوگا میزد عصبی شدم...ولی تمام حرفاش حقیقت داشت....بعد درس زمانی که بهم قول داده بود رفت...
-دیگه...وجود نداره اون موقع بچه بودیم و همش فقط یه قول مسخره بود...همین..پس لطفا تمومش کن..
شوگا بهم خیره شد و حرفی خواست بزنه که با ظربه ای که جیمین به بازوش زد ساکت شد...
ساعت ها گذر کرد ولی خبری از بورا نبود...اروم پام رو به سمت بورا گذاشتم تا ببینم حالش چطوره...
&نرو...
-چرا...؟
&نیاز به استراحت داره...
-ولی...
&بیا اینجا بشین.....باید بعضی از چیزا برات روشن بشه...
با حرفی که زد یکم شوکه شدم...چی؟...یعنی مربوط به چی بود..؟اروم به سمت مبل حرکت کردم و روش نشستم...
-خب میشنوم...
شرط:
۳۰لایک
۱۰بازنشر
۳۰کامنت
- ۲۵۷
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط